حقوق ایران و فرانسه
گلوي آدم را وقتي در دبستان و مقاطع بالاتر تدريس مي كردم، هيچ وقت كاغذ و قلمي به همراه نداشتم تا تكليف يا امتحاني رو كه از بچه ها مي خوام يادداشت كنم و خودم به فكر باشم... از چند روز قبلش خود اونها به انحاي مختلف سوتي!!! مي دادن و مثلا مي خواستن بعضي جاها رو حذف كنم يا امتحان رو عقب بندازم... تازه اون وقت بود كه من اصل جريان يادم مي افتاد... خوشبختانه هميشه و همه جا هم چند نفري اينجوري وجود دارن... الغرض، معمولا وقتي مطلبي مي نويسم، بعضي ها انگاري به اسم "دانشجوي امام صادق" حساسيت دارند... خوشمزگي اش به اينه كه بعضي ها كه شايد مدت هاي زيادي هم با هم بوديم و منو كاملا مي شناسن تو نظراشون بعضي حرفها رو تكرار مي كنن... وصف "پاچه خوار"، "چاپيدن"، "خون مردم رو تو شيشه كردن" و خيلي موارد اينچنيني كه نه به من مي چسبه و نه به اكثريت غالب هم دانشگاهيان من... اما طبيعتا يه حسي رو تلقين مي كنه: اينكه "رسول بجنب! تو دانشجوي امام صادق هستيا... خيلي قابليت داري واسه لينك و لابي و پاچه خواري و به جايي رسيدن و چاپيدن!" خوشبختانه دوران آموزشي من بهترين دوران در كنار بهترين دوستان ممكن و بهترين فرمانده و افسران آموزش بود... در موقع تقسيم هم بهترين جاي ممكن تقسيم شدم... پس با همه ناملايماتي كه براي اين دوران طبيعي است، جاي هيچ گلايه اي نمي مونه... داستانكي هم كه با عنوان "توهم علمي" هم نوشتم تلاشي بود تا ذهنيات يك جوان را در هنگام اعزام به اين خدمت اجباري به تصوير بكشم... افكار و احساساتي كه شايد بسيار ملال آور بود اما جزئي از زندگي من بوده و مي خوام همواره براي خودم زنده نگهش دارم! سخن آخر اينكه: ابر براي خودش شكل درست مي كند از: سيدرضا حسيني اولين نگاهم كه به آينه افتاد ديدم كه چقدر بدون مو بيريخت هستم... خودمو سرزنش ميكنم چرا بهش گفتم كه با صفر بزنه... كاش همون موقع كه دوستم نيمخيز شد و گفت لااقل بذار يه شونه سر ماشين بذاره، اعتماد به نفس بازي درنميآوردم و اين كار رو ميكردم... حالا مگه پوست كلهت باد اسفندماه رو نخوره به جايي برميخوره؟... آرايشگر همچنان مشغول است... فكرم پرواز ميكنه به هفت هشت ماه قبل... تازه پاياننامه رو دفاع كرده بودم... هنوز شيريني جلسه دفاع و تموم شدن درسم تموم نشده بود كه همه تلاشم رو كردم تا سريعتر تصفيه كنم با دانشگاه و مدارك سربازيم رو بفرستم نظام وظيفه... واكسنهام رو با چه عجلهيي زدم... چه اشتياقي داشتم... چقدر بچه ها بهم خنديدن و مسخرم كردن كه آخه كي واسه سربازي اينقدر عجله داره؟... چرا هيچكس متوجه نميشد... من فقط ميخواستم تكليفم تو زندگي رو مشخص كنم... يه جورايي ديگه نميخواستم به پدر خانومم بگم كه من كارشناسي ارشد حقوق دارم، كتاب ترجمه كردم، قابليتهاي زيادي دارم، اما سربازيم هنوز مونده!!! ... آرايشگر همچنان مشغول است... نگاهم به دست آرايشگر و ريختن موهاي نسبتا بلند و به هم ريختهم دوخته شده است... اما اينجا نيستم... حتي ديگه حضور دوستم رو هم متوجه نميشم... هنوز نميدونم اينا همهش خواب و رؤياست و يا اينكه تازه دارم از رؤيا بيرون ميآم... تا چند لحظه قبل، آدمي بودم با هزار ايده و آرزو... رسولي كه وارد آرايشگاه شد دغدغههاش همهش تو عقب افتادن ترجمههاش، درس خوندن براي دكترا، چاپ كردن پاياننامهاش، كتاب جديدش و تدريس و دانشجوهاش خلاصه ميشد... اما الان تو شوك هستم... تا الان توي خواب بودم؟ ... پس درس و بحثاي قبلي و همه فعاليتهام تو زندگي نتيجهش چي شد؟ ... چه فايده داره كه وقتي به خاطر شايستگيهات جايي مثل مركز حقوقي رياست جمهوري بهت امريه براي دوران سربازيت ميده، توي دفتر عمومي حفاظت اطلاعات بايگاني شه... اونم فقط به خاطر اينكه چرا زن نداري!!... قسمت بانمكش اينكه بهت دو ماه هم وقت بدن تا زن بگيري و امريهات به جريان بيافته... به خودم دلگرمي ميدم كه شايد اين جريان ميخواد چهره زندگي رئال و واقعي رو به من نشون بده و بفهمونه تا الان تو توهّم بودم... توهّم علمي... توهّم نوگرا بودن... توهّم اخلاق و هزار توهّم ديگه... صداي آرايشگر منو به خودم آورد: آقا شما ديپلم هستين؟!!! یگان: 523 دوره: 120 ظفر تاریخ اعزام: 1387.12.1 تعداد کل شرکت کنندگان دوره: 1714 مرکز آموزشی شهدای وظیفه نزاجا (مرا 01) دوران آموزشی هم تموم شد... دوستانی که هر روز صبح تا شب با اونا زندگی می کردی هر کدوم به یه نقطه پراکنده شدند... واقعا تقسیم این دوره خیلی ناجوانمردانه و بد بود... هر چقدر تک تک لحظه های با هم بودن شیرین بود، به خاطر محل خدمت بد، با تلخی از هم جدا شدیم... اما جدا شدن سخت بود... چشمای اشکبار بعضی بچه ها به خاطر خداحافظی دیدنی و زیبا بود... از همین جا با دوستانی که احتمالا نتونستم باهاشون خداحافظی کنم، حلالیت می طلبم و امیدوارم خدمت سربازی و زندگی آینده خود را با موفقیت و شادکامی سپری کنن! اسامی دوستان به همراه شماره تلفن اونها اینجاست تا قدم کوچکی برای حفظ این رابطه برداشته شده باشه... اما در ابتدا باید از زحمات جناب سروان محبی پور و افسران آموزشی جناب سروان ابراهیمی و جناب سروان هادی کمال تشکر به عمل بیاد... از جناب محبی پور عزیز هم بابت پذیرفتن درخواستم مبنی بر نوشتن یادگاری برای بچه های یگان ممنونم... 1 اسماعیل الهی پرستاری کارشناسی 09158026927 2 یوسف اوژدل نیا برق- قدرت کارشناسی 09151066895 3 محمود اکبری فیزیک اتمی و مولکولی کارشناسی ارشد 09355263024 4 هادی اکبرزاده حقوق کارشناسی 05357372080 5 محسن آرامی برق- قدرت کارشناسی 09153258732 6 محسن احمدی مدیریت بازرگانی کارشناسی 09139719638 7 علی اوسط اکبری حقوق کارشناسی 09155515463 8 محمد اعتماد زاده روانشناسی کارشناسی 09362363367 9 علیرضا احمدآبادی آمار کارشناسی ارشد 09144404213 10 حمزه آدیگوزلی ادبیات کارشناسی 09141578771 11 اکبر اسدی مدیریت دولتی کارشناسی 09192411025 12 آرمین اکبری کامپیوتر کارشناسی 09122954515 13 مهران اسلامی تربیت بدنی کارشناسی 09125260244 14 مسعود الهی فر مکانیک کارشناسی 09126115622 15 کیارش اشرف زاده پزشک پزشک 09151516084 16 مجتبی اسمعیلی علوم اجتماعی کارشناسی 027333313864 17 بهنام ابراهیمی مهندسی شیمی کارشناسی 09173071393 18 حسین اسفندیاری الکترونیک کارشناسی 09361934489 19 میثم الهی مدیریت کارشناسی 09173001319 20 مسلم بحرینی نژاد کامپیوتر کارشناسی 09133989909 21 عزیز بابایی علوم اجتماعی کارشناسی 09191898440 22 عسکر بهرامی میرزایی علوم آزمایشگاهی دامپزشکی کارشناسی 09189210318 23 ارسلان بابایی پزشک پزشک 09141252350 24 مهدی بهاءالدینی صنایع کارشناسی 09171087983 25 جواد بکائیان عمران کارشناسی 09357798556 26 ماهر پورعبدال مدیریت برنامه ریزی کارشناسی 09141465117 27 روح الله پرتوز برنامه ریزی شهری کارشناسی 09171456992 28 خالد پیروزی مشاوره کارشناسی 09187314861 29 بهنام پورملک رادیولوژی کارشناسی 09169170386 30 مهدی پیره عمران کارشناسی 09151227283 31 ابراهیم پرنیان پرستار کارشناسی 09358338292 32 مهدی ثابت صنایع شیمیایی کارشناسی 09358288699 33 مهدی جان فدا مدیریت بانکداری کارشناسی 09123635168 34 محمدرضا حسین پور کارشناسی 09173910851 35 حامد حافظ فرقان مدیریت بازرگانی کارشناسی 09131182586 36 داوود حنیفه دبیر ریاضی کارشناسی 04127224913 37 بنیامین خجسته کامپیوتر کارشناسی 09367117361 38 مبین خلیلی مدیریت بازرگانی کارشناسی 09354768646 39 میلاد خاک رند محیط زیست کارشناسی 09357881387 40 محمدباقر خانی زاده کشاورزی کارشناسی 09141583795 41 علی دوستی حسابداری کارشناسی 09122827724 42 سید عنایت دیدگاه عمران-نقشه برداری کارشناسی 09360078286 43 شفیع احمد رحیمی فقه و حقوق کارشناسی 0915932165 44 مهدی راهپیما حسابداری کارشناسی 09194413630 45 محمد رحمانی دبیر علوم تجربی کارشناسی 09144558386 46 رسول رضایی حقوق کارشناسی ارشد 09183663543 47 مسلم زارع پور عمران کارشناسی 09166924078 48 مهدی زحمتکش حسابداری کارشناسی 09119402157 49 حسام زمردی کامپیوتر کارشناسی 50 محمدمصطفی سلیمانی صنایع- تولید صنعتی کارشناسی 09121766315 51 روح الله سلطانی حسابداری کارشناسی 09127247138 52 احسان شفیعی عمران کارشناسی 09171224167 53 سید علی شفیعی حقوق کارشناسی ارشد 09126018849 54 سعید عباسلو معماری کارشناسی 09131982759 55 حسین عبدالله زاده مدیریت کارشناسی 09356193127 56 حمید عامریان حسابداری کارشناسی 09191730921 57 امیرحسین عبدالباقی کامپیوتر کارشناسی 09122080893 58 رحیم فتحی پور عمران کارشناسی 09123120206 59 سیدحامد فلکی برق کارشناسی 09143543572 60 محمدفرخ فوقانی مکانیک کارشناسی ارشد 09124060611 61 محمدعلی فرهادزاده مکانیک سیالات کارشناسی 09123371953 62 رامین فتح الهی کارشناسی 63 دلیل فتحی پور امور بانکی کارشناسی 09183808210 64 علی اصغر قرایی برق الکترونیک کارشناسی 09158130413 65 مهدی قلندری حقوق کارشناسی 09139429118 66 مهدی قاسمی بهداشت محیط کارشناسی 09105001841 67 ابوذر قاسم نژاد معدن کارشناسی 09121549237 68 جواد کاظم پور حسابداری کارشناسی 09111318904 69 مهدی کلهر فقه و حقوق کارشناسی 09191803611 70 علی اکبر کلانتری صنایع تولید کارشناسی 09119497234 71 جواد کهندل تربیت بدنی کارشناسی 09111794692 72 مهدی کردبچه معدن کارشناسی 73 مهدی کریمی برق کارشناسی 09155209670 74 هادی کاظمی مدیریت صنعتی کارشناسی 09126837232 75 ابراهیم کاظمی حسابداری کارشناسی 09127423228 76 حسین کهزادی کامپیوتر کارشناسی 09127195462 77 مرتضی گرگین نیا مکانیک کارشناسی 78 ناصر گراوند حقوق کارشناسی 09166676526 79 محمدبار محروقان مهندسی شیمی کارشناسی 09151538799 80 مهدی میرزایی حسابداری کارشناسی 09124743564 81 محسن مروی زاده صنایع غذایی کارشناسی 09124319823 82 رضا محبی میکروبیولوژی کارشناسی 09188424880 83 امین مظلومی حسابداری کارشناسی 09189429025 84 معرفت مردانه روانشناسی کارشناسی 09143514762 85 شکرالله موسوی حقوق کارشناسی 09144267554 86 محمدکیوان محمدی حسابداری کارشناسی 09189744682 87 محسن موسی خواه مدیریت بازرگانی کارشناسی 09112552337 88 فرید مکوندی مدیریت کارشناسی 89 رضا مرنگی مدیریت آموزشی کارشناسی 09127440216 90 محمد مرامی مکانیک کارشناسی 09364722266 91 ابوالفضل مسگری مدیریت برنامه ریزی کارشناسی 09191899223 92 محمدکریم نعمتی عمران کارشناسی 09360905377 93 سیامک نجات پور حقوق کارشناسی 09169606089 94 نوید واقعی هنر کارشناسی 09155015951 95 محمد وثاقی حقوق کارشناسی 09127046039 96 محمد همتی پور مترجمی کارشناسی 97 ناصر هاشمی مکانیک کارشناسی 09124793234 98 سیاوش یوسف بیگی دامپزشک پزشک 09188725517 99 موسی یاربیگی مدیریت صنعتی کارشناسی 09358648898 100 حیدر یزدانی مشاوره کارشناسی 09177774278 101 محمد یغماییان حسابداری کارشناسی 09126753157 مراسم جشن تحلیف و اعطای سردوشی به زودی سپیده شکفت؛ سحر بردمید روان تازه کن به عشق و امید به خدمت سرافرازشوای جوان به صبـح صفاپــرور پادگان بود مـهد آمـوزش و انضباط؛ چنین انجمـن نگهداری آموز و با جان بکوش؛ به حفظ وطن ز خـط امام و ره رهبـری فزاید با سربازیت سروری چو آگه شـوی، ز رزمندگی به عز و شـرف، کنی زندگی مزین بود نام این پادگان به نام شهیدان و فرزانگان وظیفه شهیدانی از جنس نور پیام آور عشق و شور و شعور به یاد شهیدان بخوان این سرود به اسـلام و قرآن و رهبـر درود شعر بالا، سرود مرکز آموزش شهدای وظیفه نزاجا (مرآ ۰۱ سابق) هست... به احتمال خیلی قوی، دوشنبه سی و یکم فروردین ماه مراسم جشن سردوشی ما هست و با شدت داریم واسه اون روز تمرین می کنیم... این شعر هم باید به همراه گروه موزیک در اون مراسم خونده شه... شاید شعر قشنگی به نظر نیاد ولی همراه با ریتمش شعر بسیار دل انگیزی هست... از دیروز تا حالا ستاره های ستوان یکمی رو توی پادگان رو دوشم می ذارم... درسته که هنوز تموم نشده و سردوشی نگرفتیم اما بخاطر اینکه گارد دسته رژه هستیم و با دست به جایگاه ادای احترام می کنیم باید درجه می ذاشتیم... کلی احساس خوبی داره... چون هنوز ما تک هستیم، می شه بچه ها رو با حضورت حداقل واسه چند لحظه ترسوند! چيزي نمانده چه بنويسم؟ از : بروژ آکرهای ترجمه از : صلاح الدين قرهتپه چند اصطلاح صفر یکی (مرآ ۰۱ نزاجا): ف ل و : فوق لیسانس وظیفه ل و : لیسانس وظیفه ت ل و (تلو): تلفات لیسانس وظیفه!!! فردا صبح (چهارشنبه) می ریم اردوگاه "تلو"... جایی که باید چهار روز و سه شب اونجا بمونیم... ظاهرا تلو حول و حوش لواسان و جاده لشکرک هست (یعنی نرسیده به اوشون و فشم)... محیط کاملا اردوگاهی هست و طبیعتا نه از مرخصی های شبانه خبری هست و نه اینترنت و نه تلفن... خوبیش به اینه که بعد از اومدن امتحان رزم مقدماتی رو می دیم و دیگه آموزشی تموم می شه... چند روز آخر ماه فروردین هم رژه و نظام جمع رو برای جشن سردوشی تمرین می کنیم... تا اواخر هفته آینده هم تکلیف خدمت یک سال و شش ماه باقیمانده از سربازیمون مشخص می شه و محل خدمتمون رو متوجه می شیم... به راستي يكي از بزرگترين ستمهاي تاريخي به انسانها وجود خدمت نامقدس و پليد سربازي است كه آشكارترين شكل بهره كشي از انسان مي باشد. سربازي اجباري توهيني است به شرافت انساني و فلسفه آن نيز چيزي نيست جز تحقير جوانان، خرد كردنشخصيت، استقلال نفس و آزادي آنان. هيچ وقت به اعتماد به نفس خودم شك نداشتم... هيچ وقت يادم نمياد كه به داشته هاي ديگران حسرت خورده باشم... هميشه به خودم مي باليدم كه از هيچ لحاظ، چه از لحاظ مسايل خانوادگي، جامعه اي، دوستان، مسايل مالي، تحصيلي و... كمبودي نداشتم و شخصيتي پيدا كردم كه دست كم خودم بهش افتخار مي كنم!!! شايد به اين خاطر هست كه از ابتدا نسبت به تيپ و قيافه ام و حتي شانه كردن موي سرم حساسيت نداشتم... اصلا حساسيت نداشتم كه مو داشته باشم يا نداشته باشم... فقط طوري مي گشتم كه خودم احساس راحتي كنم و در عين حال خوش تيپ هم بگردم! هميشه خودم رو توي آينه كه مي ديدم سادگي بيش از حد و عدم توجه به لباس و سر و وضعم رو متوجه مي شدم و دستپاچه مي شدم اما همينكه از جلوي آينه كنار مي رفتم و سر كار يا توي خيابون مي رفتم خودم رو يه سر و گردن بالاتر از همه حس مي كردم (اونم توي محيط هاي بالاي شهر و جايي مث شهرك غرب و سعادت آباد!!!)... سربازي رفتنم هم همينطور بود... اونقدر سريع و با خوشحالي كارهاي مربوط به تصفيه دانشگاه و فرستادن مدارك سربازي رو انجام دادم كه همه بلا استثنا گفتن تو ديوانه اي... آخه كي واسه سربازي اينقدر خوشحالي مي كنه؟... توي محيط پادگان هم به همين ترتيب... به جز روزاي اول كه با محيط آشنا نبودم ديگه جلوي هيچكدوم از هم آسايشگاهي ها و حتي افسران آموزش و فرماندهانمون احساس پايين بودن ندارم و با اعتماد به نفس برخورد مي كنم با همه مسايل حتي تنبيهات! خودم هم متوجه اغراق زياد گفته هام تا اينجا شدم ولي لازم بود براي ادامه مطلبم... شكي نيست اعتماد به نفس هر فرد زاييده طرز برخورد جامعه با آن فرد هست... وقتي توي خيابون با لباس سربازي (اونم سرباز صفري و آش خوري!) رد مي شي و انگار اصلا وجود نداري و يا عضو زايد يك جامعه هستي اونوقته كه يواش يواش احساس بدي تو وجودت رخنه مي كنه... هر چي به خودت يادآور مي شي كه تو اينجور و اونجور هستي، اما وقتي مياي و پست ترين آدم هايي كه تو يه جامعه مي تونن وجود داشته باشن بهت كم محلي مي كنن، دستت ميندازن و در بهترين حالت نمي بيننت، اونوقته كه حالت از سربازي به هم مي خوره... وقتي تو رو به چشم يه سيگاري مي بينن و "سركار كبريت داري؟" مي گن از خودت بدت مي آد... يه واكنش طبيعي سر راهته... تمام فكرت اين مي شه كه چه جوري تلافي كني... اونوقت اگه آدم بي جنبه اي باشي با دو سه تا ستاره گرفتن آخر دوره، پدر چند تا سرباز آش خور و صفر زيردستت رو درمياري... اگه آدم منطقي هم باشي يه جور احساس باج خواهي از جامعه داري و تصميم مي گيري كه وقتي بيرون مياي كارهاي نكرده رو انجام بدي و تلافي اين بي محلي ها و تحقيرهاي جامعه رو دربياري... ساقيا در ساغر هستي شراب ناب نيست جلوه صبح و شكرخند گل و آواي چنگ زندگي خوشتر بود در پرده وهم خيال گر ترا با ما تعلق نيست ما را شوق هست از قبل عید بهمون سازمان رژه دادن... منم شدم گارد دسته... خیلی سرچ کردم تا یه عکس مناسب پیدا کنم تا شکوه و عظمت (!!!) این گارد دسته شدن رو نشونتون بدم... یا توی عکس ها تصویر واضحی از این گارد نبود و یا اینکه در عکس پاهاشون اینقدر بالا نبود... خوب اینهمه زحمت می کشیم تا ۹۰ درجه بیاد بالا اونوقت توی عکس نشون ندم؟!! توی این عکس اون سه نفر رو می بینین که پشت اون دو فرمانده جلویی رژه می رن... جای من، جای نفر اول از سمت راست هست (سمت چپ تصویر!!!)... با چند تا تفاوت: ۱- فرمانده های ما شمشیر به دست دارن و با شمشیر ادای احترام می کنن! ۲- ما سه نفر کلاشینکف به کمرمون داریم و با دست احترام نظامی می ذاریم! ۳- پرچممون که پرچم مقدس جمهوری اسلامی هست را جلوی خودمون نگه می داریم! ۴- بقیه سازمان رژه، سلاح ژ ۳ به دست دارن! ۵- کلا خوش تیپ تر از اینها هستیم! امروز به آرشيو بلاگم يه نگاهي انداختم... سعي كردم وضعيتم رو توي ماه ها و هفته هايي كه گذشته به ياد بيارم... جالب بود... دغدغه و ديگر هيچ... وبلاگ من هم عجيب گير افتاده... وقتي همه چي داره خوب مي گذره اصلا يادت مي ره همچين همراه صبوري باهاته... مي گن اين خصوصيت ما مردهاست (اين لينك زيبا رو ببينين)! راستي دنياي حقيقي و واقعي چه دنياي رنگارنگيه... مگه يه آدم ۱۷۲ سانتي با ۶۴ كيلو وزن چند تا نقش مي تونه قبول كنه؟ ببينين: رسول رضايي پسر رسول رضايي داداش رسول رضايي دايي رسول رضايي دوست رسول رضايي شاگرد و دانشجو رسول رضايي معلم و استاد رسول رضايي سرباز رسول رضايي مو دار رسول رضايي كچل .... واقعا چه سنگ صبوريه اين بلاگ... هر وقت از دنياي حقيقي و نقش هاي رنگارنگش بيزار مي شي به اينجا پناه مي بري... شايد مجازي بودن اين محيطه كه باعث مي شه "رسول رضايي" هميشه خودش باشه... اينجا فقط فكرمه... فقط نوشته هامه... فقط دغدغه هامه... كسي من رو توي لباس هاي سربازي نمي بينه... كسي من رو با موهاي كوتاه كرده نمي بينه... از همه مهمتر، مي توني اثبات كني كه حتي اگه به جاي اسمت شماره سازماني هم بهت داده باشن (شماره ۴۶ يگان ۵۲۳ مرآ ۰۱)، باز هم "رسول رضايي" وجود داره... دوستان محيط مجازيت هنوزم همونجور مي شناسنت... همونجور بهت لطف دارن و زندگي متوقف نشده!
پانوشت: يه سري مزاياي وبلاگ نويسي در جايي ديدم كه خيلي متفاوت بود... اگه فرصتش رو داشتين يه نگاهي بندازين به اين لينك بارها سعی خودم رو کردم تا بتونم مطلبی بنویسم تا نمای کاملی از خدمت اجباری (یا به قول مجددین: خدمت مقدس سربازی) ترسیم کنم ... بارها هم چه روی تخت آسایشگاه، چه در کلاس های عقیدتی و چه در هنگام نگهبانی چند خطی نوشتم ولی یا خط زدم و یا اون رو پاره کردم... راستش خیلی فرق هست بین افکاری که در نگهبانی های نیمه شب در دل تاریکی و سرما به ذهن هجوم می آرند با زمانی که نگهبان صبح هستی و از هوای بهاری صبحگاهی و آواز پرندگان لذت می بری ... شاید مقتضای سن ماست که اگر سخت ترین روز چه از نظر تمرینات سخت جسمانی و یا خستگی روحی را نیز سپری کرده باشیم، با چند دقیقه صحبت و شوخی در مورد اون روز و احیانا درآوردن حرکات و صدای فرماندهان و افسران آموزش، اون روز به یک روز خاطره انگیز بدل می شه ... واسه همینه که جزو پرخاطره ترین دوران زندگی هر شخصی قرار می گیره ... اما باز هم باید تأکید کنم که فقط و فقط به خاطر شرایط سنی و روحیات جوانی هست و نه به خاطر مفید بودن سربازی و آموزش خوب پادگان! در یگان های متروکه ای که بهت پست نگهبانی می خوره (اونم نگهبانی از اسلحه هایی که به درد بیل زدن باغچه هم نمی خورند!!!)، نوشته های سربازان قبلی روی دیوارها غوغا می کنه... چیزهای مختلفی در میونشون هست ... بعضی ها به یاد آسیه ف و نیلوفر ع توی دانشگاهشون افتادن و می گن حالا قدرشون رو می دونن ... بعضی ها شب نگهبانی را به شب قدر تشبیه کردن که فرصتی برای تفکر می دهد ... بعضی ها شعرهای عاشقانه، حکیمانه، طنز و غیره بر روی دیوار نوشتند... چندین روایت در مورد تعداد موزاییک های کف داخل و بیرون یگان وجود دارد ... طبیعتا فحش های رنگارنگی هم نثار فرمانده ها کردن ... اما گذشته از همه اینها عمده مطالبی که هست به زود سپری شدن این دوران اشاره دارد: همه اینها فقط یه چیز رو نشون می ده که تو این مدت کوتاه من هم به اون رسیدم: پوچ بودن این آموزش ها! اگر موقع تمرینات نظام جمع و رژه به زمین صبحگاه رفته باشین، در دلتون احساس تحسین می کنین و تحت تأثیر شکوه و عظمت این اجتماع قرار می گیرین ... اما اگه خودتون در میان این جمع باشین خواهید دید که همه اینها فقط به خاطر تنبیه نشدن و به خوبی تموم شدن این دوران هست ... شعارهایی مثل "کی خسته است؟ دشمن" یا "خسته نباشید! نصر من الله و فتح قریب" صرفا به چیزهایی کلیشه ای تبدیل شده که به هیچ عنوان ناشی از انضباط مادی یا معنوی و تعاریفی از این دست نیست ... حتی اگر خوش بینانه قائل به تأثیر کمی هم باشیم، باز هم با دورانی که از بهترین سال های یک جوان تلف می کنه قابل مقایسه نیست! پادگانی مثل مرآ 01 (مرکز آموزشی شهدای وظیفه نزاچا) که هر دوره حدود 1800 سرباز تحصیلکرده لیسانس به بالاتر را جذب می کند، علاوه بر این تعداد، به جهت نگهداری، بازسازی و مرمت و امور خدماتی، به تعداد بسیاری سرباز صفر نیز احتیاج دارد... همچنین به کلی افسران و فرماندهان کادری و وظیفه هم احتیاج دارد تا این همه آدم رو تر و خشک کنن ... پر واضح است که در اینجا به هزینه ها کاری ندارم... بر همین پادگان به اصطلاح آموزشی، سلسله مراتب و دیسیپلین خشکی حاکم است که گاها تمسخر آمیز می شود... واقعا چه ضرورتی دارد که در زمانی که کلاس های آموزشی توی محوطه صبحگاه در حال برگزاری است، بازدید موتوری از وسایل نقلیه انجام بگیرد و کلی دود بنزین و گازوئیل توی حلق سربازان بیچاره فرو کنن؟ یا موقع بیرون رفتن این وسایل نقلیه که باکلاس ترینشون مینی بوس و تراکتور بودن، یه گروه موزیک و مارش و طبل نظامی از صبح تا ظهر معطل بمونن؟؟! آیا به غیر اینه که یک طرف ماجرا، مشتی سرباز تحت آموزش مفت (آش خورهایی که از سرباز صفرها هم درجشون پایین تره) قرار داره و طرف دیگه درجه دارانی هستند که مرتبا با همین عناصر تحت فرمان خودشون قصد دارند جلوی مافوق، خودی نشان بدهند و به درجه های خودشون اضافه کنند؟! فعلا شعر گونه ای از روی دیوار داخلی یگان 521 مرآ 01 رو تقدیمتون می کنم: پیشی الان می دونم که تو خوابیدی پیشی من نگهبانم امشب پیشی! خوابت راحت و آسوده راستی پیشی! این روزها در چه حالی؟ کجای دنیایی؟ زندگیت چطوره؟ کابوس هایی که شب ها می دیدی هنوز ادامه داره؟ اون نامردی که طلسم و جادو کرد کی بود؟! آی پیشی آی پیشی آی پیشی بسم الله الرحمن الرحیم من فوق لیسانس وظیفه رسول رضایی فرمانده گروه دوم دسته دوم جمعی گروهان سوم گردان دوم هنگ یکم از مرکز آموزشی شهدای وظیفه نزاجا هستم! به تازگی مرکز آموزشی ۰۱ نزاجا (مرآ ۰۱) به شهدای وظیفه تغییر نام داده ... بعضی ها بهش هتل ۰۱ می گن ... بعضی ها می گن مهد کودک ... ولی واقعا این خبرها اونجا نیست ... همه چیز رو حساب کتاب و نظم هست ... ورزش و تمرین مرتب رژه و تنبیهات همه و همه اینجا هست ... حتی وقتی بهت ٰآقای دانشجوٰ خطاب می شه هم تغییری تو وضعیتمون به وجود نمی آره ! روز اول تقسیم ما رو به یگان ۵۲۳ فرستادند ... روزهای اینجا مثل هم نیست ... بعضی روزها خیلی خوب و شیرین می گذرن ولی بعضی وقتا فرمانده یگان و به تبع اون افسران آموزشی حسابی رومون کلید می شن که خوب رژه نرفتین و از این حرفا ... اونوقته که زیر آفتاب داغ این روزها باید حسابی رژه تمرین کنیم ... راست و دروغش رو نمی دونم ... ولی فرماندهان ما می گن که این یگان همیشه تو رژه و تیراندازی نمونه بوده ... واسه همین توقع از ما هم بالاست ... خداییش هم بعضی وقتا سازمان رژه ما مث سازمان رژه اردک ها می شه و حسابی به هم می ریزه ... چیزی که اینجا بیشتر از همه واسه من ارزش داره بوفه نسبتا غنی و دوش های داخل هر یگان هست که بیست و چهار ساعته آب گرم در اختیار داریم ... یه دوش کوچیک می تونه هر خستگی جسمی و حتی روحی یک روز رو از تن دربیاره ... زیباترین قسمت روز مربوط به صبح های روزهای زوج هفته هست که ورزش صبحگاهی داریم و هر یگان با لباس ورزشی خاص خودش توی میدون صبحگاه و احیانا اطراف دور یگان می دوند و ورزش می کنند ... البته سختی ورزش روز چهارشنبه که با اسلحه ژ۳ هست رو نباید از یاد ببریم ... اصلا از مطلبی که نوشتم خیلی خوشم نیومد ... فقط می خواستم خوش و بشی با دوستای عزیزم داشته باشم ... تو فکر یه مطلب خوب و جامع از سربازی هستم ولی باید هنوز زمان بگذره ... آخه هنوز خیلی از چیزها رو ندیدیم و تجربه نکردیم ... چیزی که فعلا یاد گرفتم اینه که نباید با یه سختی کوچولو جا بزنیم و زود قضاوت کنیم ... بارها شده که تو این دوران کوتاه احساس کردم تو جهنم هستم و به در و دیوار بد و بیراه گفتم ... اما وقتی بعدا اون جریان رو مرور کردم متوجه شدم که قضاوت عجولانه و اشتباه من بوده و اوضاع اونقدرها هم بد نبوده! بالاخره آقا شتره جلوي در خونه منم خوابيد و شدم سرباز، یعنی حدودا در چند قدمي مرد شدن هستم... چقدر واسه این اول اسفند انتظار کشیدم... زندگی منو ببین... هشت سال همه ازم می پرسیدن درست تموم شد می گفتم هنوز مونده ... هنوز مونده... تازه می باس برای همه توضیح بدم که چرا اینقدر طول کشیده، یعنی کارشناسی ارشدمون پیوسته اس هيچ، كلي هم واحد اضافه تر داریم... درسم که تموم شد هم هشت ماه واسه همه توضیح می دادم که اواخر خرداد درسم تموم شده و اوایل تیر واکسن های سربازیم رو زدم و دفترچه رو پست کردم... تاریخ اعزامم هم هشت ماه دیگه اش خورده... وسط اين بحث ها هم همه سری تکون می دن و بحث مفصلی راه می افتاد که چرا مسؤولين به فكر وقت و عمر جوونها نيستند و اصلا چرا جوونهای تحصیلکرده و نخبه رو باید سربازی ببرن!!! همیشه وقتی می خوام راجع به سربازی اظهار نظر کنم و غر بزنم و بگم اصلا چیه این خدمت نامقدس، یادم می افته به هشت نه سال قبل که کنکور دانشگاه داشتم... اون موقع بانیان این پدیده رو لعن و نفرین می کردم... ولی جالبه... قبول که شدم یه روز نگذشت که اصلا یادم رفت کنکوری هم هست... حتی کنکوری ها و پشت کنکوری ها رو که می دیدم هیچ حسی اعم از ترحم و غیرترحم بهشون نداشتم... تو دلم می گفتم ما کنکور دادیم، چشمشون كور اينا هم كنكور بدن! وقتی کنکور می دادم همیشه دادم بلند بود که چرا بعضی ها باید سهمیه داشته باشن و من نداشته باشم؟... تموم که شد کنکورم حتی به ذهنم که این مسأله می اومد می گفتم نوش جونشون! ... تو این دوران هم همش نگام به کسانی بود که معاف می شدند و حتی با پول معافیت پزشکی می گرفتند (استغفرالله مگه پزشک و مسؤول نظام وظیفه پولکی هم داریم؟!) و یا با پارتی بازی امریه های آنچنانی جور می کردند... با همه این حرفها، وقتی به زمان کنکور نگاه می کنم جزو قشنگترین لحظات زندگیمه... با وجود اینکه سختی درس خوندن و استرس نتیجه کنکور عذاب آور بود ولی لذت بیدار شدن های ساعت چهار صبح دیگه واسم تکرار نشد... مطمئنم دوران سربازی از به یادماندنی ترین دوران های زندگی من خواهد بود! اول اسفند تولد خواهرم، یعنی مامان ریحانه جونم هم هست... پیشاپیش بهش تبریک می گم! اول اسفند سالگرد شهادت شهید بزرگوار شهید محلاتی هم هست که افتخار همشهری بودنش رو دارم!
پانوشتي بر داستانك خداحافظ توهم علمي
بايد
گاهي
بتراشند
تا براي دلتنگي هاي تازه جا باز شود
دلتنگي هايي كه جايشان نه در دل
كه در گلوي آدم است.
دلتنگي هايي كه مي توانند آدم را خفه كنند.
از: مريم مؤمني
من فكر مي كنم شبيه توست
تو فكر مي كني شبيه من است
ولي ابر براي خودش شكل درست مي كند!
![]()

ماه
ميان سكوت فرو ميميرد
آسمان از ستاره تهي ميشود
چيزي نمانده
تو از خواب برخيزي
پرده پنجره رنگ ببازد
كوچه پر شود از گام و صدا و سايه
چيزي نمانده
سرم را كف دستم بگذارم...
چيزي نمانده از تو جدا شوم و
دلم پوكه فشنگي گردد
شليك شده ....
براي آنكه اين تحقير در حد اعلاي خود نشان داده شود، موي سر جوانان را مي تراشند تا به او بفهمانند كه او چيزي نيست جز مهره اي كه بايد تحت اراده و به فرمان حاكم مسبتد عمل كند. خدمت نامقدس سربازي از انسانها چيزي مي سازد كه تئودور آدورنو آن را «شخصيت اقتدارگرا» مي نامد: انساني مطيع، بي اراده، گوش به فرمان و بي نهايت زبون. 
و آنچه در جام شفق بيني بجز خوناب نيست
دلگشا باشد ولي چون صحبت احباب نيست
صبح روشن را صفاي سايه مهتاب نيست
ور ترا بي ما صبوري هست ما را تاب نيست
و گفت اینم از مزایای وبلاگ بازی ... خلاصه که عسل جونم مرسی روسفیدمون کردی مادر
(لينك)
![]()

طرف مي ميره... بعد مي برنش طرف بهشت و جهنم... دو تا پوستر از اونجا نشونش مي دن و مي گن خودت بهشت و جهنم رو انتخاب كن... عكس روي پوستر مربوط به بهشت آدمايي رو نشون مي داد كه همه اش در حال نماز خوندن و دعا و مفاتيح و گريه و زاري بودن.. عكس پوستر بهشت همه رو در حال رقص و آواز و عشق و حال!! نشون مي داد... طرف بدون تأمل جهنم رو انتخاب مي كنه... به محض اينكه وارد جهنم مي شه اون چوب نيمه سوخته مياد طرفش!!!... داد مي زنه توي پوستر كه اين نبود؟! ... بهش مي گن اون فقط تبليغات بود!
چند روز قبل رفتم ميدون سپاه و قسمت نظام وظيفه عمومي تا تاريخ اعزامم رو پيگير بشم... مهدي جونم بيرون منتظر بود تا من برم داخل و برگردم... برخلاف انتظارم خانوم ها و آقايوني كه اونجا پشت كامپيوتر جوابگوي مردم بودند اونقدر خوش برخورد بودند كه وقتي برگشتم بيرون كلي ذوق زده به مهدي گفتم بابا دمشون گرم! چقدر تحويل مي گرفتن! مهدي هم خيلي به موقع بلافاصله جوك بالايي رو تعريف كرد!
| Design By : Night Skin |

