حقوق ایران و فرانسه
چکیده عربی پایان نامه ام رو اینجا می ذارم تا ضمن اون تشکری کرده باشم از دکتر عدنان اشکوری استاد بخش عربی دانشگاهمون که با صبر و حوصله واسه من ترجمه کرد. ان شاءالله همیشه زنده و دست به خیر بمونه. خداییش تو دانشگاهمون از این جور افراد کم داشتیم (شک داشتم بگم نداشتیم!) العنوان: الحقوق ذات الصلة بالابتكارات الفكرية و القانون السائد عليها في القانونين الإيراني و الفرنسي الخلاصة: إنّ هذه الدراسة قد ركّزت علی هذا الأسلوب فعمدت بادئ الرأي علی التعريف بهذه الحقوق و ماهيتها ثم قسمتها إلی شطرين: الشطر الأول هو تحديد الحقوق ذات الصلة و دور تنازع القوانين في تحديد ملامحها و قد كان المصداق في ذلك دراسة مقارنة بين القوانين الداخلية في إيران و فرنسا. أما الشطر الثاني فيبحث في ارتباط الحقوق ذات الصلة مع بعضها البعض و يتناول الحلول المتاحة في هذا المجال. و من خلال الدراسات النظرية و التطبيقية في هذه الدراسة تمت الإشارة إلی وجوه الاختلاف و الشبه بين حقوق الطبع و النشر و الحقوق ذات الصلة في النظامين الداخلي و الدولي. الكلمات الأساسية: الحقوق ذات الصلة بالابتكارات الفكرية – تنازع القوانين – الوصف – القانون السائد اگه خدا بخواد همین روزا می تونم پایان نامه ام رو دفاع کنم! حتما حتما اگه روزش قطعی شد بهتون خبر می دم ... فقط دعا کنین مشکلی پیش نیاد! مطلبی که اینجا می ذارم مقدمه پایان نامه من هست ... البته احتمال داره کمی هم تغییر کنه ... پس از آنكه تلاشهاي بينالمللي براي پذيرش و حمايت حق پديدآورندگان آثار ادبي و هنري به نتيجه رسيد و سندي معتبر و بينالمللي تحت عنوان كنوانسيون برن تصويب شد، مسأله حمايت از حقوق مرتبط با حق پديدآورنده به طور جدي مورد توجه متخصصان حقوق مالكيت فكري قرار گرفت. همانگونه كه از عنوان "حقوق مرتبط با حق پديدآورنده و قانون حاكم بر آن ..." برميآيد اين تحقيق اساسا به سوي شاخه اصلي حقوق بينالملل خصوصي يعني، تعارض قوانين گرايش دارد. مطالعه شاخههاي ديگر اين علم كه از وضعيت بيگانگان، قواعد تعارض صلاحيت دادگاهها و قواعد ماهوي تشكيل ميشود نيز در خصوص حقوق مرتبط بيثمر نيست، ولي به دو دليل در اين تحقيق كنار گذاشته شده است: نخست آنكه مسائل خاص هر كدام به نسبت تعارض قوانين از پيچيدگي كمتري برخوردار است. دوم، طرح مجزاي هر كدام از اين مسائل انسجام تحقيق را بر هم ميزد. با اين وجود، از آنجا كه اين شاخههاي اخير ميتواند در حل تعارض قوانين به كمك ما بيايد و يا بالعكس در برخي اوقات اوضاع را پيچيدهتر كند، ناگزير از طرح آن در جاي جاي اين مطالعه هستيم اما با اين وجود باز هم نسبت به تعارض قوانين جنبه فرعي دارد. از آنجا كه موضوع كلي ما مالكيت ادبي و هنري است، مناسب است به طور دقيقتر منظور خود از حقوق مرتبط با حق پديدآورنده را مشخص كنيم. مهمترين دليلي كه براي تبيين حقوق مرتبط به نحو مضيق وجود دارد آن است كه به نظر ما مفهوم حقوق مرتبط بايد به گونهاي در نظرگرفته شود تا جايي براي انتقاداتي همچون نظر كساني كه عقيده دارند وجود اين دسته حقوقي جديد به انسجام مالكيت ادبي و هنري صدمه ميزند، نباشد. روشن است كه به دليل آنكه موضوعات اين حقوق، فراوان و ناهمگون است، اين طبقه به نوعي «شهر فرنگ» از حقوق موضوعه گوناگوني بدل ميشود كه كم يا بيش با حق پديدآورنده نزديكي دارد و اين انتقاد به جا مينمايد. در نتيجه، اين تحليل اساسا مشتمل بر حقوق مرتبطي خواهد بود كه صراحتا در قانون فرانسه و دستورالعملهاي اروپايي به اين نام متصف شده است. براي يادآوري ميگوييم كه اين حقوق عبارتند از: حق هنرپيشه-مجريان يا اجراكنندگان، توليدكنندگان فونوگرامها و ويدئوگرامها و شركتهاي ارتباطاتي ديداري و شنيداري يا به عبارتي دستياران توليدي كه كار خود را در بخش ديداري و شنيداري به انجام ميرسانند. همانطور که از نام حقوق مرتبط برميآيد، همواره از لحاظ داخلي و بينالمللي "مرتبط با حق پديدآورنده" تحليل ميشود، بنابراين لزوما در همه جا بايد با اين حق اخير مقايسه شود. از سوي ديگر اين مقايسه ميتواند راه كار موقتي در برابر كمبود منابع قانوني، دكتريني و رويه قضايي در خصوص قانون حاكم بر حقوق مرتبط باشد. در تحقيق حاضر سعي بر آن است تا در خلال طرح هر موضوع، نگاهي به مقررات قوانين داخلي كشورهاي ايران و فرانسه و آخرين تحولات قانونگذاري ايران براي حمايت از حقوق مرتبط انداخته شود. بايد توجه داشت تا كنون مفهوم حقوق مرتبط در قوانين مورد توجه قرار نگرفته است و حتي اگر به طور موردي در قوانين جاري كشور (قانون حمايت مؤلفان، مصنفان و هنرمندان مصوب 1348 و قانون ترجمه و تكثير كتب و نشريات و آثار صوتي مصوب 1352) به مصاديق اين حقوق برخورد كنيم نبايد به ظاهر آن دل ببنديم. بنابراين، قانون و رويه قضايي کشور فرانسه به عنوان مبناي تحليل اين نوشتار قرار ميگيرد. همچنين، در نظام حقوقي ايران، در قوانين راجع به مالكيتهاي ادبي و هنري ماده خاصي به بحث قواعد شكلي تعارض قوانين اختصاص نيافته است و قوانين موجود كشور قوانيني هستند كه بر اساس نيازهاي داخلي تهيه و تنظيم شدهاند. ماده 22 قانون حمايت حقوق مؤلفان و مصنفان و هنرمندان مصوب 1348 معيار حمايت را چاپ يا پخش يا نشر اثر براي نخستين بار در ايران و عدم چاپ يا عدم پخش يا عدم نشر قبلي آن در كشور ديگر مقرر داشته است. همين معيار در ماده 16 قانون حمايت از حقوق پديدآورندگان نرمافزارهاي رايآنهاي مصوب 1379 پيش بيني شده است و ماده 6 قانون ترجمه و تكثير كتب و نشريات و آثار صوتي مصوب 1352، معيار حمايت را وجود عهدنامه يا معامله متقابل نسبت به اتباع ساير كشورها ميداند حتي اگر اثر براي نخستين بار در ايران منتشر نشده باشد. چنانكه ملاحظه ميشود معيارهاي مذكور در حقوق ايران حداكثر به وضعيت بيگانگان اختصاص دارد (قواعد حل تعارض يکجانبه) و قاعده حل تعارض واقعي نيست. بنابراين، بار ديگر اهميت اين بحث از لحاظ قواعد عمومي حقوق بينالملل خصوصي نمايان ميشود. علاوه بر حقوق فرانسه، مبناي اصلي ديگر اين نوشتار، سلسله قواعد مادي است كه در اصول كنوانسيونهاي بينالمللي حقوق مرتبط پيشبيني شده است. اساسا با كنوانسيون 26 اكتبر 1961 رم و معاهده جديد وايپو راجع به بازيها و اجرائات و فونوگرامها سر و كار داريم كه در كنفرانس سياسي دسامبر 1996 تصويب شد و از آن پس به "معاهده وايپو" مشهور گشت. ايران به اين دو کنوانسيون نپيوسته است. فرانسه به كنوانسيون رم ملحق شده است ولي هنوز عضو معاهده وايپو نميباشد. بالعكس، ايالات متحده كنوانسيون اخير را پذيرفته است ولي عضو كنوانسيون رم نيست. دو دليل براي انتخاب کنوانسيونهاي بينالمللي وجود دارد: نخست، حقوقي كه توسط اين ابزارها مورد حمايت قرار دارد، استانداردهاي حمايتي حداقلي را تشكيل ميدهد كه احتمالا پايينتر از حمايتي است كه به طور مؤثر توسط برخي قوانين ملي اعطا شده است. در نتيجه، حاشيه مانوري كه براي دولتهاي متعاهد گذاشته شده است فرضيههاي محسوس تعارض قوانين بسياري را برجسته مينمايد. دوم، همچنين از زاويه مخالف استانداردهاي حداقل حمايت را ميتوان نقاط اشتراك حقوق ملي گوناگون دانست كه براي به سرانجام رسيدن اين نوشتار بسيار با ارزش به حساب ميآيد. در اين نوشتار شيوه تعارض قوانين به صورت مرسوم مطرح ميشود. به طور دقيقتر، بايد نشان دهيم اگر يك يا چند عنصر خارجي وجود داشته باشد (مليت دستيار توليد، مليت محصول، مكان نقض حق و ...)، قاضي ايراني يا فرانسوي چه قانوني را بر حقوقي كه يك دستيار توليد مطالبه خواهد كرد، اعمال خواهد كرد؟ پاسخ اين مسأله در دو مرحله توصيف و سپس تعيين قانون حاکم بر حقوق مرتبط داده ميشود. بنابراين پس از آنکه در بخش نخست كلياتي در مورد حقوق مرتبط بيان شد، در بخش دوم تلاش ميشود توصيفهايي که در خصوص اين حقوق امکانپذير است آورده شود و مورد نقد قرار گيرد. بخش دوم از چهار فصل با عنوآنهاي توصيف عيني، توصيف شخصي، توصيف فکري و توصيف ناشي از جرم تشکيل شده است. نهايتا در بخش سوم ارتباط حقوق مرتبط با قانون کشور خاستگاه (فصل نخست) و همچنين قانون کشوري که حمايت در آن درخواست شده است (فصل دوم) بررسي ميشود. حذف پوستر و عکس از تبلیغات انتخاباتی؟! بار دیگر با شروع یک دوره انتخابات جدید، بحث نحوه تبلیغات کاندیداها در مجلس شورای اسلامی مورد بحث قرار گرفت. به تازگی کلیات طرحی با عنوان "استفساریه ماده ۶۱ قانون انتخابات مجلس" به تصویب رسیده است. در صورت نهایی شدن این طرح کاندیداها دیگر نخواهند توانست عکس و پوستر چاپ کنند و فقط به مواردی مثل بروشور، کارت و تراکت محدود خواهند شد. بحث های مفصلی هم در این زمینه در گرفته است که برای مطالعه برخی از این نظرات به این لینک بروید. در این میان آقای هاشم هاشم زاده هریسی، عضو سابق مجلس خبرگان رهبری نظر جالب و نویی !!! داده است. او می آورد : «تصویب این موضوع از نظر حقوقی اشکالی ندارد زیرا مجلس شورای اسلامی می تواند در مورد هر امری قانون تصویب کند و به شورای نگهبان بفرستد و این قانون نیز برای همه تصویب می شود نه برای گروهی خاص که بگوییم تبعیضی به وجود می آید و از لحاظ حقوقی مورد بحث قرار می گیرد». حرف های ایشان واقعا از نظر رویه و شیوه ای که در عمل در مجلس ما در پیش گرفته می شود درست است و هیچ ایرادی ندارد. کاملا با این فضا در مجلس آشنا هستیم. ظاهرا نمایندگان ما در پی قانونی کردن همه شئون زندگی مردم هستند، امری که تنها ثمره و نتیجه اش نهادینه شدن فرهنگ قانون گریزی در میان مردم جامعه ما است. با تصویب قوانین عجولانه و شتابزده و بدون مطالعه کارشناسی هم آشنا هستیم. هنوز زمان چندانی از تصویب قانون تغییر ساعت ها نگذشته است؛ جالب آنکه در خود کشورهایی که مبدع این طرح بوده اند بر سر مؤثر بودن یا نبودن آن هنوز بحث دارند. حالا ما بی توجه به سابقه قانونگذاری کشورها و انتقادات و نظرات مطرح در دنیا بعد از ۴۰ سال همون قانون قبلی آنها را بی کم و کاست به تصویب می رسانیم. آیا تصویب چنین قوانینی فقط به خاطر از سرباز کردن یک مسأله و رفع تکلیف و احتمالا خاتمه دادن به بحث های همیشگی (که گاه حتی دولت های حاکم را زیر سؤال می برد نیست!!) نیست؟ اما حرف اصلی من در جای دیگر است ... آیا تنها شرط تصویب یک قانون این است که به دور از تبعیض باشد؟ چرا به این صراحت گفته می شود که "از لحاظ حقوقی اشکالی ندارد"؟ آیا تصویب یک قانون پشتوانه عرف و اجتماع را نمی خواهد؟ مثلا چقدر نیروی انتظامی در برخورد با علم های دسته جات عزاداری موفق بود؟! حتی در کشورهایی که از نظر ارتباطات اینترنتی و اطلاع رسانی در مرحله پیشرفته ای قرار دارند نیز جرأت تصویب چنین قانون هایی را ندارند، چه برسد به کشور ما که هنوز قشر دانشجو هم از اینترنت مناسب بهره مند نیستند (مثلا در دانشگاه ما سهمیه اینترنت دانشجوی لیسانس ۱۵ ساعت و فوق لیسانس ۳۰ ساعت در طول یک ترم است و بابت هر ساعت آن هم مبلغ ۱۰۰۰ ریال از آنها گرفته می شود!) به عنوان نکته آخر اضافه کنم که این طرز بینش که «مجلس شورای اسلامی می تواند در مورد هر امری قانون تصویب کند و به شورای نگهبان بفرستد» منجر به بازیچه قرار گرفتن مجلس در دست افراد صاحب نفوذ و احزاب قدرتمند است. بارزترین مثال گفته خود را می توان در تصویب حقوق و مزایای سرسام آور نمایندگان ملت ! برای خود در ابتدای هر دوره دانست. این دو مطلب کوتاه را بخوانید! در این پست سعی کردم به نوعی جوابی برای آنها بیاورم. هر چند مطمئنم که خیلی از گوشه های ظریفی که دوستان در سوالات مطرح کرده اند رو نیاوردم. دلیلش فقط جلوگیری از زیاده گویی بوده ... اگه باز هم در همین زمینه بحثی باشد در همین وبلاگ در خدمت هستم. مطلب نخست برگرفته از وبلاگ شیوا سپهری : گاهی اوقات برای ادم سوالاتی پیش میاد که مجهول ماندن این سوالات باعث مشتبه شدن بعضی از مسائل دیگه میشه یکی از اون مسائل موضوع عقد موقت هست امری که به عقیده ی برخی از افراد جایز و به عقیده ی برخی دیگر جایز نیست همانطور که میدانیم هدف از عقد موقت جلوگیری از فساد و فحشا است حال سوال این است علی رغم جایز تلقی شدن این امر از دیدگاه فقها تا چه حد عقد موقت توانسته سدی در مقابل اشاعه ی فحشا به حساب اید ؟ایا جز این است که برای هر امری از جمله عقد موقت باید پیش زمینه ها ومقدماتی از جمله فرهنگ سازی صورت گیرد تا به نتیجه ای مطلوب برسیم؟عقد موقت برای اندسته از زنانی که مطلقه و یا بیوه بوده اند امری تایید شده است اما از ابعاد دیگری میتوان ان را مورد نقد قرار داد ۱)باید دید تا چه حد جامعه را به سوی تکامل پیش برده ۲)به ظاهر این موضوع زمینه ای برای کاهش ازدواج های دائم شده و افراد به عقد موقت گرایش یافته اند ۳)علی رغم مشروع تلقی شدن فرزند بعد از بذل مدت مسولیت فرزند را چه کسی بر عهده خواهد گرفت ایا پدر و مادر نسبت به فرزند احساس مسولیتی خواهند کرد؟ مطلب دوم از سحر ح : اخرش بین دین اسلام و عقل امروز بشری کدوم رو باید انتخاب کرد. حقوق اسلامی میگه مرتد از دین را باید کشت بشر امروز میگه فکر بشر آزاده. حقوق اسلامی میگه زن باید من وراء الحجاب با مرد ارتباط داشته باشه اما عقل امروز بشری با این همه تجربه عملی میگه اگر اینطور باشه بشر دچار اختلالات روانی و جنسی میشه. بزرگترین مشکل ازدواج های امروز اینکه که پسره تا 30 سالگی نمی فهمیده زن یعنی چی میاد کنار یه دختری که نمی دونه اصلا مرد یعنی چی میشینه . بیشترین چیزی که اونها رو به سمت هم میکشونه علائق جنسیه که اونم انقدر سرکوب شده که از کار افتاده و دچار دختلالات شده. رفتار با هم دیگه رو هم که اصلا بلد نیستن. نگاه کن آقای فوق لیسانس فرض کن ادمی خجالتیه میشه یه شبه اجتماعی بشه اصلا چرا خجالتی شده این ریشه در دوران بچگی داره همه شخصیت انسان در دوران بچگی شکل می گیره. حالا دیگه به این راحتی اصلاح نمیشه شخصیتی که از کودکی ملکه شخص نشد دیگه تو بزرگسالی ممکن نیست تو وجود شخص نفوذ کنه. من اصطلاحات بلد نیستم اما هرچی بیشتر حقوق اسلامی رو می خونم بیشتر با عقل و واقعیت هایی که تو خودم و بین دوستام درک میکنم معارضه برای پاسخ دادن به همه این سؤالات و مطالب مربوط به روابط میان دختر و پسر خارج از ازدواج، بحث متعه (ازدواج موقت) و خیلی چیزهای دیگر باید ابتدا روشن کنیم در چه فضایی می خواهیم صحبت کنیم. من خودم با اصطلاح "حقوق اسلامی" به شخصه موافق نیستم و تفکیک هایی که در زیر می آورم می تواند روشنگر باشد. سه حوزه کلی می توان تصور کرد : حقوق ، اخلاق و دین . تازه در کنار همه اینها بحث جانبی دیگر به نام عرف وجود دارد که برای اجتناب از پیچیده شدن بحث فعلا آن را کنار می گذاریم. هر کدام از حقوق، اخلاق و دین رسالت و هدف خاص خودش را دنبال می کند: حقوق (A) -------> روابط انسان ها با یکدیگر و نظم جامعه اخلاق (B) -------> کمال خود انسان دین (C) ---------> رابطه انسان با قدرت برتر (خدا، رب النوع، بت و ...) همانطور که در نمودار مقابل می بینیم، در برخی اوقات حقوق، یعنی مجموعه قواعد حاکم بر اجتماع، دقیقا همان حرف دین و اخلاق را می زند. ولی خوب خیلی جاها هم از هم جدا می شوند. با این مقدمه بریم سراغ همون بحث خودمون. یک نهاد در هر سه این حوزه ها به صورت مشترک وجود دارد یعنی همان ازدواج مرسوم که در تمامی قوانین و ادیان به یک شکل وجود دارد و همه علمای اخلاق به آن توصیه کرده اند. گاهی حقوق می بیند که در جامعه ای خاص، به علت های گوناگون برای جلوگیری از بر هم خوردن نظم جامعه ضرورت دارد که نهادهای جدیدی در کنار نهاد سنتی "ازدواج" قرار دهد. شاید بتوان گفت دلیل آن قاعده دفع افسد به فاسد است. مثلا اینگونه استدلال شود که به هر حال اگر هر رابطه ای که می تواند میان یک زن و یک مرد وجود داشته باشد را قانونمند کنیم، بهتر از آن است مردم با ارتکاب اعمال خاص مرتکب بی قانونی شوند. یعنی به عبارتی قوانین خود را با خواست های بشری در هر زمان وفق می دهند. در اینجا حقوق رسالت خود را خیلی خوب انجام داده است (حفظ نظم اجتماع). ولی علمای دین و اخلاق نیز به خاطر رسالت خودشان متذکر عواقب این روابط آزاد، نه برای جامعه، بلکه برای سعادت و خوشبختی تک تک افراد جامعه می شوند. در جوامع امروز سن ازدواج بالا رفته و امکان ازدواج نیست و خیلی ها مخصوصا جوانان مجبور به ارضای نیازهای عاطفی و احیانا جنسی خود هستند. متولی جامعه (حقوق) به راحتی می تواند قانون وضع کند و این روابط را قانونی گرداند، ولی چه کسی پاسخگوی ضربه روحی و روانی ناشی از به هم خوردن این روابط به ویژه برای دختران است؟ دین و اخلاق نسبت به این قسمت از قضایا هشدار می دهند. جدایی دین از اخلاق حتی دین و اخلاق هم در خیلی زمینه ها هم پوشانی ندارند. جالب آنکه تا اندازه ای استحکام رابطه دختر و پسر اهمیت دارد که با وجودی که اخلاق حکم می دهد که زن و مرد به زندگی خود متعهد باشند و حتی در فکر خود هم دنبال فرد دیگری نباشند، اما باز هم دین به دلیل آنکه از طرف خالق خود انسان تشریع شده و طبیعت هر کدام از زن و مرد را می شناسد، به مرد اجازه داده تا بیشتر از یک همسر بگزیند. درست است که شاید برای خیلی از فمینیست ها این حرف سنگین باشد ولی آیا بودن یک مرد ناراضی تا آخر عمر در کنار یک زن بهتر است یا یک مرد راضی در کنار چند همسر؟ با توجه به اینکه مرد قدرت تقسیم عشق را دارد و می تواند همه آنها را خوشبخت و ارضا کند.
پانوشت: من خودم یک فمینیست و یا به عبارتی زن ذلیل !!! هستم. فقط دلم خواست اینجا افکارم رو بگم و می دونم قطعا نظر مخالفی هم وجود داره ... خوشحال می شم اگه از نظراتتون من رو مطلع کنین. پانوشت ۲: در زمینه رابطه اخلاق و حقوق در همین وبلاگ مطلبی وجود دارد که اگر تمایل داشتین به این لینک برین. امروز که به ایمیل ها و کامنت هام سری زدم، دیدم به به! امروز حسابی روی بحث های حقوق اقتصادی یا حقوق و اقتصاد می چرخه ... یه کامنت از یه دانشجوی عزیز داشتم که وبلاگی در همین ارتباط داشت و یه دونه ایمیل از جناب دکتر ابراهیم عماد که ظاهرا در فرانسه ساکن هستند. چون هنوز کامل سایت ها و بلاگ های این عزیزان رو نخوندم فعلا در همین پست معرفی می کنم : وبلاگ حقوق و اقتصاد (حامده اخوان) : http://lawandeconomics.blogfa.com سایت های دکتر عماد (کل نامه ایشون را اینجا قرار می دهم) : فقط قسمت های شماره دار سایت های ایشون هست ... ابتدای نامه گفته شده که فلان پست از وبلاگ من رو دیده اند، و بعد به معرفی سایت های خودشان پرداختند ... دست آخر هم خودشون رو معرفی کردند و شماره تماس داده اند ... امیدوارم این سایت ها به کارتون بیاد ... Madame, Monsieur, Ne pas hésiter de me contacter si nécessaireCordialement Ebrahim EMAD جرم زدایی مواد مخدر آرام در هلند نویسنده: سید رضا احسان پور Ehssanpour@yahoo.com هلند يکي از کشورهاي پيشرفته جهان به شمار مي آيد . در عين حال از ليبرال ترين کشور ها محسوب مي گردد. در واقع شايد بتوان گفت اين کشور در زمينه سياست مربوط به داروهاي مخدر آرام نيز آزاد ترين نگاه را نسبت به ساير کشورها داشته تا جايي که به نحو غير متعارفی از قوانين غير سخت گيرانه بهره مند مي باشد . با اين وجود يکي از تصور هاي غير صحيحي که در هلند وجود دارد اين است که مصرف مواد مخدر در اين کشور آزاد مي باشد. به جز حشيش و مشتقات آن و همچنين ماري جوآنا ساير انواع مواد مخدر به ندرت مورد جرمزدايي قرار گرفته است . اين به آن معناست که فروش و مصرف ميزان متعارفي از حشيش و ماري جوآنا بدون تعقيب کيفري خواهد بود . در اين رابطه اين سوال مطرح مي شود که آيا در زمينه کاهش مصرف مواد مخدر، سياست آزادسازي قانوني بيشتر موفقيت آميز خواهد بود . در ذيل به بررسي رويکرد حقوقي هلند در قبال مصرف مواد مخدر آرام پرداخته و به اين مهم مي پردازيم که آيا سياست آزاد سازي مزبور در اين کشور نتايج مثبتي را به دنبال دارد يا خير . جرم زدايي مصرف مواد مخدر آرام در هلند بر خلاف باورهاي عمومي هنگامي که پارلمان هلند قانون داروها را در سال1976 مورد اصلاح و بازنگري قرار داد در حقيقت استفاده از مجموع مواد مخدر را قانون مند نساخت . در عوض دارو هاي غير قانوني را در دو گروه مجزا تقسيم بندي نمود : نخست دارو هايي که خطر مصرف بهداشتي آنها غير قابل اغماض مي باشد مانند مصرف هروئين و کاکوئين که از آن به داروهاي سخت تعبير مي شود و دوم داروهايي که خطر مصرف آنها کمتر از دسته نخست بوده مانند مصرف حشيش که از آن به عنوان داروهاي نرم و آرام تعبير مي گردد . پارلمان هلند تنها مصرف داروهاي نرم و آرام را مورد جرمزدايي قرار داده است . بر همين اساس در هلند مغازه هايي تحت عنوان کافي شاپ مورد گشايش قرار گرفت . در اين کافي شاپ ها افراد مي توانند آزادانه و بدون هيچ ترسي از تعقيب و مجازات مقدار متعارفي از حشيش را مورد خريد و فروش قرار داده و استعمال ماري جوآنا را به عمل بياورند . پيش زمينه منطقي اين تصميم پارلمان اين بوده که مصرف ماري جوآنا در ميان افراد هلندي رو به افزايش گرفته است فلذا سياست مداران تصميم به جرمزدايي از آن گرفته اند . از ديگر مزاياي اين سياست اين است که مصرف مواد مخدر آرام سبب تمايز ميان مصرف کنندگان دارو هاي سخت و ساير مصرف کنندگان تفريحي مي گردد.به نحوي که مصرف کنندگان حشيش پس از مدتي به تدريج ارتباط خود با فروشندگان دوره گرد و داروهاي مضر را کاهش خواهند داد. سياست دارويي هلند بر پايه اصل کاهش ميزان خسارت قرار دارد. اين بدان معناست که مصرف داروهاي غير مجاز و مواد مخدر غير قانوني بيش از آن که در زمره مسائل مربوط به حقوق جزا باشد به عنوان مساله اي مربوط به سلامت و بهداشت عمومي تلقي شده و هدف از اتخاذ چنين سياست هايي نيز نهايتا کاهش مضرات و خطرات اين گونه مصرف مواد مي باشد . مصرف کنندگان مواد مخدر آرام در مقايسه با ساير معتادين به دارو هاي سخت به نحوي متمايز بوده و ابن اميد وجود دارد که اين گروه جهت اهداف درماني به مراکز دولتي مربوط به بهداشت عمومي مراجعه نمايند . اين گروه جز به دليل ارتکاب ساير انواع جرايم از حيث مزبور مورد تعقيب کيفري قرار نخواهند گرفت . با اين وجود آيا منصفانه است که بگوييم جرمزدايي مواد مخدر آرام در هلند تجربه اي موفقيت آميز بوده است؟ حقيقت آن است که چندين دهه از جرمزدايي مزبور در اين کشور مي گذرد لکن هنوز بيان اينکه آيا عمل مزبور در مجموع در زمره تجربيات موفق هلند محسوب مي گردد يا خير اندکي زود مي باشد.نتايج مثبت و منفي جرمزدايي مصرف مواد مخدر آرام و اتخاذ سياست باز در قبال اين مساله تا اندازه اي مبهم و تا حدودي مناقشه برانگيز است.در ادامه به نتايج گاها متعارضي که به دليل اتخاذ سياست مزبور در هلند حاصل شده است اشاره خواهيم کرد. نتايج جرم زدايي در هلند مقامات رسمي هلند معتقد اند که سياست آزاد اين کشور در قبال مصرف مواد مخدر آرام،کارآمد بوده است.بر پايه برخي آمار از زمان اصلاح قانون داروها، مصرف حشيش و ماريجوانا در ميان جوانان و نوجوانان هيچ رشدي نداشته است.درواقع آمار مزبور بسيار کمتر از مورد مشابه در ساير کشورهاي غربي مي باشد. آقاي سولينگ جرمشناس و متخصص سياستهاي دارويي و استاد دانشگاه آمستردام در اين رابطه اضهار داشته است:"85 درصد از کل جمعيت هلند تاکنون در طول حيات خويش اصلا اقدام به استعمال حشيش ننموده وتنها 15 درصد از مردم از موقعيت مزبور به عنوان تجربه زندگي خويش بهره مند شده اند.اين ميزان مزبور همپا با ميزان ارائه شده در آلمان،فرانسه و بلژيک بوده وکمتر از تعدادمصرف کنندگان حشيش در انگلستان و آمريکا مي باشد. آمار اسپانيا نيز از اين حيث اندکي بيش از هلند است." آمار مزبور اين سوال را به ذهن متبادر مينمايد که چرا جرمزدايي از ماريجو آنا، مصرف اين ماده مخدر را در هلند افزايش نداده است؟ يکي از عوامل تاثير گذار در اين رابطه را ميتوان همان مفهوم ميوه ممنوعه دانست.يعني انسان به چيزي که از آن منع شود حريص خواهد بود فلذا جرمزدايي مزبور جذبه کاذب اين مواد را از نگاه مردم خارج کرده است.بر پايه برخي آمارها کاهش مصرف ماريجوانا تنها تجربه مختص به هلند به شمار مي آيد به عنوان مثال بر اساس آمار منتشره توسط انجمن آزاديهاي مدني آمريکا پس از آنکه دولت هلند مصرف ماريجوانا را مورد جرمزدايي قرار داد مصرف اين ماده به صورت تدريجي در ميان جوانان و نوجوانان رو به کاهش رفت.پس از جرمزدايي 10درصد از نوجوانان 17 الي18 سال به استعمال ماريجوانا اقدام مينمودند در حالي که از سال 1985 آمار مزبور به کمتر از 6.5درصد رسيده است. اين آمار حاکي از آن است که اتخاذ سياستهاي باز در قبال مصرف مواد مخدر آرام توام با موفقيت بيشتري در کنترل مصرف اين داروها در مقايسه با کشورهايي نظير ايالت متحده با سياستی محدود کننده توام مي باشد باين وجود برخي معتقدند از زماني که دولت در برابر مساله مصرف ماريجوانا به نرمي برخورد کرده است مصرف اين داروها در جامعه رو به افزايش رفته است. طبق برخي آمارهاي پراکنده، از زمان جرمزدايي مزبور مصرف ماريجوانا در ميان نوجوانان 17 الي18 ساله مابين سالهاي 1990 الي1995 با 142 درصد رشد همراه بوده است.بر همين اساس ارتکاب جرايمي مانند ورود به عنف، شکستن، هتک حرز، سرقت توام با خشونت و غيره به ميزان 3 الي 4 برابر اين مقدار در آمريکا رشد نموده است.اين آمار کاشف از آن است که جرمزدايي مواد مخدر آرام در هلند با موفقيت توام نبوده است. هم اکنون شهروندان هلندي را عقيده بر آن است که چنين ادعايي غير صحيح بوده واز سوي کساني طرح مي گردد که از موفقيت اتخاذ سياست مزبور در اين کشور ناخردسند و هراسان اند.به عنوان مثال آنها بر اين باورند که برخي کشورها بويژه آمريکا مستقيما توسط سياست مزبور در هلند مورد تهديد قرار گرفته و اتخاذ چنين سياستي نيز با ايدئولوژي اخلاق گرايانه سياستهاي محدودکننده اين کشور در تعارض مي باشد و حتي کارايي آن را نيز به زير سوال ميبرد.اصلي ترين نمونه در اين رابطه اين است که امريکا در بيش از 100سال اخير هميشه بر اين باور بوده است که مصرف الکل سبب اصلي فقر و موجب افزايش جرايم بوده و تمدن را به انحطاط خواهد کشاند.بنيادگران مزبورنهايتا بر همين مبنا مصرف الکل را در سطح ملي به سال 1919 مورد جرم انگاري قرار دادند .مصرف الکل بعدها آزاد شد لکن انديشه مزبور در مقامات اين کشور به مصرف مواد مخدر آرام تسري يافت.عقيده غير رسمي سردمداران اين کشور اين است که آزادسازي مواد مخدر آرام موجبات حصول بدبختي را به دنبال خواهد داشت.بااين وجود جرمزدايي مزبور در هلند مقرون به چنين نتيجه اي نبوده است. نتيجه درحالي که بسياري مدعي اين امر هستند که سياست باز هلند در مصرف مواد مخدر آرام افزايش ميزان مصرف اين مواد را به دنبال داشته است لکن قاطبه تحقيقات وآمار حاصله، نظري بر خلاف اين ادعا دارد.درمجموع به نظر مي رسد سياست باز اگر کارآمدتر از سياست محدود کننده نباشد کم اثر تر از آن نخواهد بود. استناد به علم قاضي در سيستم حقوقي کامن لو نویسنده: سید رضا احسان پور Ehssanpour@yahoo.com قضات، اعضاي هيئت منصفه و قضات صلح مي توانند بر آگاهي هاي بومي خود تکيه نمايند . منظور از دانش بومي، آن دسته اطلاعاتي است که معمولا ساکنان يک منطقه از آن آگاه مي باشند. در واقع يکي از مزاياي استفاده از قضات صلح اين است که اين قضات از ميان همان مناطقي انتخاب مي گردند که با شرايط محلي و جغرافيايي آن آشنا مي باشند. به همين دليل است که در پرونده پول عليه DPP، قضات صلح توانستند به آساني تشخيص دهند که منطقه خاصي از شهر لتون مملو از روسپيان مي باشد و در پرونده کليف عليه لونگ ، قضات صلح فليکستو بر مبناي آگاهي بومي خود بر اين نکته صحه گذاشتند که محل پارک اتومبيل موضوع دعوي، يک مکان عمومي به شمار مي آيد. در پرونده برون عليه DPP، دادگاه بخش به اين نتيجه رسيد که طرح دعوي مربوطه نزد قضات صلح بايد بر مبناي دانش آنها نسبت به وضعيت پارک اتومبيل ها در پورتس مرس صورت مي پذيرفت . وات کينز در اين رابطه مي گويد " قبول اين حقيقت حاکي از هوشياري سيستم قضايي است که انجام تعقيب و دفاعيات مربوط به آن را بايد بر مبناي دانش بومي استوار نمود و به طرفين اجازه داد تا بر مبناي دانش عمومي موجود در نزد قضات به نتيجه نهايي واصل گردند". ".... در مواردي اين چنين قضات مزبور چنانچه سعي کنند تا در چهارچوب محدوديت هاي مشخص شده حرکت کرده ومتهم را نسبت به دانش بومي کسب شده آگاه نمايند و آن را به همان نحوي که مطلوب آنهاست به موقع اجرا گذارند آنگاه عمل کرد ايشان کامل صحيح و مبتني بر حق خواهد بود ." حکم پرونده بومن عليه DPP، در پرونده آزمايشگاه نوربوک عليه اداره سلامت و بهداشت مورد تبعيت قرار گرفت.در اين پرونده حکم محکوميت نقض گرديد. زيرا قضات صلح به طرفين دعوا اعلام نکرده بودند که طبق دانش بومي خود عمل مي نمايند . قضات محلي حرفه اي نيز بر دانش عمومي مردم منطقه تکيه کرده و طبق آن عمل مي نمايند . با اين وجود چنانچه دانش مزبور عمومي نبوده بلکه دانش شخصي يک فرد باشد مي تواند موضوع اختلاف قرار گيرد و در اين صورت ، صحت آن بايد با ارائه مدرکي از جانب احد طرفين دعوا يا هر دو اثبات گردد. الف: اطلاعات خاص قضات در پرونده ري نولد عليه LAT، دادگاه پژوهش حکم نمود که ميانجي دادگاه در استفاده از دانش شخصي خود نسبت به موضوع پرونده مرتکب اشتباه شده است . دانشي که بر آن تکيه شده بود ، متناسب با دانش عمومي افراد آن منطقه نبود فلذا مي بايست دليلي بر آن اقامه مي گرديد . دادگاه پژوهش در پرونده اون عليه نيکول از اين حد نيز فراتر رفت و حکم نمود که ميانجي دادگاه بخش ، نمي توانست از ديدگاه فردي خود که درنتيجه رسيدگي به پرونده اي ديگر براي وي حاصل شده است به اين پرونده نظر نمايد و حق نداشته مادام که آن پرونده به عنوان دليل از سوي يکي از دو طرف دعوا ارائه نشده ، به آن اشاره و ارجاع نمايد . همچنين در پرونده عليه DPP، دادگاه بخش حکم نمود که اصولا صحيح نيست تا قاضي صلح از دانشي که در پرونده هاي پيشين براي وي حاصل شده است جهت تقويت ادله پرونده پيش روي خود استفاده نمايد . با اين وجود به نظر مي رسد که قضات حرفه چنين صلاحيتي را با توجه به دانش فردي خود اعمال نمايند حداقل در دادگاه بخش اين امر متبلور مي باشد . در پرونده مولن عليه هاکني يکي از قضات دادگاه بخش ، موسسه هاکني را بدليل نقض تعهد خود مبني بر انجام تعميرات به 5 هزار پوند جريمه مالي محکوم نمود . شدت مجازات اينگونه توجيه شد که موسسه مزبور چندين مرتبه پيش از اين نيز مرتکب نقض تعهد شده بود.البته هيچ دليلي نسبت به سابقه مزبور موسسه جز علم شخصي يکي از قضات وجود نداشت با اين وجود ، دادگاه پژوهش حکم مزبور را ابرام نموده و به قاضي اين اختيار را داد تا بر مبناي علم خود (مبتني برنقض چندين تعهد پيشين توسط شوراي هاکني) عمل نمايد .اماآيا رويکرد مزبور در دادگاه کيفري نيز بدين منوال ميباشد قابل ترديد است . ب: اطلاعات خاص هيئت منصفه از تعدادي از پرونده هاي مطرح شده در قرن نوزدهم چنين استنباط مي شود که اگر يکي از اعضا هيئت منصفه ، در مورد مسئله مورد اختلاف داراي دانش و اطلاعات شخصي باشد بايد جهت اثبات آن ، در دادگاه علني همچون ساير شهود به ارائه دليل بپردازد . به عنوان مثال مي توان به پرونده دولت عليه روسر اشاره نمود اگر چه شيوه مزبور سبب ميشود که اطلاعات شخصي اين عضو هيئت منصفه مورد ارزيابي دادگاه قرار گرفته و همچنين به اطلاع ساير اعضا هيئت منصفه نيز برسد لکن مشکلات خاص خود را نيز بدنبال خواهد داشت . يکي از اين مشکلات زماني است که دليل مزبور بديل عدم رعايت شروط شهادت قابل استماع تشخيص داده نشود در اين صورت آيا ميتوان آن را ناديده گرفت؟ در اين رابطه توجه به پرونده دولت عليه بريک حائز اهميت است . در اين پرونده يکي از اعضاي هيئت منصفه نامه اي را به قاضي نوشت و در آن شرح داد که اطلاعات فردي او پيرامون وضعيت بسته بودن توالت هاي عمومي، متعارض با سوگند متهم مبني بر باز بودن سرويس بهداشتي و حضور در آن در زمان ارتکاب سرقت مي باشد . رويکردي که توسط قاضي دادگاه بدوي مورد قبول قرار گرفت و حکم صادره نيز بر اين مبنا در دادگاه پژوهش ابرام گرديد اين بود که به دادستان اجازه داده شد تا مدارکي را در رابطه با محتواي نامه مزبور فراهم نموده و آن را از طريق متعارف مورد ارزيابي و راست آزمايي قرار دهد. عضو هيئت منصفه به هيچ وجه ملزم به ارائه دليل نسبت به صحت مندرجات نامه نگرديد لکن اگر قاضي از طرق مختلف به اين نتيجه مي رسيد که عضو مزبور ، اطلاعات فردي خود را در خلال مدت شور با ساير اعضا هيات منصفه در ميان گذاشته و هيات مزبور نيز بجز استناد به علم مزبور دليل ديگري جهت صدور حکم خود نداشته و ساير ادله هايي که در جريان رسيدگي ارائه شده اند نيز جهت تصميم گيري نهايي کافي نبوده است، آنگاه قاضي موظف است تا اتخاذ تصميم نهايي را از عهده هيئت منصفه خارج نمايد . ج: اطلاعات خاص قضات صلح قضات صلح مجاز هستند تا بر اطلاعات خاص خود که مرتبط با موضوع پرونده است تکيه نمايند هر چند که دانش مزبور دانش بومي ايشان به شمار نيايد. دليل حکم مزبور نيز مي تواند اين باشد که قضات صلح نمي توانند به آساني ذهن خود را از اين گونه موارد خالي نمايند شايد مهمترين مثال در اين مورد پرونده دولت عليه فيلد و ديگران مي باشد . در اين پرونده هياتي متشکل از 3 قاضي که در نيروي دريايي کار کرده بودند ادعاي مربوط به فروش کوکائين نا خالص را بر اين مبنا رد کردند که تجربه آنها در نيروي درياي از ايشان فردي مجرب در اين زمينه ساخته و آنان مي دانند که کوکائين را نمي توان به شکل خاص آن استفاده کرد بلکه بايد با ترکيباتي ديگر آميخته شود . قاضي ويلز در اين رابطه مي گويد: " من نمي گويم که قضات صلح در استناد به علم فردي خود جهت صدور حکم دعوي شيوه معقولي را دنبال کردند و اگر بررسي اين پرونده دوباره به ايشان محول گردد، نسبت به استماع ادله و شهود معقولانه تر عمل خواهند نمود و يا آنکه از حيث مسائل فني خود را صالح تشخيص نخواهند داد . با اين وجود آنها در پرونده پيش روي خود از دانش فردي خود بهره برده اند و در پرونده هايي بدين شکل هيچ کس نمي تواند اطلاعات شخصي خود پيرامون موضوع پرونده را ناديده بگيرد . " عبارت فوق حائز اهميت است زيرا حاوي اين نکته مي باشد که قضات حرفه اي همانند قضات صلح به سختي مي توانند اطلاعات فردي خود پيرامون پرونده پيش رو را به فراموشي بسپارند در پرونده ودرال عليه هاريسون متهم به اتهام عدم ارائه نمونه خون ، مطابق با ماده (3) 9 قانون عبور و مرور جاده اي مصوب 1972 مورد تعقيب قرار گرفت .وي در دفاع از عملکرد خود ابراز داشت که عذر وي بدليل داشتن نوعي از تشنج در زمان تقاضاي نمونه خوني موجه بوده است . دادستان از پزشکي که قبلا متهم را ديده بود استفسار به عمل آورد و وي نيز با توجه به علم پيشين خود شهادت داد که دفاع تشنج توسط متهم ساختگي بوده است .هرچند متهم در اعتراض به نظر پزشک در خواست انجام آزمايش پزشکي را ننمود لکن قضات صلح اتهام مزبور را رد کردند . مبناي رد اتهام نيز اطلاعات فردي آنها از وجود ترسي است که گرفتن نمونه خوني مي تواند براي بعضي انسانها ايجاد نمايد . همچنين يکي از قضات در اين رابطه به تجربه شغلي خود استناد نمود . دادستان از راي صادره پژوهش خواهي نمود لکن راي مزبور ابرام گرديد . لرد ويدجري در اين رابطه مي گويد: " اگر شما با يک قاضي حرفه اي رو به رو باشيد ،قبول اين حقيقت بسيار آسان خواهد بود که وي آموزش هاي لازم را جهت خارج کردن عوامل تاثير گذار ذهني خود از موضوع مربوط به پرونده گذرانده است ... لکن بايد دانست که قضات صلح ، آموزش ديده محسوب نمي شوند . اين افراد ( که حقوقدان نمي باشند) چنانچه پيرامون پرونده اي به قضاوت بپردازند نمي توانند اطلاعات خاص خود را از موضوع پرونده دور نگاه دارند علي الخصوص زماني که قاضي مزبور خود متخصص در آن موضوع نيز باشد مسلما وي نمي تواند اطلاعات فردي خود را در تفسير و ارزيابي ادله ناديده بگيرد.بله او مي تواند ادله ارائه شده را توضيح و تفسير نمايد ، مي تواند در مورد جهت دهي پرونده و نحوه اخذ تصميم اظهار نظر نمايد اما حق ندارد در فضايي انتزاعي و جداي از هرگونه دليلي ، خود به انشاء حکم بپردازد . راه حل ديگر آن است که چنانچه قضات در مورد موضوع پرونده صاحب تخصص مي باشند ملزم به استناد به علم خود نبوده و حکم نهايي موضوع دعوي نيز تنها بر اساس ادله اقامه شده در دادگاه صادر شود .در پرونده کارتر عليه EBC اينگونه حکم شد که قضات صلح در قضاوت شخصي خويش پيرامون سن برخي از درختان مرتکب اشتباه شده اند زيرا استناد به علم قاضي تنها به عنوان يکي از ادله اثبات مورد توجه است و نميتوان به آن جهت حکم به عين متنازع فيه استناد نمود. متن حاضر بخش مقدمه و نتیجه پایان نامه دوستم جناب مسلم خان محمدزاده هست ... لازم به ذکر است که اساتید راهنما و مشاور او به ترتیب دکتر امیر حسین فخاری و دکتر نجاد علی الماسی بودند. این رو هم باید دوباره تکرار کنم که ایشون دوست من هستند ... حالا خودتون قضاوت کنین دوست من به این خوش تیپی باشه دیگه خودم چی هستم !!! مقدمه انسان تمايل دارد تا در هر كاري از بهترين وسايل استفاده نمايد. در زمينه حمل ونقل نيز معمولاً اشخاص براي جابجايي خود يا كالاهايشان ترجيح ميدهند تا از امن ترين و سريعترين وسايل حمل و نقل بهره ببرند. يكي از اين وسايل، هواپيماست كه هم زمان از سرعت و امنيت بالايي برخوردار ميباشد. سالانه ميلياردها نفر از اين وسيله براي حمل ونقل استفاده مينمايند. به طور كلي وسايل سريع حمل و نقل به همان اندازه كه زندگي را آسان ساخته و در رفاه هر چه بيشتر اشخاص تأثير به سزايي گذاشته، خطر آفرين نيز ميباشند. نگاهي به آمار تلفات ناشي از حوادث حمل ونقل نشان ميدهد كه تا چه اندازه بحث از «مسؤوليت» در اين باره اهميت دارد. در كشور ما كه در زمينه خريد وسايل و تجهيزات هوايي و هواپيمايي با تحريمهايي روبروست و سالانه شاهد حوادث متعدد هوايي و كشته شدن هزاران انسان بي گناه ميباشيم؛ لزوم سخن گفتن پيرامون مسؤوليت ناشي از اين وسيله سريع حمل و نقل، دو چندان ميباشد. نبود منبع منسجمي به زبان پارسي، به ويژه در زمينه مسافر، نگارنده را بر آن داشت تا در مورد اين موضوع با راهنمايي اساتيد، پژوهشي به عمل آورد و از آنجا که در ايران در خصوص با فقر شديد منابع روبرو هستيم گام نخستين بدون اشکال نخواهد بود، ولي در هر حال مطالعه رويه قضايي بين المللي کمک شاياني به دادرسان در برداشت از مواد کنوانسيونها مينمايد. موضوع نوشتار حاضر «مسؤوليت مدني متصدي حمل ونقل هوايي در برابر مسافر در كنوانسيونها و رويههاي قضايي بين المللي» ميباشد. شايان ذكر است متصدي حمل، افزون بر اينكه در برابر مسافر مسؤوليت داشته در قبال بار همراه وي و نيز كالاهايي كه فرستنده به وي ميدهد نيز مسؤول ميباشد. وانگهي بحث ديگري كه خود، نيازمند نگارش پژوهشي جداگانه است، موضوع مسؤوليت ناشي از هواپيما در برابر اشخاص ثالث و تأسيسات روي زمين ميباشد. در پژوهش پيش رو تنها به مسؤوليت «متصدي» در برابر «مسافر» ميپردازيم و از ديگر مسؤوليتهاي مرتبط با هواپيما سخني به ميان نخواهد آمد. از آنجا كه مسافران داخل در يك هواپيما، به ويژه در پروازهاي بين المللي، از تابعيتها و مذاهب مختلفي ميباشند از همان آغاز حمل ونقل هوايي، بحث يكنواخت كردن مقررات بين المللي در اين زمينه مطرح بوده است. تصويب كنوانسيون ورشو در 12 اكتبر 1929 «مربوط به يكسان كردن برخي از مقررات حمل و نقل هوايي بين المللي» نخستين و استوار ترين گام در اين مورد به شمار ميرود. پس از اين، كنوانسيون مزبور در سالهاي مختلف به دليل پيشرفت صنايع هوانوردي و افزايش روز افزون مسافران هوايي، دست خوش تغيير و اصلاحات و الحاقات فراواني گرديد كه اين اسناد الحاقي يا اصلاحي به «سيستم ورشو» معروف شدند.حتي برخي از كشورها مقررات اين كنوانسيون را در مورد مسؤوليت متصدي كارآمد و متناسب با اوضاع كنوني ندانسته و آن را باطل اعلام نموده و مقررات ديگري كه حمايت بيشتري را از مصرف كننده (مسافر) در مقابل حوادث مينمايد، وضع كردند كه در متن پژوهش حاضر به برخي از آنها اشاره ميشود. سيستم ورشو سالهاي متمادي در بيشتر کشورهاي دنيا، در پروازهاي داخلي و بين المللي اجرا گرديد و به موجب مجوزي که کنوانسيون ورشو 1929 داده بود؛ متصديان ملزم به رعايت سقف پرداخت خسارت مذکور در کنوانسيون نبودند و ميتوانستند سقف بيشتري را بپذيرند و همان گونه که بيان گرديد، برخي از کشورها مانند ژاپن و امريکا سقف بيشتري را براي جبران خسارت در نظر گرفتند. ايران نيز تا سال 1354 ه.ش (1974 م) به هيچکدام از اسناد سيستم ورشو نپيوست و همان سيستم قانون مدني و تجارت در مورد متصديان حمل نيز رعايت ميگرديد. ولي از آنجا که هيچکدام از اين قوانين به هيچ وجه جوابگوي مقررات ويژهي حمل و نقل و پيشرفتهاي صورت گرفته در اين زمينه نبود، دراين سال به موجب ماده واحدهاي دولت ايران به کنوانسيون 1929 ورشو و پروتکل الحاقي آن در 1955 لاهه و کنوانسيون گوادالاخارا و پروتکل گواتمالا پيوست و تنها در پروازهاي بين المللي اين مقررات اعمال گرديد. در سال 1364 نيز خلا قانوني در مورد مسؤوليت متصدي در پروازهاي داخلي احساس شد و به موجب ماده واحدهي مجلس شوراي اسلامي کنوانسيون 1929 ورشو و پروتکل 1955 لاهه در پروازهاي داخلي نيز مورد عمل قرار گرفت، ولي در عمل به نظر برخي مسؤولان و دادرسان گويا اين قانون که به تصويب مجلس و تأييد شوراي نگهبان رسيده و در حکم قانون داخلي به شمار ميآيد، وجود خارجي نداشته و هنوز به برخي قوانين ديگر استناد ميشود. سرانجام وجود قواعد و مقررات مختلف در زمينه حمل و نقل هوايي که شبكهي پيچيدهاي از تعارض قوانين را موجب ميشد، سازمان بين المللي هوايي كشوري (ايكائو) را به اين نتيجه رساند كه كنوانسيون ورشو كه جهت يكنواخت كردن و يكسان سازي مقررات بين المللي، تصويب شده بود، از اين هدف بنيادين دور شده است، بنابراين در 28 مه 1999 كنوانسيون «راجع به يكنواخت كردن برخي مقررات حمل و نقل هوايي بين المللي» را در شهر مونرآل كانادا به تصويب رساند تا باز در عرصه بين المللي شاهد يكنواختي مقررات مزبور باشيم. كنوانسون مزبور در تاريخ 4 نوامبر 2003 با پيوستن ايالات متحده امريكا لازم الإجرا گرديد.شايد گمان رود كه با لازم الإجرا شدن كنوانسيون مزبور بحث از سيستم ورشو بي فايده خواهد بود؛ ولي به چند دليل هنوز بررسي مقررات مزبور بسيار سودمند و ضروري است: نخست آنكه نگارندگان كنوانسيون جديد مونرآل، هيچ گاه خود را از مقررات سيستم ورشو بي نياز ندانسته و در برخي موارد حتي متن مواد پيشين را نيز تغيير نداده و از سر گرفته اند. در تدوين و نگارش اين كنوانسيون از پروتكل 8 مارس 1971 گواتمالا – كه يكي از اسناد سيستم ورشو بوده و هيچ گاه لازم الاجرا نشد - استفاده فراوان شده است. بنابراين مطالعه سيستم ورشو هنوز جايگاه مهمي در فهم مواد كنوانسيون جديد دارد. دوم آنكه ناديده گرفتن نزديك به هفتاد سال نظريه علماي حقوق و رويه قضايي گسترده و پربار در كشورهاي مختلف، پيرامون تفسير مواد سيستم ورشو، اقدامي غير منطقي به شمار ميآيد.به ويژه كه گفتيم كنوانسيون جديد از همان مواد تشكيل شده است. بدين ترتيب دادرسان با مراجعه به اين نظرات و رويه قضايي ميتوانند تفسير بهتر و مناسب تري از كنوانسيون جديد ارايه دهند. دليل ديگر اينكه هنوز برخي از كشورها به كنواسيون مونرآل 1999 نپيوسته و در آنها سيستم ورشو اجرا ميگردد. برخي ديگر مانند ايران، در پروازهاي داخلي خود اعمال مقررات كنوانسيون 1929 ورشو و پروتكل الحاقي 1955 لاهه را پذيرفته، بنابراين دست كم در كشور ما مطالعه سيستم ورشو سودمند و با اهميت است. در نوشتار كنوني همزمان اسناد سيستم ورشو و كنوانسيون مونرآل1999 مطالعه گرديده و به رويه قضايي نيز در كنار هر موضوع از كنوانسيونهاي مزبور، پرداخته ميشود. اين پژوهش داراي دو بخش ميباشد: در بخش نخست كه با عنوان «كليات» ميآيد،در فصل نخست بحثي پيرامون انواع مسؤوليت مدني ومبناي آن جهت روشن شدن نوع ومبناي «مسؤوليت متصدي» ارايه ميگردد. فصل دوم نيز به بررسي اجمالي كنوانسيونها ومقررات بين المللي ناظر به حمل و نقل هوايي مسافر و نيز از شيوه حل تعارض آنها سخن به ميان ميآيد. فصل سوم به مطالعهي برخي مفاهيم و اصطلاحات كنوانسيونها و اسناد وآثار حقوقي آنها اختصاص دارد. پس از مطالعه كلياتي پيرامون موضوع كه در بخش نخست ميآيد، در بخش دوم كه بخش اصلي است مطالب مفصلي به ترتيب در مورد اركان تحقق مسؤوليت متصدي(فصل نخست)، دامنهي مسؤوليت مزبور و اثر توافق در آن(فصل دوم)، و آيين رسيدگي به دعواي مسؤوليت (فصل سوم) مورد مطاله قرار ميگيرد. در پايان دو بخش نيز به نتيجه گيري موضوع پرداخته و جهت دسترسي آسان خوانندگان به متن كنوانسيونهاي 1929 ورشو و 1999 مونرآل و ساير اسناد مرتبط، نسخهي فرانسوي و عربي آنها ضميمه ميگردد. نتيجه گيري: در حمل و نقل هوايي مسافر، بليط (سند حمل و نقل) نمايانگر وجود قرارداد بين مسافر و متصدي ميباشد؛ بنابراين اگر شرايط مسؤوليت قراردادي که عبارتند از وجود قرارداد نافذ بين طرفين، نقض عهد خوانده و رابطه سببيت بين آنها، موجود باشد، خوانده (متصدي حمل) در برابر خواهان (مسافر) مسؤول جبران زيان وي ميباشد. براساس مواد 17 تا 21 كنوانسيون ورشو 1929، مبناي مسؤوليت متصدي فرض تقصير ميباشد، بدين توضيح كه اگر در دوران مسؤوليت متصدي خسارتي به مسافر وارد شود، عليالاصول متصدي مسؤول است مگر اينكه ثابت كند كه خود يا عاملين او كليه تدابير لازم را براي جلوگيري از بروز خسارت اتخاذ نمودهاند يا آنكه اتخاذ چنين تدبيري براي او و عاملين او مقدور نبوده است. بنابراين متصدي با اثبات بي تقصيري از مسؤوليت معاف ميشود. يکي از مشکلات کنوانسيون ورشو 1929 سطح پايين جبران خسارت وارد بر بود که در اصلاحات سال 1955 لاهه به ميزان دو برابر (250000 فرانک) افزايش يافت. مطابق مقررات لاهه اگر متصدي ثابت كند كه عاملين او در حدود وظايف خود عمل كردهاند، ديگر از حق استناد به مفاد كنوانسيون در مورد سلب يا محدود كردن مسؤوليت، محروم نميشود و در اين موارد ميتواند به كنوانسيون استناد كند كه اين نكته در مقايسه با كنوانسيون ورشو كه آنها را از اين حق محروم مينمود، مساعدت و سود ميباشد که در عوض افزايش حدود مسؤوليت متصدي تا دو برابر به آنها داده شده است. اگر چه مبلغ افزوده شده از سوي بسياري از كشورها پذيرفته شد ولي كشورهايي مانند ايالات متحده آمريكا به علت پائين بودن ميزان مسؤوليت متصدي، با عدم الحاق به پروتكل لاهه، نارضايتي خود را نشان دادند که در نهايت منجر به تصويب موافقت نامه مونرآل بين برخي از کشورها و هيأت هوانوردي امريکا شد که بر اين اساس سطح مسؤوليت متصدي بالاتر رفت. اگر قرارداد اجاره اي مطابق کنوانسيون گوادالاخارا منعقد شد مسافر يا فرستنده كالا با دو متصدي قراردادي و عملي روبرو هستند كه در هنگام بروز خسارت به گونهاي يكسان ميتواند به هر دو متصدي مراجعه نمايند و در مقابل متصدي حمل عملي نيز ميتواند به ميزان جبران خسارت پيش بيني شده توسط كنوانسيون ورشو به نفع متصدي قراردادي، استناد نمايند. پروتكل لازم الإجرا نشده ي گواتمالا 1971 نقطه آغازين بحث مسؤوليت مطلق يا عيني متصدي حمل و نقل هوايي در برابر مسافر ميباشد و نوعي تضمين كامل براي جبران خسارت به شمار ميرود. بدين ترتيب، حتي اگر متصدي حمل و نقل بي تقصيري خود را ثابت نمايد باز هم بايد خسارت مسافر زيان ديده يا قائم مقامان وي را جبران نمايد و با اثبات بي تقصيري نميتواند از زير بار مسؤوليت شانه خالي كند. بر اين اساس، يك نوع مسؤوليت سنگين براي متصدي حمل و نقل به وجود ميآيد، چرا كه حتي قوه قاهره كه، با وجود شرايطي، يكي از علل معافيت از مسؤوليت به شمار ميرود در اينجا كاربرد ندارد به بيان ديگر مسؤوليت قراردادي متصدي حمل و نقل هوايي در برابر مسافر در پروتكل گواتمالا حتي در مورد ضررهاي ناشي از قوه قاهره نيز باقي است كه همان گونه كه گفتيم نوعي تضمين كامل براي جبران خسارت به شمار ميآيد، چرا كه عدم انتساب ضرر و زيان به متصدي حمل باعث معافيت وي نميشود. از تغييرات ديگر اين پروتكل، ميزان پرداخت خسارت به زيان ديده ميباشد. پروتكل مزبور رژيم حاكم بر اسناد حمل مسافر را نيز روز آمد نمود. پروتكل با حذف ضمانت اجراي عدم رعايت شرايط شكلي و نكات درج شده روي اين اسناد، امكان صدور بليطهاي جمعي را نيز فراهم نمود. در همهي اسنادي كه تاكنون در گفتارهاي پيشين بررسي گرديد مسؤوليت متصدي براساس فرانك تعيين شده بود ولي پروتكلهاي 1، 2 و 3 مونرآل يك مقررات يكنواخت مالي را به نام «حق برداشت ويژه»[1] به وجود آوردند كه تابع تعريف «صندوق بين المللي پول»[2] از اين واحد ميباشد. براي حمل مسافر، مطابق كنوانسيون اصلي ورشو 1929 سقف جبران خسارت در مبلغ 8300 DTS و برابر با نسخهاي اصلاحي ورشو/ لاهه 1955، به مبلغ 16600 DTS و براساس نسخهي اصلاحي در گواتمالا 1971، مبلغ 000/100 واحد DTS ثابت شده است. پروتكلهاي شماره 1 و 2 مونرآل در تاريخ 15 فوريه 1996 لازم الاجرا گرديده است. پروتكل شماره 4 دربارهي صدور اسناد حمل نيز مقررات ورشو را به روز كرده و مجوز صدور اسناد حمل الكترونيكي را نيز داده است. پروتكل مزبور در 14 ژوئن 1998 لازم الاجرا گرديده و برخي از كشورها عضو اتحاديه اروپا و ايالات متحده به آن پيوستهاند. افزايش مشتريان شركتهاي هواپيمايي و پيشرفت در عرصهي هوانوردي و حمل و نقل موجب شد تا نسخه اصلي كنوانسيون ورشو 1929 بارها مورد اصلاح و تكميل قرار بگيرد كه برخي از كشورها به عضو كنوانسيون اصلي بودند نسخههاي اصلاحي مزبور پيوستند ولي برخي آن را نپذيرفتند و حتي برخي مانند ايالات متحده كنوانسيون ورشو 1929 را باطل اعلام كردند. و همين امر موجب بروز تعارض قوانين پيچيده گرديد كه كنوانسيون مزبور را از هدف نخستين آن كه همانا يكنواخت كردن مقررات هوايي بود، دور كرد. اين عوامل موجب شد تا سازمان بينالمللي هواپيمايي كشوري (ايكائو) براي دستيابي مجدد جهت يكسان سازي مقررات مورد انتظار كنوانسيون ورشو 1929، چاره انديشي كند. در اثر هم انديشي و همكاري ايكائو و برخي ديگر از سازمانهاي بينالمللي نهايتا كنوانسيون جديدي تدوين گرديد كه با نام كنوانسيون راجع به يكنواخت كردن برخي مقررات حمل و نقل هوايي بين المللي (مصوب 28 مه 1999 در مونرآل) شناخته ميشود. دولت ايالات متحده آمريكا سيامين كشوري بود كه در تاريخ 5 سپتامبر 2003 ميلادي به كنوانسيون مونرآل 28 مه 1999پيوست و مطابق بند 6 ماده 53 ، كنوانسيون مونرآل 1999 از تاريخ 4 نوامبر 2003 ميلادي لازم الاجرا گرديده است و تا كنون100 دولت به آن پيوستهاند که ايران در اين شمار نيست. در همه اسناد بين المللي مزبور مسؤوليت متصدي در برابر مسافر در مورد فوت، آسيب بدني و تأخير ميباشد.كنوانسيون جديد براي مسؤوليت متصدي در برابر زيان وارد بر مسافر (فوت يا آسيب بدني و نه تأخير) دو رديف و سطح خسارت پيش بيني كرده است:در سطح نخست، متصدي مطلقاً مسؤول خسارات وارده است و براي رهايي از مسؤوليت به هيچ دفاعي نميتواند متوسل شود. در سطح اول كه مطالبهي خسارت تا 000/100 واحد حق برداشت ميباشد، مسؤوليت متصدي نوعي است به بيان ديگر متصدي نميتواند با اثبات بي تقصيري خود و كاركنان يا خود از مسؤوليت رهايي يابد. تنها راه فرار از مسؤوليت، مطابق بخش پاياني ماده 20 کنوانسيون مزبور، اثبات تقصير زيان ديده در ورود زيان است. در سطح دوم مطالبه جبران خسارت زيان ديده (كه ميزان آن از 000/100 واحد حق برداشت ويژه متجاوز است) نيز افزون بر استناد به دفاع تقصير مشترک مسافر، متصدي ميتواند با اثبات بي تقصيري خود و كاركنانش يا با اثبات تقصير ثالث از مسؤوليت معاف شود(بند 2 ماده 21).در نتيجه در اين رديف مسؤوليت متصدي مبني بر فرض تقصير است؛ ولي در هر حال مسؤوليت وي نا محدود ميباشد، بدين توضيح که سطوح و رديفهاي خسارتي نيز كه قانونگذار در بند 1 و 2 م 21 كنوانسيون مزبور براي جبران خسارت مسافران در نظر گرفته، هيچ گاه مسؤوليت متصدي را محدود به مبلغ ويژهاي نميكند؛ بلكه تعيين اين سطوح تنها در محدودهي استفادهي متصدي از دفاعيات ميباشد و كارايي ديگري ندارد. در اين کنوانسيون مسؤوليت محدود تنها در مورد خسارت ناشي از تأخير ميباشد، در مورد خسارتي كه در صورت تأخير مطابق م 19 به مسافران وارد ميشود، مسؤوليت متصدي براي هر مسافر محدود به 4150 واحد حق برداشت ويژه ميباشد. مطابق سيستم ورشو و کنوانسيون جديد مونرآل مسؤوليت متصدي هنگامي محقق ميشود که خسارات مزبور داخل هواپيما يا در جريان هر يک از عمليات سوار يا پياده شدن رخ دهد. ، از هنگامي كه مسافر به هواپيما سوار ميشود تا هنگامي كه به محل توافق شده نرسيده است، ميتوان گفت كه مفهوم «داخل هواپيما» مصداق پيدا كرده و مسؤوليت متصدي باقي ميماند. در مورد دو مفهوم سوار يا پياده شدن نيز بايد گفت ، از هنگامي كه مسافران در سالن انتظار قرار گرفتند و منتظر اعلام متصدي براي سوار شدن به هواپيما هستند، مسؤوليت متصدي آغاز و هنگامي كه پس از خروج از هواپيما به يك سالن و مكاني رسيدند كه آزادي عمل خود را باز يافتند، مسؤوليت وي پايان ميپذيرد. در مورد مفهوم حادثه نيز اختلاف نظر وجود دارد، به نظر ما، تعريف دقيق از حادثه مبتني بر مبناي مسؤوليت ميباشد، اگر مبناي مسؤوليت فرض تقصير باشد، مفهوم اين اصطلاح مضيق ميباشد، چرا كه متصدي با اثبات بي تقصيري ميتوانند بسياري از موارد را از تحت شمول اين مفهوم خارج گرداند. ولي اگر مسؤوليت متصدي نوعي باشد، مفهوم مزبور گسترده تر شده چرا که ديگر متصدي با اثبات بي تقصيري خود و کارکنانش يا اثبات قوه قاهره و شخص ثالث نميتواند از مسؤوليت رهايي يابد و بدين ترتيب موارد بسياري داخا در مفهوم حادثه ميگنجد. در مورد اينكه آيا لطمات و صدمات روحي در صورت فقدان خسارات بدني، مطابق سيستم ورشو و کنوانسيون 1999 مونرآل قابل مطالبه ميباشد يا خير، ديدگاههاي متفاوتي وجود دارد. به عنوان نتيجه گيري ميتوان همان استدلال گروه مصري در كنفرانس مونرآل را بيان كرد، البته در صورتي که اين گونه خسارات ناشي از فوت يا آسيب بدني باشد بنابر اين به نظر ما خسارات روحي صرف قابل مطالبه نيست چرا که صريحاٌ در شمار خسارات جبران پذير در کنوانسيون نيامده است بر اساس استدلال گروه مصري لطمه به روان و عقل شخص نيز در شمار خسارتهاي بدني بوده چرا كه مغز نيز عضوي از اعضاي بدن است كه صدمه و لطمه به آن ميتواند، مسؤوليت آفرين باشد و چه بسا اين خسارت مهم و اساسيتر از خسارتهاي وارد بر اعضاي بيروني و فيزيكي فرد است و از آنجا كه اين خسارتها نيز به طور آشكارا از كنوانسيون به ويژه بند پاياني م 29 استثناء نشده، قابل مطالبه است. افزودن بر اين نگارندگان كنوانسيون جديد، قطعاً از آرايي كه بر طبق سيستم ورشو در طول ساليان متمادي به نفع خواهانهاي ضرر و زيان معنوي صادر شده، آگاه بودند و همين استشاء نكردن صريح خسارتهاي مزبور از كنوانسيون، شايد تأييدي بر اين آراء باشد. همانند سيستم ورشو، در کنوانسيون مونرآل 1999 نيز چهار دادگاه براي اقامه دعواي مسؤوليت صالح است: دادگاه محل اقامت متصدي؛ دادگاه مقر اصلي فعاليت متصدي؛ دادگاه محل يكي از شعبههاي متصدي كه قرارداد حمل و نقل در آنجا منعقد گرديده است و دادگاه مقصد. مطابق کنوانسيون 1999 مونرآل يک دادگاه ديگر نيز براي رسيدگي صالح ميباشد و آن دادگاه محل سکونت اصلي و دايمي مسافر ميباشد. هدف از تعيين «پنجمين دادگاه صالح» اين است كه به اشخاصي كه بسيار سيار هستند، از قبيل اشخاصي كه به طور موقت به كشور ديگري مهاجرت مينمايند، اجازه دهد متصدي حمل را در كشوري كه منزل و مسكن دايميشان در آنجا واقع است، تعقيب نمايند. محل سكونت اصلي و دايمي به معناي سكونت گاه ثابت و دايمي منحصر مسافر در زمان بروز حادثه است. تابعيت مسافر در اين زمينه عامل تعيين كننده نميباشد. كنوانسيون مزبور، تنها دعاوي مربوط به فوت و آسيب بدني را در اين دادگاه قابل طرح ميداند. نکته ديگر اين که پنجمين دادگاه صالح بايد در قلمرو يكي از دولتهاي عضو كنوانسيون واقع شده باشد. متصدي نيز بايد در محل استقرار اين دادگاه به فعاليت حمل و نقل هوايي مبادرت ساختمانهاي استيجاري يا ملكي به حمل و نقل هوايي اشتغال داشته باشد.داشته باشد. در پايان اميد ميرود که با پيوستن کشورهاي ديگر به کنوانسيون 1999 مونرآل پس از سالها دوباره شاهد يکنواختي و يکساني در زمينه حمل و نقل هوايي باشيم که اين امر هم به سود مصرف کنندگان (مسافر يا فرسنتدکان کالا) و هم شرکتهاي هواپيمايي است. جايگاه دفاتر اسناد رسمى در نظم حقوقى كنونى دکتر ناصر کاتوزیان شنبه 13 اوت 2005 بسمالله الرحمن الرحيم مقدمه خوشوقتم كه خود را در ميان دوستانم مىبينم: هركجا كه سروكارى باحقوق دارد، خواه دانشكده باشد يا كانون سردفتران، در واقع بين دوستانم هستم و احساس غريبى نميكنم . امروز، چون اعلام نشده موضوع سخنرانى من چيست، به عنوان مقدمه عرض ميكنم، در عين حال كه ميخواهم جايگاه ثبت اسناد و سردفترى را در ايجاد صلح اجتماعى و از بين بردن جنگ، ( جنگ نه با اسلحه، جنگى كه صلح اجتماعى را به خطر مياندازد ) نشان دهم، نقدى هم از سياست قضايى بكنم و در خلال آن مطالبى را كه مربوط به دفتر اسناد رسمى است به عرض برسانم . شيوه كار من اين است كه مقدمه را از مسايل بسيار ساده آغاز ميكنم، در امور اجتماعى دو ارزش والا داريم كه گاه در مقام اجرا مزاحم يكديگرند: اين دو ارزش يكى نظم است و ديگرى عدالت. نظم به اين معناست كه روند كارها و پديدهها بر طبق قانون و قاعده انجام شود. بدهكار بداند كه بايد سرانجام بدهى خود را بپردازد و طلبكار مطمئن باشد كه قوه قضائيه آماده است تا حق او را از كسانى كه ميخواهند به آن تجاوز بكنند بستاند. قوه مجريه در كار قوه مقننه دخالت نكند و قوه مقننه به قوه قضائيه تجاوز نكند، قوا هر كدام به جاى خود و در جاى شايسته خودشان قرارگيرند. تمام اين ضرورتها مقدمه براى رسيدن به عدالت است . چرخها بايد به گونه اى جريان يابد كه به عدالت منتهى شود . اين نظم چهره اى از عدالت صورى است . ولي، براى رسيدن به عدالت ماهوي، عناصر ديگرى هم لازم است چنانكه گفتهاند، نظم در زندان نيز نظم است ولى اين نظم مطلوب جامعه نيست. نظمى مفيد است كه مقدمهاى براى عدالت باشد. عدالت اجتماعى و سياست قضايى در مورد عدالت اجتماعى زياد توضيح نميدهم، گذرا براى بيان مطلب چند كلمهاى صحبت ميكنم . در واقع، عدالت اجتماعى كه اين روزها زياد از آن صحبت ميشود آميزهاى از نظم و عدل است، بدين معنى كه نظم غيرعادلانه مفيد نيست و عدل بدون نظم هم استقرار پيدا نميكند. اين بحثهاى قديمى كه نظم مقدم بر عدل است يا عدل مقدم بر نظم در عهد ما جالب توجه نيست و امروز همه پذيرفته اند كه اين دو مفهوم لازم و ملزومند. يكى از عناصرعدالت اجتماعي، يعنى اين آميزه عدل و نظم، عدالت قضايى و سياست قضايى است. اگر اين سياست به بيراهه برود، بيگمان عدالت اجتماعى هم صدمه ميبيند. بخصوص بعد از انقلاب، ما متوجه نقش اساسى كه قوه قضاييه و دادگسترى در ايجاد عدالت اجتماعى دارد شديم و خطرات و منافعى را كه ممكن است از اين قوه عايد جامعه شود دريافتيم . بنابراين، اگر درباره اين سياست سخن بگوييم كه آيا سياستهاى اتخاذ شده صائب و مفيد است يا ما را به بيراهه ميبرد، و آن گاه به مقام سردفترى و اهميتى كه اين مقام و جايگاه دارد بپردازيم، راه دورى نرفتهايم. نقد سياست قضايي يكى از اشكالات عمده كه امروز جامعه با آن روبرو است سرگردانى مردم و شلوغى مجتمعهاى قضايى و دادگاههاست. چند لحظه پيش، يكى از دوستان به من ميگفت كه وقت محاكم را، بعضى از دفاتر دادگاهها يكى دو ميليون معامله ميكنند و اين باعث تأثر من شد. خدا كند درست نباشد. ولي، اگر هم درست نباشد، شما اگر سربزنيد به يكى از مجتمعهاى قضايي، خواهيد ديد كه اصلاً امكان دخول در آن نيست. قاضى كه در اين جنجال به قضاوت مى پردازد، معلوم نيست تكليفش چيست؟ البته، بعد از تشكيل دادسرا و بازگشتن از خطايى كه قوهقضاييه در انحلال دادسرا مرتكب شده بود، تا اندازهاى دادگاهها نظم و نسقى گرفته اند ولى اين نظم نسبى كافى نيست و امروز ميخواهم نشان بدهم كه وقتى راه نادرست انتخاب ميشود به نتيجه نادرست هم منتهى ميشود. براى جلوگيرى از اين ازدحام و سرگرداني، قوهقضاييه به جاى زدودن علتها به معلولها ميپردازد . يعني،سياستى پيش مى گيرد كه دعوا ايجاد شود و بعد سعى ميكند كه دعوا را از بين ببرد و تازه وسائلى كه در اين مورد انتخاب مى كند تمهيدات درستى نيست: به عنوان مثال، فشار ميآورد به ديوان عالى كشور و ساير قضات كه آمار بيشترى بدهند . همه ما ميدانيم كه قضات ديوان عالى كشور نوعاً سالخورده هستند و تا مرز معينى توان كار كردن دارند. ديوان عالى كشور جاى تعمق و تعقل است نه جاى كار با سرعت. به همين علت، وقتى به اينان فشار ميآورند كه آمار زيادترى بدهيد نتيجه اين ميشود كه، به جاى اينكه به ميزان كار اضافه كنند، از دقت كار ميكاهند . شما ميبينيد آرايى كه از ديوان عالى كشور صادر ميشود يا اصلاً استدلالى ندارد يا مقدمه رأى را در اصل رأى مينويسند براى اينكه تظاهر بكنند كه رأى مفصل است، در حالى كه تمام آن صحبتهاى اصحاب دعوا است و آنچه دادگاه استدلال ميكند يكى دو سطر مختصر است كه از آن هم چيزى فهميده نميشود. تمهيد ديگرى كه به آن مباهات مى شود، تشكيل شوراى داورى است، و من بعيد ميدانم كه نتايج مطلوبى ازآن گرفته شود براى اينكه تجديدنظر از اين شوراها بالاخره ميآيد به دادگاهها و تازه بعيد است كه عاميان بتواند در امر فنى و پيچيده اى مثل حقوق اظهارنظر درست بكنند. گاهى پروندهها را چنان خرابتر ميكنند كه براى قضات محاكم هم حل آنها دچار اشكال ميشود. تجربهاى تلخ كه ما از همين شوراى داورى در زمان شاه داشتيم به نظر ميآيد كه يكبار ديگر تكرار مى شود . تجربه نشان داد كه دادن صلاحيت رسيدگى به عاميان تمهيد نادرستى بود يعنى وسيله مطلوبى نبود. همچنين است تمهيداتى كه در مختصر كردن آئين دادرسى به كار ميرود ولى در عين حال نتايج نامطلوب گرفته ميشود .در وضع كنونى دعاوى به آسانى تمام نميشود يعنى حكم قانون وسيله ايجاد دعوا است . يكبار مرحله بدوى رسيدگى ميكند يكبار تجديدنظر رسيدگى ميكند يكبار ديوان عالى كشور رسيدگى ميكند. اين بار ميرود به شعبه تشخيص و دفعه چهارم ميرود پيش رئيس قوهقضاييه و دعوى هيچ وقت تمام نميشود . درحالى كه جهان تجربه كرده است كه هيچ تضمينى وجود ندارد رأيى كه در مقام رسيدگى پنجم در دعوايى صادر ميشود منطقيتر وعادلانهتر از رأيى باشد كه در ابتدا صادر ميشود . به جاى رسيدن به كيفيت آرا ؛ همه صحبت ها از دادن آمار است، تازه آمارى كه ميدهند زياد دقيق نيست يعنى در آمار اعلام ميكنند كه وقت محاكم به سه ماه رسيده است و واقعيت را از زبان كسانى كه وارد هستند، ميشنويم كه غير از اين است و وقت بعضى از محاكم ممكن است شش ماه و يكسال هم باشد. تازه تصميماتى كه ميگيرند تصميماتى است كه كار را به عقب مياندازد. در يكى دو پرونده كه من از دور نظارت داشته ام، براى انتخاب كارشناس ده سال است دردادگاهها مطرح است يك دفعه يك كارشناس معين ميكنند براى بار دوم سه كارشناس معين ميكنند و بار سوم پنج كارشناس تعيين ميكنند براى امرى پيش پا افتاده كه بايد قاضى تصميم بگيرد و مربوط به اجراى قانون است نه تشخيص فنى موضوع . قضاوت را به كارشناسى محول ميكنند و اين از خطاهاى بزرگ است . كارشناس ميتواند امارههاى فنى رسيدن به حقيقت را اعلام بكند ولى قضاوت مخصوص دادگاه است و دادگاه حق ندارد امورى را كه به قضاوت بايد انجام دهد به كارشناس مراجعه كند. اين اشتباهات سياسى خودش دعوا ايجاد مى كند، در حالى كه وانمود مى كنند كه ما دعاوى را كم مى كنيم. ببينيد، درعلم پزشكى معروف است كه ميگويند بهداشت اهميتش بيش از درمان است . يعنى پيشگيرى ازايجاد امراض اهميت بيشترى از درمان دارد . همچنين در مسائل اجتماعى خيلى ساده، وقتى يك تيم فوتبال در كشورى ميخواهد تشكيل شود مربى كارا نميآيد قهرمان پرورى كند. راه عاقلانه اين است كه از نوجوانان شروع كنند . در مسائل اجتماعي، جامعهشناسان از خانواده، كه سلول اصلى جامعه است، اصلاح دولت را شروع ميكنند نه از اصلاح دولت، يعنى به ريشه ميپردازند. اگر به مجموع اين پديده ها و تمهيد ها با دقت نگاه كنيد ميبينيد كه در جهان كنونى اتفاق نظرى ايجاد شده براى اينكه براى برخورد با يك معضل اجتماعى بايد به ريشهها و علتها پرداخت نه به معلولها. نقش مهم دفاتر اسنادرسمى در كاستن از دعاوي علت بخش مهمى از اين دعواهاو شلوغى دادگاهها، بياعتنايى به دفاتر اسناد رسمي، اعتبار اسناد رسمى و رويههاى غلطى است كه در اين مورد پيش گرفته شده است. تجربه چندين سال خدمت در دانشگاه و كسوت قضاوت و دورانى دو ساله كه در محضر طى كردم به من امكان مى دهد كه به پيچ و مهرههاى كار تا اندازهاى وارد شوم: يعني، بيگانهاى نيستم كه فقط تئورى خوانده باشم و بخواهم آنها را به شما پس بدهم . قبل از تصويب قانون ثبت اسناد در سال 1310 پدر من وكيل دادگسترى بود برايم نقل ميكرد كه نود درصد دعاوى اختلاف در مالكيت بود و بيشتر بر سر املاك . كار و بار وكلا خيلى خوب بود از اين جهت كه اختلاف مالكيت از دعاوى پيچيدهاى است كه سالها طول ميكشد . معاملات معارضى كه بر مبناى مالكيتهاى عادى ايجاد ميشد بدين پيچيدگى دامن مى زد: كسى ملكش را با سند عادى ميفروخت بعد به دومى و سومى هم ميفروخت به چهارمى هم ميفروخت گاه ميديدى پنج نفر اختلاف مالكيت دارند . بعد يكى از اينها فوت ميكرد و ده وارث ديگر جانشين متوفى مى شد . آن وقتها خانوادهها بزرگ بودند مثل حالا كوچك نبود يك نفر كه ميمرد گاه پانزده نفر جانشينش ميشدند، بدين سان دعاوى پيچيده ميشد و پروندهها قطور. نگاه به پروندههاى ثبتى ايجاد وحشت مى كرد و سر درآوردن از آنها كار مشكلى بود. براى جلوگيرى از اين بينظمى و استقرار صلح اجتماعى به جاى اين جنگ، تمهيداتى انديشيدند كه بهترين آن تصويب قانون ثبت اسناد بود. مرحوم دكتر امامى كه آن روز رئيس كل دادگاههاى بدايت بودند، مأمور شدند كه در كميسيون ويژه اى به اين مشكل اجتماعى بپردازند . ايشان در سوئيس تحصيل كرده بودند و بيشتر به قانون سوئيس توجه داشتند . از قضات، وكلا و دانشمندان آنروز هم براى جلوگيرى از اين بينظمى و به هم ريختگى مدد خواسته شد . هدف هاى اصلى عبارت بود از: 1- جلوگيرى از معاملات معارض 2- نظارت دولت بر سرزمين ملى 3- حفاظت از منابع طبيعى باضافه فوايد فرعى ديگر كه توضيح مى دهم . 1- نظارت بر سرزمين ملى از نظر سياسى و اقتصادى خيلى اهميت دارد . فلسطين را چگونه يهوديان و اسرائيليان تصرف كردند و اكنون ادعاى مالكيت آن را دارند ؟ از راه خريد و فروش همين قولنامههاى عادى و براى اينكه هيچ نظارتى بر خريد و فروش سرزمين فلسطين نبود. زمانى كه روابط ايران و عربستان به هم خورده بود ميشنيدم كه زمينهاى كردستان را عربها ميخرند. واقعاً وحشت آور بود و همه از خود مى پرسيدند كه اين چه سياست غلطى است ؟ اگر تنها با سند رسمى ملك منتقل شود دولت قادر است بر نقل و انتقال سرزمين خود نظارت داشته باشد و مانع ازاين شود كه خارجيان بتوانند آن را تصاحب كنند . در قوانين مدنى ما پيشبينى شده است كه خارجيان آزاد نيستند هر چه بخواهند ملك غيرمنقول داشته باشند اين مصلحت را خيلى آسان ميتوان با قولنامه از بين برد: و خارجيان مى توانند با مالكان نيازمند و ناآگاه قولنامه بنويسند و بگويند كه ما مالكيم وتمام يا بخشى از سرزمين ملى به ما رسيده است. براى رعايت مصلحتهاى يادشده مقرر شدكه املاك در دفترى به نام دفتر املاك ثبت شود، نظم و ترتيب پيدا كند و نقل و انتقالاتى كه در نظر است صورت گيرد از طريق دفتر اسناد رسمى باشد تا از اين راه به دفتر املاك منتقل شود . بى گمان مسائل ياد شده استقرائى است و ممكن است مسائل فرعى ديگرى هم باشد كه در آن عناوين نيامده است . 2- يكى از فوايد مهم حمايت منابع و منافع ملى است. با قولنامه خيلى ساده ميشود جنگلى را فروخت يا زمين كشاورزى را تقسيم كرد، مال وقفى را اصلاً از بين برد. ولى با سند رسمى امكان ندارد و معامله خلاف قانون از طرف مأمور دفتر اسناد رسمى ثبت نمى شود و نظارت مامور مانع از تحقق چنين خلافى مى شود . با قولنامه مى توان سرزمين ملى را به بيگانگان فروخت، بدون اينكه دولت هيچ كنترلى بر اين نقل و انتقالات داشته باشد. 3- با قولنامه ميتوان معاملات معارض انجام داد، در حالى كه با سند رسمى معاملات معارضى انجام نميشود. از فوايد ثبت در دفتر املاك و گزارشى كه دفاتر اسناد رسمى از دفتر املاك راجع به وضعيت مالكيت ميخواهند همين است كه مردم امكان آگاه شدن از وضعيت ملك را قبل از معامله در يك نهاد رسمى دارند، در حالى كه در مورد معاملات اسناد عادى چنين امكانى وجود ندارد. مالكيت، برخلاف حق دينى يك مفهوم نسبى نيست. من ممكن است از شما طلبكار باشم ولى طلب من نسبت به ديگرى هيچ ربطى ندارد يا به شما بدهكار باشم اين رابطهاى است شخصى بين من و شما نه بين من و جامعه. ولى مالكيت حق عينى است كه احترام آن به تمام مردم جامعه واجب است. بنابراين سندى كه حاكى از نقل و انتقال اين مال ميشود بايد به گونه اى تنظيم شود كه در مقابل همه مردم قابل استناد باشد و چنين سندى تنها سند رسمى است . سند رسمى است كه مفاد و مندرجات آن در مقابل اشخاص ثالث و همچنين تاريخ تنظيم آن در مقابل اشخاص ثالث اعتبار دارد و كسى نميتواند منكر آنها شود. شما اگر با قولنامه بگوييد مالك محلى هستيد ممكن است ديگرى منكر شود و بگويد قولنامه را معتبر و نافذ نمى شناسم اما اگر سند رسمى داشته باشيد، در برابر آن چنين سخنى مسموع نيست، ولو اينكه گوينده مدعى شود كه از مالك خريدهام، به اضافه، در برابر سند عادى قولنامه ممكن است به نسبيت اعتبار استناد كنند، در حالى كه در مقابل سند رسمى اين ايرادها پذيرفته نيست . تنظيم سند رسمى فوايد جانبى ديگرى هم دارد: دولت اين را وسيله قرار داده براى اينكه مالياتها و عوارضى كه لازم است براى ملك قبل از معامله وصول شود، ولى پذيرش سند عادى اين حكمت را نيز بيهوده مى كند . حساب كنيد اگر همه اين مزايا حذف شود، چقدر دعوا ايجاد ميشود ؟ حال كه فهميديم پرهيز از ايجاد دعوا بهتر است از درمان، آيا بهتر نيست كه به جاى اينكه از تعداد دعاوى ايجاد شده به تمهيدات غير علمى بكاهيم، به ريشه ها بپردازيم و كارى كنيم كه اصلاً دعوا ايجاد نشود ؟ سردفتر به عنوان مشاور معتمد، مشاورى كه هم مورد اعتماد جامعه است و هم مورد اعتماد اشخاص، ميتواند به عنوان ناصح و هدايت كننده در معامله دخالت كند و زمينه ايجاد اختلاف آينده را از بين ببرد . اين نقش سردفتر بسيار اهميت دارد . من فكر مى كنم كه نقش سردفتر حتى از وكيل دادگسترى به مراتب حساستر است، براى اينكه وكيل دادگسترى با پديده موجود در دادگاه برخورد ميكند و مقابلش وكيل مدافع طرف مخالف است . آنها صحبت ميكنند با رفقايش مشورت ميكند و بالاخره راهحلى مناسب پيدا ميكند. اما سردفتر، اگر شرطى را درست در سند ننويسد، ممكن است دعاوى متعددى از آن ايجاد شود كه اصلاً قابل پيشبينى نيست . در واقع سردفتر به شطرنج بازى ميماند كه بايد ده دست دورتر دست طرفش را نيز بخواند، يعنى تصور كند اگر اختلافى در رويه قضايى پيش آمد سند چنان گويا و قاطع باشد كه بتواند از همه اختلافهاى احتمالى جلوگيرى كند. براى تامين اين اهداف، ماده 22 قانون ثبت بدين مضمون تدوين شد: همين كه ملكى در دفتر املاك ثبت شد، دولت فقط كسى را مالك ميشناسد كه در دفتر املاك اين مال بنام او است يا از طريق دفاتر اسناد رسمى به او منتقل شده است. دولت در اين ماده اعم از قوه مجريه، قوه قضاييه، قوه مقننه است، يعنى دولت به معناى عام است نه به معناى خاص تا ادعا شود كه دولت به حكم قانون مالكى را ميشناسد ولى قضاوت محاكم به گونه ديگرى است . قضات محاكم هم جزء دولت هستند، جزء قوه قضاييه هستند و جداى از آنها نيستند. بنابراين وقتى قانون ميگويد: دولت فقط كسى را مالك ميشناسد كه ملك در دفتر املاك بنام او ثبت شده يا از طريق دفاتر اسناد رسمى به او منتقل شده، قوه قضاييه را هم در برميگيرد . بويژه كه قسمت دوم مجريان و مفسران را هدايت ميكند و ميگويد مالك كسى است كه ملك به نام او ثبت شده يا از طريق دفتر اسناد رسمى به او منتقل شده است. اين تاكيد و تصريح كاملاً هدف قانونگذار را بيان مى كند و نشان مى دهد كه نقل و انتقال با سند عادى قابليت انتقال را ندارد . در قانون سوئيس هم كه منبع اين قانون بوده است ماده صريح داريم كه هيچ نقل و انتقالى جز از طريق دفاتر اسناد رسمى و سند رسمى قابليت انتقال را ندارد. متأسفانه آمار دقيقى از دعاوى مطروحه در دادگسترى كه مربوط به معاملات املاك معارض است نداريم. شمار دعاوى كه از معاملات آپارتمانهاى ساخته نشده است شايد ده تا بيست درصد دعاوى باشد كه در دادگسترى مطرح است. دعواهاى حقوقى ديگر نيز از همين قبيل است، براى اينكه قواعد حاكم را متخصص تهيه نمى كند رابطه بساز و بفروش و خريدارانش روشن نيست . در كتاب عقود معين نظريه اى را مطرح كردم كه اقتباس از رويه قضايى فروش كشتيها در ايتالياست، كه از قرن 16 تا 17 آغاز شد و بعد سراسر اروپا را فراگرفت .مضمون رويه اين بود كه، برخلاف آنچه بين ما مرسوم است، وقتى كسى با پول ديگران شروع به ساختن ميكند، تمام اجزاى آن ساختمان بعد از تحقق خارجى خود به خود به ملكيت صاحبان پول درميآيد . يكى از دشواريهاى كنونى اين است كه آپارتمان را به بهاى معين و فريبنده اى مى فروشند، ولى وقتى تمام شد ميگويند مال معينى به شما نفروختيم يك آپارتمان فروختيم و اين آپارتمان را به شما نميدهيم، اگر ميخواهيد آپارتمان را به شما بدهيم، بايد دو سه برابر قيمت بدهيد. اين گونه اختلافها پيش از معامله بايد پيش بينى شود. نگاه اجمالى به قوانين آپارتمانهاى فروخته شده در قوانين كشور فرانسه نشان مى دهد كه جزئيات اين اختلاف پيشبينى شده است و همين تملك تدريجى عناصر ساختمان در آنجا پيشبينى شده است. اولين مرتبه اى كه اين مبحث را مطرح كردم به اين دليل بود كه يكى از وكلاى دادگسترى كه از دوستانم هم بود به من مراجعه كرد و گفت من در و پنجره هايى براى ساختمان خانه ام خريدم و تعيين كرده ايم كه آهن كيلويى چند و دستمزد چقدر باشد، حالا كه تمام شده مى گويد من در و پنجره ها را به شما نمى دهم و من هر چه مى گويم كه ما قرارداد داريم، پاسخ مى دهد كه من در و پنجره را ساخته ام و به من تعلق دارد و مال تو نيست، جوابش را چگونه بدهم ؟ درمانده بود و اعتراف مى كنم كه من نيز تا يكى دو هفته نگران همين مطلب بودم كه چه راه حلى پيدا كنيم كه از پديد آمدن چنين دعاوى جلوگيرى شود. براى رفع اين مشكل درجستجو برآمدم كه رويه هاى قضايى خارجى چه كار مى كنند و براى اين مشكل چه راه حلى پيدا كرده اند و متوجه شدم كه در ايتاليا كشتى ها را كه مى فروختند همين اشكال پيش مى آمد.كشتى را با سرمايه مشتريان درست مى كردند و بعد هنگام تحويل، تسليم نمى كردند . و اولين دفعه دادگاههاى ايتاليا اظهار نظر كردند كه كشتى ها وقتى با پول مشترى ساخته مى شود هر جزئش كه بوجود مى آيد در ملكيت خريداران است بنابراين، وقتى كشتى تمام شد تمام آن متعلق به مشترى است در نتيجه، فروشنده نمى تواند منكر حق عينى او بر كالاى ساخته شده گردد . از اين رويه الهام گرفتم و مالكيت تدريجى را در كتاب عقود معين پيشنهاد كردم . از آنچه گفته شد، ملاحظه مى فرماييد كه چه حكمتى در ايجاد اين قاعده در طرق نقل و انتقال املاك وجود داشت و حالا ببينيد روش قوه قضاييه دراين مورد چه مى گويد و سياست قضايى چيست ؟ تاريخ برخورد قوه قضاييه با انتقال املاك در دورانى كه نقل و انتقال املاك ابهام نداشت و همه سند رسمى را ضرورى مى دانستند، قانون زمين شهرى به گونه اى تنظيم شده بود كه دولت مى خواست بيشتر املاك متروك را تصاحب كند و اندكى را براى مالكان بگذارد . شوراى عالى قضايى تصميم گرفت كه اصلاً قولنامه اعتبار ندارد . قولنامه فقط وعده است، و چون ضمن عقد لازم واقع نشده، الزام آور نيست! از نظر تاريخى عبرت انگيز است كه به دلايل سياسى ماده ده قانون مدنى را نديدند و فتوا دادند كه قولنامه، چون ضمن يكى از عقود معين واقع نشده است، اعتبار ندارد . بى گمان، اين تعبير درست نبود. زيرا، درست است كه با سند عادى نقل و انتقال واقع نمى شود، ولى تعهد به انتقال كه درست است . بنابراين با تعهد مالك حق دينى به سود خريدار به وجود مى آيد . من وقتى تعهد مى كنم كه مال خود را به شما بفروشم اين تعهد براى من الزام آور است و حق ندارم به اين عنوان كه سند رسمى نيست و عينى منتقل نمى شود تعهد خود را نديده بگيرم . اين تعهد طبق ماده 10 قانون مدني، چون نه با قانون مخالفتى دارد و نه با اخلاق نه با نظم عمومي، الزام آور است. به فاصله يكى دو سال،كه مهلت قانون زمين شهرى به سرآمد و سياست تملك زمين ها تغيير يافت، گفتند كه قولنامه مملك است يعنى فتوا 180 درجه چرخش يافت و شريعت تغيير كرد و چيزى كه خلاف شرع محسوب ميشد يك دفعه، 180 درجه تغيير يافت، مباح و الزام آور شد . اين تصويب شوراى عالى قضايى آن روز و گردانندگان قوه قضاييه و بخشنامههايى كه براى قضات صادر ميكردند وضع كنونى را بوجود آورد . اطاعت از بخشنامه خودش جاى بحث دارد، قاضى كه به بخشنامه گوش بدهد قاضى سلب شخصيت شده است و ديگر صلاحيت قضاوت را ندارد . ولي، به هر حال، رويه پيشين به طور مصنوعى ترميم شد كه با سند عادى املاك قابليت نقل و انتقال دارد. در پاسخ اين پرسش كه، اگر قولنامه مملك است، چرا در دفتر ثبت ميكنند ؟ گفتند كه ثبت امر تشريفاتى است . ولي، در اين امر تشريفاتي، چرا سردفتر اهليت و صلاحيت دو طرف را احراز مى كند و ايجاب و قبول دو مرتبه گفته مى شود ؟ وقتى سردفتر بايد همه عناصر مربوط به ايجاب و قبول و عواملى را كه ممكن است باعث انتقال اعتبارى ملك به ديگرى شود احراز و با دقت كنترل بكند چگونه مى توان چنين اقدامى را تشريفاتى شمرد ؟ و عجيب اين است كه خود محاكم هم هنوز پايبند به تمام آثار نامطلوب آن نيستند. اگر شما با سند عادى ادعاى مالكيت كنيد و تقاضاى خلع يد نماييد حكم به رفع آن نميدهند. ميگويند بگذاريد از دفتر املاك بپرسيم كه مالك كيست كه شما خلع يد ميخواهيد وقتى ميپرسند و ميبينند كه ملك به نام شما در دفتر املاك ثبت نشده حكم خلع يد نميدهند. آن كسى كه با سند عادى ملك را به خود منتقل كرده ميخواهد پروانه ساختمانى بگيرد به او نميدهند. ميخواهد حتى مالياتش را بدهد ميگويند تو را نميشناسيم . كار سياست قضايى در مورد دفاتر اسناد رسمى و در مورد مبارزه با ايجاد دعاوي، شبيه نعل وارونه است. تمام حكمتهايى كه اين قانون دارد شستند و گذاشتند كنار فقط به اين واهمه كه ايجاب و قبول وقتى در فقه واقع شد ملكيت هم ايجاد ميشود. چه كسى به شما گفته است كه قانون ثبت كمتر از قانون مدنى است ؟ بايد هر دو قانون اجرا بشود و وقتى از قانون ثبت استفاده ميشود كه سند رسمى ضرورت دارد يعنى بايد ملك با سند رسمى منتقل شود نميشود، به استناد اينكه در فقه سند رسمى ضرورت ندارد آن حكم را بياعتبار كنيم. نتيجه اين بياعتبارى توده عظيم از دعاوى مختلفى است كه در زمينه اموال غيرمنقول ايجاد شده است و آنها كه با كار قضا سروكار دارند كاملاً متوجه ميشوند كه من چه ميگويم. اهميت دفاتر در ثبت اسناد يكى ديگر از وظايف اداره ثبت، غير از دفتر املاك، ثبت اسناد است كه بيشتر به كار دفترخانهها مربوط ميشود همانطور كه عرض كردم سردفترى مقام واقعاً حساسى است. من تعجب ميكنم كه چرا اين مقام را اينقدر يك دستى ميگيرند و حتى خريد و فروش ميكنند و مى پندارند مثل دلالى معاملات ملكى است در حالى كه سردفتر همان مقام و ماده اصلى است كه ميتواند نزاع را در دعاوى از بين ببرد. من زمانى قاضى بودم . صدها پرونده در مورد تعهد به تخليه و معنى عبارت سند مطرح بود . مطابق نظامنامه دفاتر اسناد رسمى آنچه قابليت صدور اجرائيه را دارد مفاد سند رسمى است نه قانون. سردفتر قاضى نيست كه بتواند قانون را اجرا نمايد بايد در سند بطور صريح بنويسند كه مستأجر قبل از خاتمه زمان مورد اجاره موظف است كه ملك را تحويل موجر بدهد و همين شرط ساده را بعباراتى مى نوشتند كه دهها پرونده براى تعبير و تفسير آن ايجاد ميشد. بعنوان مثال،در غالب اجاره نامه ها قيد شده بود كه مستاجر بايد عين مستاجره را همانگونه كه سالم تحويل گرفته است سالم تحويل دهد . و رويه قضايى مردد بود كه تعهد ناظر به اصل تحويل است يا ناظر به كيفيت و تاريخ آن ؟ آيا هدف از شرط پيمان تعهد و تحويل عين در پايان اجاره است يا مى خواهد ضمان نقص عين را بيان كند ؟ هم اكنون نيز چندين پرونده سراغ دارم كه ميپرسيدند شرطى كه در قرارداد آمده شرط تخلف از فعل است يا شرط خيار ؟ اختلاف در تعبير شرط ناظر به حالتى است كه در قرارداد شرط شده است . ولى معلق شده است به تخلف از فعلى كه بايد انجام گيرد . بعنوان مثال، شرط مى شود كه اگر مديونى ديون خودش را به موقع نپرداخت طرف اختيار دارد كه معامله را فسخ كند ولى براى آن مدت معين نمى كند . پس، اگر اين شرط خيار شرط باشد، چون مدت ندارد هم عقد باطل است وهم شرط و اگر اين خيار تخلف از شرط فعل باشد قابليت اجرا دارد . با تحرير شرط بعبارتى كه قابل تفسير و مبهم نباشد، سردفتر مى تواند از اين دعاوى جلوگيرى نمايد. قوهقضاييه اگر بخواهد از شمار دعاوى بكاهد بايد كارى كند كه زمينه دعوى ايجاد نشود و اينها كه گفتم از مبانى مسلمى است كه از ايجاد دعاوى جلوگيرى مى كند . ببينيد چقدر شما دعاوى انكار و ترديد و جعل اسناد عادى در دادگسترى داريد در معاملاتى كسى آمده با سند رسمى ملكى را فروخته و بعد آمده با قولنامه مقدم كه تاريخ آن دست خودش بوده به ديگرى انتقال داده است و ادعا دارد كه ملك را قبلاً به كس ديگرى فروختهام . بنابراين اين ملك مال اوست و مال شما نيست . بدين ترتيب، به حيله و به اتكاى رويه قضايى اعتبار سند رسمى را از بين ميرود . وانگهي، به دعاوى ميافزايد. در دعواى اين دو خريدار چه بايد كرد؟ قولنامه قبلى مقدم است يا سند رسمى بعدى ؟ اگر بخواهيم قاعده را رعايت كنيم، چون تاريخ اسناد رسمى در مقابل اشخاص ثالث اعتبار دارد ولى تاريخ اسناد عادى در مقابل اشخاص ثالث اعتبار ندارد بايد به سود خريدار با سند رسمى راى داد. ولي،اعتماد به اين ظاهر هميشه درست نيست . بايد ديد حق آنكه راست مى گويد چگونه حفظ مى شود ؟ اين سره و ناسره را چگونه ميتوان تشخيص داد ؟ و همه اينها از نتايج نامطلوب سياست غلطى است كه قوه قضاييه پيش گرفته است . امروز جهان مصلحتهاست جهان رفع احتياجهاست و بر فرض كه بر سر دوراهى بخواهيم يكى از راهحلها را انتخاب كنيم نبايد سياستى را انتخاب نماييم كه به ايجاد دعاوى منتهى شود. بايد سياستى را در پيش بگيريم كه دعاوى از بين برود و براى از بين رفتن دعاوى يكى از راههاى موثر تقويت دفاتر اسناد رسمى و احترام به سند رسمى است . طبيعى است كه مردم وقتى بتوانند معاملات خود را با سند عادى انجام دهند احتياجى به سند رسمى وجود ندارد كدام آدم عاقلي، كه ميتواند در خانهاش چند كلمه چيز بنويسد، آن را رها ميكند و به محضر مى رود . نقدى كه عرض كردم براى اين بود كه، در عين حال كه اهميت دفاتر اسناد رسمى براى جلوگيرى از دعاوى مختلف را تذكر ميدهم، راهنمودهايى باشد براى قوه قضاييه. هدفمان اين نيست كه قوه قضاييه تخريب شود هدف اين است كه هدايت شود و شايد از همين مجالس نتيجهاى حاصل شود و نتيجه به پيشبرد كارها منجر شود و مردم از سرگردانى خلاص شوند. ببينيد يكى از داستانهاى تأثر انگيز كه در مورد دفاتر اسناد رسمى و اعتبار اسناد رسمى مطرح است وضع ماده 1309 قانون مدنى است . يادم هست سال 61 كه قانون مدنى اصلاح شد و مواد ناظر به محدود بودن شرايط شهادت حذف شد( ماده 1306 به بعد )،در بعضى چاپها ماده 1309 را كنار گذاشتند و بعضى از چاپها نگذاشتند. عده اى ميگفتند ماده 1309 حذف شده است. شوراى عالى قضايى گفت ماده حذف نشده و قانون به جاى خود باقى است. بعد از چندين سال معلوم شد قانون به جاى خود باقى است . بعد در سال 67 شوراى نگهبان تصميم گرفت كه ماده 1309 قانون مدنى را، به اين بهانه كه با موازين شرعى تطبيق نميكند و غير شرعى است باطل اعلام كند . ماده 1309 ميگويد دعاوى مخالف با مفاد و مندرجات اسناد رسمى با شهادت شهود اثبات نميشود . معنى حذف ماده 1309 اين است كه، اگر سردفتر اعلام كند كه نزد من تمام ثمن معامله به طرف تحويل شد، فروشنده ميتواند در محاكم دو شاهد ببرد و ثابت كند كه سردفتر دروغ مى گويد . با اين ترتيب، ديگر چه اعتبارى براى اين دفترخانه ميماند؟ من بارها گفتهام و اكنون هم به جد ميگويم شوراى نگهبان حق ابطال قوانين موجودى را كه از تصويب مجلس شوراى اسلامى گذشته است، ندارد . وظيفه شوراى نگهبان فقط محدود به قوانينى است كه در مجلس تصويب ميشود و براى نظارت به شوراى نگهبان ميرود. شوراى نگهبان كارى كه ميتواند بكند آن است كه قانون را براى تجديدنظر به مجلس برگرداند . در قانون اساسى به هيچ وجه پيشبينى نشده كه شوراى نگهبان حق ابطال قانون موجود را دارد و عجيب اينجاست كه در سال 1370 كه مجلس شوراى اسلامى در قانون مدنى تجديدنظر كرد، در متن اعلام شده، دو مرتبه اين ماده 1309 هست . حال قضيه چيست ؟ من درست درك نميكنم . به هر حال، اگر ماده 1309 نباشد ماده 1312 قانون مدنى لغو و بيهوده است، چون ماده 1312 ميگويد مقرراتى كه در مواد قبل هست در اين موارد اجرا نميشود، وقتى كه تحصيل سند عادتاً ممكن نباشد يا اينكه قوه قاهره پيش آيد .اگر شهادت در تمام موارد پذيرفته است و سند رسمى اعتبارى ندارد، در مقابل آن استثناء ديگر معنى ندارد وقتى كه اصل برهم خورد و اباحه پذيرفتن شهادت اصل شود، بديهى است كه استثنايى باقى نميماند . بنابراين، وجود ماده 1312 دليلى بر آن است كه ماده 1309 به جاى خود باقى است و تصميمى كه شوراى نگهبان در اين مورد گرفته است، نه تنها بر خلاف صلاحيتى است كه در قانون اساسى به آن نهاد اعطا شده است، بلكه برخلاف قواعد موجود در خود قانون مدنى است . حال ببينيم محاكم چه ميكنند. پريروز يكى از سردفتران مى گفت درباره سندهايى كه مينويسم دائماً ما را به دادگاه احضار ميكنند. چند شاهد هستند كه ميگويند سندهايى كه شما تنظيم كردهايد غلط است .اگر اين وضع ادامه يابد،ديگر اعتبار سند رسمى بكلى از بين مى رود . اعتقادم اين است كه بايد شرايط انتخاب سردفتر اسناد رسمى را از شرايط انتخاب قضات و وكلاى دادگسترى هم سختتر كرد كما اينكه در آئيننامه وكلاى دادگسترى است كه مشاور حقوقى بايد ده سال سابقه وكالت داشته باشد تا بتواند مشاوره بدهد و اين نقش مشاوره را شما دست كم نگيريد و من تعجب ميكنم بعضى وقتها كسانى كه تحصيلات حقوقى ندارند وتجربهاى ندارند خيلى ساده ميتوانند دفاتر اسناد رسمى به دست بگيرند و داشته باشد. سَر چشمه شايد گرفتن به بيل چو پر شد نشايد گذشتن به پيل در اين اشعار هزاران معنى نهفته است . براى گرفتن نتيجه مطلوب بايد نهادى را كه سند را تنظيم مى كند و از آن دعاوى متعدد ايجاد مى شود اصلاح كرد . و الاّ وقتى دعوا ايجاد شد، گروه گروه به تعداد آمار اضافه ميشود و به تعداد دعاوى نيز اضافه ميشود . وقتى شما موانعى را كه باعث مسدود كردن دعوا است از بين ببريد، چگونه توقع داريد دعاوى كم شود؟ درست است كه جمعيت اضافه شده است .اين مشكلات را ما هم ميفهميم ولى ما بايد از ازدياد جمعيت به وسيله تمهيدات ديگرى استفاده كنيم . از تراكم جمعيت در شهرها جلوگيرى كنيم. مشكلات قوه قضاييه را ما ميفهميم . ولي، هدايت سياست قضايى به سوى پيشگيرى از دعوى است نه ايجاد بحران. اين را ميخواستم امروز عرض كنم و تقاضاى من اين است كه به اين حرفها توجه دقيق نماييد اين مسائل خيلى اهميت دارد ما اگر آمار داشتيم ميديديم اگر اينها را رعايت ميكردند تا چه اندازه در كم كردن دعاوى و در نتيجه بالا بردن دقت قضات محترم در رسيدگى به دعاوى بيشتر ميشد. قضاوت كار بسيار مشكلى است .هرچه به قضات برسند و هرچه در تعظيم مقام قضا بگويند شايسته است ولى وقتى يك قاضى ناچار شود روزى پنجاه پرونده رسيدگى كند، ديگر قدرت تفكر ندارد، قدرت كتاب خواندن ندارد، قدرت انديشه ندارد و ابتكارش خشك ميشود سعى ميكند آرايى كه ميدهد از روى نوشتههايى باشد كه نظير آن را داشته است . ممكن است آمار زياد بشود ولى كيفيت كار پايين مى آيد . اين خيلى مهمتراست كه رأى عادلانه باشد تا شمار رأى زياد باشد. يكى ديگر از مشكلات جنبى كه در مقابل اسناد رسمى ايجاد شده راجع به مواد 46 تا 48 قانون ثبت است. مفاد اين مواد را همه ميدانيد ونياز به تذكر نيست اين است كه نقل و انتقال املاك ثبت شده وهبهنامه، صلحنامه و شركتنامه اينها همه بايد به صورت سند رسمى تنظيم شود والا سندى كه مخالف آن است در دادگاه پذيرفته نميشود. از شما ميپرسم،اين حكم راجع به كل دلايل اثبات دعوا حكم خاص است، يا حكم عام ؟ حكم خاص است براى اينكه يك حكم خاص مخصوص شركتنامه، هبهنامه و مصالحه و نقل وانتقال املاك است . حالا كه موانع مربوط به پذيرش شهادت از بين رفته اين بحث پيدا شده كه آيا اين گونه عقود را هم ميتوان به صورت شفاهى منعقد كرد و با شهادت شهود قابل اثبات هست يا قابل اثبات نيست . در اين بحث است كه اختلاف برداشتها كاملاً ظاهر ميشود: از لحاظ ادبي، هيچ تعارضى بين اين دوحكم نيست؛ يكى ميگويد سند عادى پذيرفته نيست ديگرى ميگويد شهادت پذيرفته است. بنابراين ميتوانيم بگوييم سند عادى در چنين مواردى پذيرفته نيست، ولى شهادت شهود پذيرفته است . اين تفسير ادبى است ولى آيا اين تفسير ادبى وجدان شما را قانع مى كند يعنى ذوق سليم قبول ميكند چيزى را كه نميتوان با سند ثابت كرد با شهادت بتوان ثابت كرد. حتى شرع در بعضى موارد مهم توصيه كرده كه كارهايتان را بنويسيد براى اينكه نوشته اهميت بيشترى دارد، نويسنده، هم در موقع نوشتن ميتواند تدبر بيشترى كند و هم در نوشتن ميتواند دليل از پيش ساختهاى داشته باشد، چرا كه در مكالمات و محاورات شفاهى هيچكدام از اين فوايد را نميتوان به دست آورد. بنابراين تعارض معنوى وجود دارد، اگر تعارض ادبى هم وجود نداشته باشد . يعنى قضيه برميگردد به اينكه حكم عامى داريم كه شهادت شهود درتمام محاكم پذيرفته ميشود و حكم خاصى داريم كه در اينگونه دعاوى بايد سند رسمى باشد حالا من از شما ميپرسم باز آيا عام ناسخ خاص ميشود؟ در علم اصول، اكثريت قريب فقها و اصوليين اعتقاد دارند و درست هم هست كه عام ناسخ خاص نميشود مگر اينكه قرينهاى وجود داشته باشد . در اينجا قرينه مخالف وجود دارد ولى قرينه مؤيد وجود ندارد، در حالى كه رويه محاكم تا آنجايى كه من اطلاع دارم خلاف اين است يعنى شهادت شهود را براى تمام مسائل ميشنوند و مجموع اينها باعث شده كه اعتبار سند رسمى و اعتبار اسناد رسمى دچار وهن شود و يك قشر بسيار مهم يك دستى گرفته شوند من الان شنيدم كه يك دانشگاه علمى كاربردى براى رسيدگى به دروس مربوط به ثبت تشكيل شده و خوشحال شدم . اين كارها بسيار مفيد است، به نظر من صلاحيت صاحب دفتر اسناد رسمى نه تنها از وكلاء كمتر نيست بلكه بيشتر هم هست، چون بايد اينها پيشبينى كنند دعاوى احتمالى را و گريز كنند از نظرات مختلفى كه ممكن است ايجاد شود يعنى بايد سند را چنان بنويسند كه دعوى ايجاد نگردد . مقصود من اين نيست كه عيب در دفاتر اسناد رسمى وجود ندارد در اينجا هم عيب فراوان و نقايص عمده اى به چشم مى خورد كه نياز به اصلاح دارد و اميدوارم كه اين مهم به زودى تحقق پيدا كند و ما روزى يك كانون سردفتران قوي، مطمئن و با سواد داشته باشيم. این مطلب عینا از شماره 56 ماهنامه کانون سردفتران و دفتریاران نقل می شود. يه مامان به بچه اش مي گه قربون چشاي بادوميت برم ... بچه فورا بهونه مي گيره و مي گه : مامان من بادوم مي خوام! حالا قضيه ما هم همينه ... وقتي دارن قانون مدني ايران رو رونويسي مي كنن، يه شير پاك خورده اي مي آد و يه دونه از عقود معين قانون مدني فرانسه رو به «صلح» ترجمه مي كنه ... جالب اينجاست كه توي فقه هم عقدي به اسم «صلح» داريم ... حالا براي اينكه بگن قانون ما نوآوري داره و خيلي نخواسته از رو دست فرانسوي هاي از خدا بي خبر !!! تقلب كنه خيلي راحت اين دو تا عقد رو قاطي مي كنه ... غافل از اينكه اصلا اين دو تا نهاد ماهيتا با هم فرق دارند. تو چند كلمه به طور خلاصه فرق هاي اين دو تا رو اينجا مي گم ... براي اينكه بقيه نتايج رو خودتون بگيرين ادامه مطلب كه در واقع مقايسه اي بين مواد قانون مدني جمهوري اسلامي ايران با قانون مدني كشور فرانسه است را بخونين ... كاربرد عقد صلح فقه ----------------< چون ماده 10 قانون مدني رو نداشتيم و خيلي از فقها عقيده داشتند كه فقط در چارچوب عقود معين مي توان عقد بست، فقهاي تيزهوش از عموماتي مثل "و الصلح خير" بهترين استفاده رو بردن و اجازه دادند تا هر عقد جديدي در اين قالب منعقد شود؛ واقعا اين كار در زمان خودش سد شكني مهمي به حساب مي آيد. كاربرد عقد صلح فرانسه ----------------< برای سازش به کار می رود. عقد صلح: ماده 752- صلح ممكن است يا در مورد رفع تنازع موجود و يا جلوگيري از تنازع احتمالي يا در مورد معامله و غير آن واقع شود. ماده 2044 قانون مدني فرانسه، صلح را تنها براي رفع منازع موجود يا جلوگيري از منازعه احتمالي مي داند. و كاربرد صلح در مقام معاملات در حقوق فرانسه جايي ندارد و حتي صراحتا در رويه قضايي اعلام مي كنند كه اين كاربرد مربوط به صلح نيست! عقد صلح در آنجا بايد به صورت نوشته تنظيم شود. ماده 753- براي صحت صلح طرفين بايد اهليت معامله و تصرف در مورد صلح داشته باشند. اين ماده ناظر به ماده 2045 قانون مدني فرانسه است. با اين تفاوت كه در فرانسه احكام خاص ديگري در ادامه ماده آورده مي شود: اولا، مانند قانون ايران گفته شده كه طرفين بايد اهليت تصرف در مورد صلح را داشته باشند. ثانيا، حدود دخالت قيم را مشخص كرده است. ثالثا، صلح اجتماعات و موسسات عمومي را تنها با اجازه صريح شخص شاه نافذ مي داند. ماده 754- هر صلح نافذ است جز صلح بر امري كه غيرمشروع باشد. ماده 755- صلح با انكار دعوي نيز جايز است. بنابراين درخواست صلح اقرار محسوب نمي شود. ماده 756- حقوق خصوصي كه از جرم توليد مي شود ممكن است مورد صلح واقع شود. ماده 2046 قانون مدني فرانسه: مصالحه مي تواند بر قسمت مدني يك جرم انجام گيرد. صلح مانعي در جهت تعقيب مدعي العموم به وجود نمي آورد. ماده 757- صلح بلاعوض نيز جايز است. در حقوق فرانسه صلح همواره معوض است و گرچه در متن قانون بدان تصريح نشده است ولي در دكترين و رويه قضايي آنها همواره صحبت از "اعطاي امتيازات متقابل" مي باشد. حتي تا آنجا جلو رفته اند كه با آنكه به اهميت نسبي عوضين چندان توجهي نمي كنند ولي در هنگامي كه يكي از طرفين در مقابل عوضي آنچنان ناچيز كه عملا ناچيز است از حقوق خود چشم پوشي كند گفته مي شود كه مصالحه اي وجود ندارد. ماده 758- صلح در مقام معاملات هر چند نتيجه معامله را كه به جاي آن واقع شده است مي دهد ليكن شرايط و احكام خاصه آن معامله را ندارد بنابراين اگر مورد صلح عين باشد در مقابل عوض نتيجه آن همان نتيجه بيع خواهد بود بدون اينكه شرايط و احكام خاصه بيع در آن مجري شود. در حقوق فرانسه نهاد صلح قائم مقام معاملات وجود ندارد. ماده 759- حق شفعه در صلح نيست هر چند در مقام بيع باشد اين ماده هم حكم خاصي راجع به صلح قائم مقام معاملات است و در حقوق فرانسه جايي نداره!!! ماده 760- صلح عقد لازمست اگر چه در مقام عقود جائزه واقع شده باشد و بر هم نمي خورد مگر در موارد فسخ به خيار يا اقاله. اين ماده هم حكم خاصي راجع به صلح قائم مقام معاملات است و در حقوق فرانسه جايي نداره!!! ماده 761- صلحي كه در مورد تنازع يا مبني بر تسامح باشد قاطع بين طرفين است و هيچيك نمي تواند آنرا فسخ كند اگر چه به ادعاي غبن باشد مگر در صورت تخلف شرط يا اشتراط خيار. حكم اين ماده به علاوه قسمت اول موضوع اين ماده يعني "صلحي كه در مورد تنازع باشد"، به ماده 2052 قانون مدني فرانسه مربوط است: ماده 2052: «صلح هاي ميان طرفين اعتبار امر مختومه را دارند. اين صلح ها نه به خاطر اشتباه حكمي و نه به ادعاي غبن قابل خدشه نيستند». در رويه قضايي هم احكام مختلفي طرح شده است؛ به عنوان مثال، در هنگامي كه بزه ديده اي كه براي خسارات خود با مسبب ضرر مصالحه كرده است، بعد از آن مدعي ازدياد خسارت گردد، قضات بايد تنها راجع به فزوني و زيادتي خسارت تصميم گيري كنند و كاري به آن قسمت از خسارت كه صلح شده است نخواهند داشت. ماده 762- اگر در طرف مصالحه و يا در مورد صلح اشتباهي واقع شده باشد صلح باطل است. چنين ماده اي در حقوق فرانسه موجود نيست؛ شايد دليل آن اين باشد كه جزو قواعد عمومي است و دليلي بر ذكر آن وجود ندارد. در حقوق ايران چون با وجود تعقيب پلان قانون مدني فرانسه، ماهيت صلح را گسترش داده اند، ظاهرا نويسندگان قانون مدني خواسته اند اين را تصريح كنند كه نشان دهند كه قواعد عمومي معاملات در مورد آنها ساري و جاري است!!! ماده 763- صلح به اكراه نافذ نيست. بحث اكراه تنها در رويه قضايي فرانسه مطرح شده است و همين حكم را دارد. ماده 764- تدليس در صلح موجب خيار فسخ است. بحث تدليس تنها در رويه قضايي فرانسه مطرح شده است و همين حكم را دارد. ماده 765- صلح دعوي مبتني بر معامله باطله باطل است ولي صلح دعوي ناشي از بطلان معامله صحيح است. اين ماده جمع مواد 2054 و 2055 قانون مدني فرانسه است و حكم مصداقي هر كدام از آنها را در يك ماده واحد بيان مي دارد: ماده 2054: «همچنين در جايي كه صلح در راستاي اجراي سند باطلي انجام گرفته شده باشد باطل است، به شرط آنكه طرفين صراحتا با علم به بطلان معامله نكرده باشند». ماده 2055: «مصالحه بر قطعاتي كه بعدا مشخص شود كه مشوش بوده اند، به طور كامل باطل است». ماده 766- اگر طرفين به طور كلي تمام دعاوي واقعيه و فرضيه خود را به صلح خاتمه داده باشند كليه دعاوي داخل در صلح محسوب است اگر چه منشا دعوي در حين صلح معلوم نباشد مگر اينكه صلح به حسب قرائن شامل آن نگردد. ماده 766 متناظر ماده 2057 قانون مدني فرانسه است: «هنگامي كه طرين به طور كلي تمامي دعاوي خود را مورد مصالحه قرار دهند، اسنادي كه از ديد آنها ناشناخته بوده و بعدا احتمال دارد كه كشف گردند نمي توانند علت بطلان باشند، مگر اينكه ثابت شود كه توسط يكي از طرفين مخفي نگاه داشته شده بودند...». قانون مدني ايران فقط حكم قسمت اول را بيان داشته است و به خوبي حكم قسمت دوم را به عمومات ارجاع داده است. ماده 767- اگر بعد از صلح معلوم گردد كه موضوع صلح منتفي بوده است صلح باطل است. اين ماده با وجود آنكه از قواعد عمومي است و ذكر آن نيازي نبوده است باز هم نسبت به حقوق فرانسه از امتيازي برخوردار است. در دو ماده نسبت به اين موضوع صحبت شده است كه هر كدام از آنها يكي از مصاديق منتفي شدن موضوع معامله را بيان مي دارند: 1- در ماده 2052 آمده است: «در صورتي كه شخصي در مورد حق خود مصالحه نمايد و سپس حق مشابهي را از شخص ديگري دريافت دارد، او با توجه به حق مكتسبه جديد خود، به هيچ عنوان پايبند صلح پيشين نيست». 2- در قسمت دوم ماده 2057 مي خوانيم«... ولي در صورتي كه موضوع عقد صلح تنها يك قسمت را دارا باشد و همان يك قسمت توسط اسناد و مداركي كه بعدا كشف مي شود مورد اعتراض قرار گيرد، و نشان دهد كه يكي از طرفين حقي نداشته است، عقد صلح باطل مي شود». هر دوي اين احكام تنها مصاديقي از منتفي شدن موضوع معامله است كه نويسندگان قانون مدني ايران با هوشمندي خود آن را تعميم داده اند. زيرا خصوصيتي در اين مثالها نيست تا گفته شود كه اين حكم مخصوص اين دو قسمت مي شود!!! ماده 768- در عقد صلح ممكن است احد طرفين در عوض مال الصلحي كه مي گيرد متعهد شود كه نفقه معيني همه ساله تا مدت معين تاديه كند. اين تعهد ممكن است به نفع طرفين مصالحه يا به نفع شخص يا اشخاص ثالث واقع شود. مواد 768 تا آخر عقد صلح، به نهادي از حقوق فرانسه به نام rente viagere مربوط مي شوند كه در فارسي آن را "مستمري مادام العمر" ترجمه كرده اند. البته تغييرات عمده اي در قانون ايران در آن صورت گرفته است و آن اينكه برخلاف فرانسه صرفا محدود به زندگاني شخص ذي نفع نيست بلكه مي توان آن را مقيد به مدت معيني نمود!!! اين عقد، در قانون مدني فرانسه مكان خاصي را به خود اختصاص داده است كه ماده 1968 تا 1983 قانون مدني فرانسه را اشغال مي كند. ماده 768 در واقع جمع و خلاصه مواد 1968 تا 1975 قانون مدني فرانسه است. ماده 769- در تعهد مذكوره در ماده قبل به نفع هر كس كه واقع شده باشد ممكن است شرط نمود كه بعد از فوت منتفع نفقه به وراث او داده شود. چنين حكمي در قانون فرانسه ضرورت نداشته است؛ زيرا در آنجا با مرگ ذي نفع، مدت اين قرارداد پايان مي پذيرد و در مورد انتقال به وراث بحثي در نمي گيرد. ولي آنچه در قانون ايران تعريف شده است گسترده تر از "مستمري مادام العمر" فرانسه است. ماده 770- صلحي كه بر طبق دو ماده فوق وافع مي شود به ورشكستگي يا افلاس متعهد نفقه فسخ نمي شود مگر اينكه شرط شده باشد. اين حكم هم مخصوص قانون مدني جمهوري اسلامي ايران است. اهمیت بررسی تاریخ حقوق فرانسه تاريخ حقوق از شاخههاي بنيادين و در عين حال ضروري علم حقوق است؛ به نحوي که هر متتبعي براي غور در اين علم ناگزير از آن ميباشد. ميزان بذل توجه به بحثهاي تاريخي، از يک نظام حقوقي به نظام ديگر تفاوت مييابد. عمده دليل اين اختلافها در اين واقعيت ريشه دارد که نظامهاي حقوقي مورد بحث تا چه حد به فرامين مذهبي پايبند هستند و يا چقدر از آن فاصله گرفته و به اصطلاح به حقوق لائيک نزديک شدهاند. در نظامهاي حقوقي اخير، اهميت بحثهاي تاريخي روشن است و جاي هيچ ترديدي را باقي نميگذارد. به عنوان مثال، غالب نهادهاي حقوقي امروزي نظام رومي-ژرمني، از سنت چند هزار ساله رومي نشأت گرفته است. ميتوان خط سير تکاملي اين نهادها را به صورت خطي منحني ترسيم کرد که جريانات گوناگون مذهبي يا فلسفي تنها در بازههاي زماني خاص آن را منحرف ساختهاند ولي باز به همان مسير اصلي خود بازگشته است. اما در نظامهاي مذهبي، وضع به گونه ديگري جريان دارد. در اين نظامها احکام مستقيما از جانب خدا صادر ميشود. به همين جهت در نگاه اول به نظر ميآيد تاريخ حقوق موضوعيتي نداشته باشد؛ در حقيقت، شارع مقدس با تقنين خود، با گذشته قطع رابطه نموده است! ولي اين حرف به طور کامل نميتواند درست باشد: اولا، تشريع خداوند در خلأ اتفاق نميافتد و به عرفها و سنن جامعه نظر دارد. شاهد مثال ما دستهاي از احکام موسوم به «احکام امضايي» است. شارع مقدس با به رسميت شناختن اين دسته از احکام و نهادهاي حقوقي مرتبط با آن، بر گذشته صحه ميگذارد. لذا، براي داشتن درک صحيح از آنها بايد از علم تاريخ بهره برد. ثانيا، حتي در خود نظامهايي که مذهب شالوده حقوق قرار دارد، پويايي و تحول امري اجتنابناپذير ميباشد. حقوق اين دسته کشورها، از سويي به حقوق سنتي متصل است و از سوي ديگر با تحولات دنياي کنوني برخورد دارد. ضرورت هماهنگي با اين تحولات، آنچه اصطلاحا بدان «مقتضيات زمان و مکان» گفته ميشود، و به ويژه پديده موسوم به «جهاني شدن» ايجاب ميکند تا حقوق مذهبي نيز پا به پاي آن خود را به جلو بکشد. بنابراين، در حقوق مذهبي نيز شاهد گونهاي تطور هستيم که بررسي گاهشناسي آن، ديدي نو را در برابر چشمان ما ميگشايد. جاي بسي تأسف دارد که تاريخ حقوق با اين رويکرد، در کشور ما و شايد به جرأت بتوان گفت در نظام حقوقي اسلام به طور عام، مورد بيمهري قرار گرفته است. معدود کتابهايي هم که تحت عنوان تاريخ حقوق به رشته تحرير درآمده است، در واقع، بررسي اجمالي تحول حقوق در کليت خود، در نظامهاي بزرگ جهان ميباشد. در بخشهايي نيز که برخي مسايل نظير آييندادرسي، جرايم، مجازاتها و ... آورده ميشود، عملا مطالعه به صورت موردی انجام ميگيرد به نحوي که خواننده در پايان نميتواند دورنمايي کلي از تحولات را در ذهن ترسيم نمايد. با وجود آنکه فقه شيعه مرتبا دستخوش تحول بوده و سيري تکاملي داشته است، اما به دليل آنکه به طور خاص نگاه تاريخي مجزايي وجود ندارد هنگامي که در کنار مفاهيم حقوق خارجي کنار قرار ميگيرد، دچار تناقضگويي ميشويم. ضرورت نگاه تاريخي به فقه شيعه و حقوق ايران، با مثالي روشن ميشود: عقد صلحي که در مقام معاملات قرار ميگيرد (ماده 758 ق. م.). اين نوع صلح نهاد منحصر به فردي است که مختص فقه شيعه و حقوق ايران است. وقتي به قانون مدني ايران مراجعه ميکنيم نهاد مشابهاي به چشم ميخورد: ماده 10 قانون مدني که آزادي قراردادها را تجويز ميکند. اگر بخواهيم صرفا منطوق قانون را، سواي پيشينه تاريخي که در پس اين دو نهاد واقع است، در نظر بگيريم، بايد بيدرنگ حکم به نسخ يکي از اين دو نهاد بدهيم؛ زيرا وجهي ندارد که دو نهاد کاملا همگون در قانون واحدي در کنار هم آورده شود؛ کما اينکه برخي نيز بر اين راه رفتهاند. اما ديگراني نيز پيدا شدهاند که توانستهاند اين تناقض را به کمک سير تاريخي مرتفع بنمايند. به عقيده اينان، تأسيس عقد صلحي که به جاي قراردادها مينشيند، واکنشي در راستاي ارج نهادن به آزادي قراردادي ميباشد؛ بدينگونه که فقهاي عظام توانستهاند از اطلاق مدارک عقد صلح با کاربرد تسالم و سازش، به نحو احسن استفاده کنند و تنپوش وسيعتری را براي قراردادها به وجود آورند. اين امر در زماني که کليه قراردادها ميبايست در يکي از قالبهاي عقود معين در فقه انجام بگيرد، به نوبه خود پيشرفت قابل توجهي را محقق ساخته است. تکامل بعدي، تدوين قانون مدني و درج ماده 10 است که پا را از آن هم فراتر مينهد. حقوق ايران که هم زمان از فقه گرانسنگ شيعي و حقوق فرانسه نشأت گرفته است، ماهيت دوگانهاي دارد. تمام آنچه گفته شد، در برخورد با آن دسته از نهادهايي که در حقوق خارجي ريشه دارند و در حقوق ما رسوخ کردهاند، با قوت بيشتري رخ مينمايد. اصطلاحاتي نظير عقود رضايي، عيوب رضا، تقصير و مفاهيمي از اين دست که به ادبيات حقوقي ما وارد شده است، عليرغم آنکه براي اذهان حقوقدانان ما مأنوس ميباشد، اما در واقع امر، دستکم معناي ظاهري آنها با ادبيات فقهي ما مختلف است. نيل به درک روشني از اينگونه موارد، مستلزم رجوع به خاستگاه اين اصطلاحات است و دستمايه اوليه آن، ترجمه منابع حقوقی خارجي است. قتل در فراش به موجب ماده 630 قانون مجازات اسلامي «هرگاه مردي همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبي مشاهده كند و علم به تمكين زن داشته باشد مي تواند درهمان حال آنان را به قتل برساند و در صورتي كه زن مكّره باشد، فقط مرد را ميتواند به قتل برساند. حكم ضرب وجرح نيز در اين مورد مانند قتل است.» سؤالي كه در عمل مطرح مي شود اين است كه اثبات موجه بودن قتل مرد اجنبي و زن شوهردار در فراش به عهده كيست، قاتل يا اولياي مقتول؟ به عبارت ديگر آيا ماده مذكور بر برائت قاتل دلالت دارد و بار دليل اثبات خلاف موضوع، يعني خلاف آن چه مورد ادعاي اوست بر عهده اولياي دم مقتول است يا اصل بر برائت مقتول است و قاتل بايد اتهام مورد ادعا را به اثبات برساند؟ قانون گذار درماده 630 قانون مجازات اسلامي قتل مرد اجنبي در حال ارتكاب زنا با زن شوهردار و همچنين قتل زن در صورت تمكين به اين عمل را توسط شوهر مجاز دانسته است و به شوهر اجازه داده كه به قتل يا ضرب وجرح آنان اقدام كند. اما بايد توجه داشت كه مجاز بودن ارتكاب قتل در اين مورد مشروط به وجود شرايطي است و فقط در صورت اجتماع اين شرايط، شوهر معاف از مجازات خواهد بود كه مرحله ثبوتي واقعه است. شرايط مذكور به شرح زير است: نخست - وجود علقه زوجيت مقنن جمهوري اسلامي حكم اين ماده را ناظر به مواردي دانسته است كه شخص شاهد ارتكاب زنا توسط همسر خود باشد، بنابراين اگر مردي شاهد زناي زن ديگري ولو خواهر، دختر يا مادر خود با مرد اجنبي باشد، مجاز به ارتكاب قتل و حتي ضرب و جرح نيست ودر صورت ارتكاب قتل يا ضرب وجرج، حسب مورد مجازات خواهد شد، در حالي كه ماده 179قانون مجازات عمومي سابق، درمورد پدر و برادري كه دختر يا خواهر خود را با مرد اجنبي در يك فراش مشاهده مي كرد و مرتكب قتل آنها ميشد معافيت نسبي از مجازات قائل بود كه در حال حاضر اين معافيت منتفي است. احراز وجود رابطه زوجيت با توجه به مقررات مندرج در كتاب هفتم قانون مدني صورت مي گيرد كه در اين مورد با توجه به اطلاق كلام، منظور از نكاح، نكاح دائم و منقطع است. اگر چه بعضي از حقوق دانان اين حكم را فقط ناظر به عقد دائم مي دانند. حتي به نظر بعضي از حقوق دانان، طلاق رجعي رابطه زوجيت را قطع نمي كند و لذا اگر شوهر درمدت عده طلاق رجعي وضعيت مذكور را مشاهده كند و مرتكب قتل شود ازمعافيت مذكور استفاده مي كند. هرچند مطابق ماده 1149 ق.م. لفظ يا فعلي كه دلالت بر رجوع دارد، بايد مقرون به قصد رجوع باشد، وحال آنكه در چنين موردي شوهر قصد رجوع ندارد، بلكه قصد وي ايراد ضرب وجرح يا قتل بوده است، به علاوه شوهر با طلاق زن علقه زوجيت خود راگسيخته است. به علاوه ممكن است همان طور كه ماده 179ق.م.ع پيش بيني كرده بود صرف همبستري را براي محق بودن مرد در اقدام مذكور كافي بدانيم، در حالي كه مقنن به عنوان مضيق ومحدود «زنا» توجه خاص داشته است. لذا به استناد مقررات موجود صرف قرارگرفتن مرد اجنبي و همسر در يك فراش كافي براي مجاز بودن قتل آنها نيست، زيرا عرفاً فراش مكاني است كه عادتاً فراش مكاني است كه عادتاً هيچ زني بدون شوهر خود به آنجا نميرود وحسب رويه قضايي سابق هم مفهوم «حالت در يك فراش يا به منزله يك فراش» بسيار موسع تلقي مي شد و فقط عنصرمواقعه و هتك ناموس در نظر گرفته نمي شد. دوم - مشاهده زن و مرد اجنبي در حال زنا توسط شوهر تاكيد ماده 630 قانون مجازات اسلامي بر مشاهده زن و مرد اجنبي درحال زنا توسط شوهر، دادگاه را مكلف به بررسي اين ادعا مي كند، يعني بايد آنها درحال عمل زنا بوده باشند تا قتل انجام شده توسط شوهر مجاز شمرده شود. لذا ديدن فيلم و عكس از واقعه مورد بحث مجوز مشروعيت قتل نيست؛ به علاوه شرط مشاهده زناي زن و مرد اجنبي مقيد به مشاهده شوهر است و چنانچه افراد ديگري وي را از وقوع زنا توسط همسرش با مرد اجنبي مطلع كنند يا واقعه را از طريق فيلم و عكس مشاهده كند و بعد از ارتكاب زنا توسط آن دو اقدام به قتل كند، از معافيت مزبور برخوردار نخواهد شد. در تعريف زنا دادگاه بايد به ماده 63 قانون مجازات اسلامي كه مقرر ميدارد: «زنا عبارت است از جماع مرد با زني كه بر او ذاتاً حرام است گرچه دردبر باشد، در غير موارد و طي به شبهه» توجه داشته باشد. براي تحقق زنا واثبات آن براساس ادله شرعي كه مقنن نيز در قانون مجازات اسلامي به آن توجه كرده، شرايطي لازم است كه در عمل اثبات آن تعليق به محال يا لااقل بعيد است و به اين لحاظ در بسياري ازموارد احراز شرايط تحقق ماده 630 قانون مجازات اسلامي مشكل است و لذا پيشنهاد اين است كه به جاي در نظر گرفتن مقرره مستقلي در اين موضوع، از ساير مقررات معاف كننده مانند ماده 226 قانون مجازات اسلامي استفاده شود تا پيش بيني اين ماده در قانون، شبهه مجوز«زن كشي» را كه ممكن است مورد ادعاي بعضي قرار گيرد، ايجاد نكند. سوم - ارتكاب قتل در حين مشاهده به موجب ماده مذكور شوهر صرفاً بلافاصله بعد از مشاهده جرم ارتكابي، حق كشتن دارد و چنانچه في المجلس اقدام نكند، بعد از جدا شدن زن ومرد اجنبي از هم چنين مجوزي براي او نيست. مفهوم اين ماده دلالت براين امر دارد كه فقط زماني مرد از قصاص معاف است كه بلافاصله بعد از ديدن عمل زنا توسط همسر خود با مرد اجنبي، اقدام به قتل كند و چنانچه بعد از اتمام عمل و خارج از وقت و محلي كه عمل مزبور در حال انجام است مرتكب قتل شود، چنين بعد از اتمام عمل و خارج از وقت و محلي كه عمل مزبور درحال انجام است مرتكب قتل شود، چنين قتلي جنبه انتقام دارد ومقنن ارتكاب چنين قتلي را ممنوع مي داند، اگرچه ممكن است كه بتوان چنين موردي را از مصاديق ماده 226 قانون مجازات اسلامي مهدورالدم بودن زن و مرد اجنبي دانست كه البته اثبات آن هم محتاج دليل است و قاتل بايد استحقاق قتل آن دو را براساس موازين شرعي و قانوني در دادگاه ثابت كند. چهارم - علم به تمكين براي مجاز بودن مرد در قتل همسر خود علاوه بر شرايط بالا، او بايد عالم به تمكين و رضايت زن به عمل زنا توسط مرد اجنبي باشد. اين شرط ناشي از آن است كه در مباحث فقهي زنا، فقها وجود قصد و اراده را در مرد مفروض ميدانند، لكن در مورد زن به احتمال وجوه اكراه از طرف مرد نسبت به زن تفاوت قائلند و لذا در اين فرض نيز قائل به لزوم يقين شوهر به تمكين همسر خود براي مجاز قتل او شده اند. احراز اين شرط در عالم اثبات دشوار است وبراي جلوگيري از معاف بودن قتل هايي كه به صرف ظن وگمان واقع مي شوند بسيار مهم است. همچنين در صورت يقين شوهر به مكره بودن زن خود قطعاً كشتن او مجاز نيست و شوهر فقط حق كشتن مرد بيگانه را دارد. اثبات موضوع از نظر حقوقي روش مرسوم درعالم حقوق اين است كه با وقوع جرم، متهم يامظنون به محاكمه كشيده ميشود. در باب قتل در حقوق موضوع ايران طرق اثبات قتل مشخص و احصا شده كه عبارتند از اقرار، شهادت ، قسمامه و علم قاضي كه شرايط هريك از آنها از بحث ما خارج است. اما اگر شوهر با اقرار به قتل، ادعا كند اقدام او مشمول ماده 630 قانون مجازات اسلامي بوده آيا ميتوان گفت اقرارش عليه خودش قابل استناد است وبراي اثبات ادعاي مشمول ماده 630 بايد ليل ارائه كند؟ به عبارت ديگر آيا ميتوان اقرار مركب مذكور را به يك اقرار وادعا تجزيه كرد و با هركدام برطبق اصول يعني«اقرارالعقلا» و «البنية علي المدعي» عمل كرد. اين تفكيك در موردي كه قتل با شهادت، علم قاضي و قسامه هم ثابت ميشوند وجود دارد كه ممكن است قاتل مدعي شمول ماده 630 بر عملش گردد كه بايد در اين مرحله دليل اقامه كند و به اصطلاح «انقلاب دعوا» يعني جابه جا شدن مدعي ومدعي عليه حادث ميشود. به نظر ميرسد روش فوق با توجه به مجموعه مقررات آيين دادرسي قابل توجيه باشد كه تفصيل آن برعهده صاحبنظران اين رشته است. اثبات موضوع از نظر فقهي در بحث مرحله ثبوتي به بعضي از نظرهاي فقها ازجمله نظر امام خميني (ره) اشاره شد، اما دراينجا نظر ايشان را بدين لحاظ كه منبع وضع قانون بوده بيشتر بررسي خواهيم كرد. ايشان در كتاب دفاع بعد از بيان شرايط ثبوتي موضوع ميفرمايد: «درموردي كه ضرب وجرح وكشتن جايز شمرده ميشود، اين جواز بينه وبينالله است و در واقع گناه و مسؤوليتي نزد خدا وجود ندارد. اما از نظر ظاهري، قاضي بايد براساس ملاك باب قضا داوري كند. لذا اگر كسي ديگري را بكشد و مدعي شود كه او را در بستر همسر خود ديده است، لكن براسا س مقررات شرعي شاهدي براي اثبات ادعاي خود نياورد محكوم به قصاص ميشود،چنانكه در اشتباه ونظاير آن نيز چنين عمل مي شود. براساس نظر مذكور، صرف ادعاي قاتل برمهدوالدم بودن مقتول موجب عدم مسؤوليت وي نمي شود و در صورت ارائه ادله شرعي(چهارشاهد عادل مرد) قصاص مي شود. ماده 226 قانون مجازات اسلامي نيز همين نظر را پذيرفته است و تأكيد دارد: «قتل نفس در صورتي موجب قصاص است كه مقتول شرعاً مستحق كشتن نباشد واگر مستحق قتل باشد بايد استحقاق قتل او را طبق موازين در دادگاه اثبات كند». بنابراين درموضوع مورد بحث، قاتل (شوهر) بايد شرايط تحقق ماده 630 را در مورد خاص اثبات كند تا از مجازات معاف گردد والا قصاص ميشود. سيستم مورد بحث براي اثبات زنا نيز باتوجه به نظر فقها و فصل دوم از باب اول مجازات اسلامي (مواد81-68) سيستم دلايل قانوني است كه در آن،حدود اعتبار هريك از دلايل و شرايط آنها را قانون تعيين ميكندو قاضي مكلف به رعايت آنهاست ولو منجر به قناعت وجدان او نشود. البته سيستم دلايل قانوني است كه درآن، حدود اعتبار هريك از دلايل و شرايط آنها را قانون تعيين ميكند و قاضي مكلف به رعايت آنهاست ولو منجر به قناعت وجدان اونشود. البته سيستم مذكور در عمل با دشواري دراثبات مواجه است، زيرا درفرض مسأله متهم يا متهمان به زنا كشته شده اند و لذا اثبات موضوع از راه اقرار ايشان ممكن نيست و فقط مي توان به شهادت يا علم قاضي تمسك كرد. تمسك به شهادت هم با توجه به مواد 75 تا 79 قانون مجازات اسلامي ساده نيست، زيرا شهود بايد حادثه را به نحو خاص رؤيت كرده باشند وادعاي آنها معارض يكديگرنباشد كه وقوع چنين فرضي بسيار دشوار و حصول علم قاضي هم بسيار بعيد است و درهرحال اثبات استحقاق قتل موضوع ماده 630 قانون مجازات اسلامي «تعليق به محال» است و به همين دليل، امام(ره) و ساير فقها معتقدند در صورت عدم اثبات ادعاي شوهر اگر واقعاً محق باشد بينه وبين الله مسؤوليت ندارد، اما به لحاظ دنيوي قصاص مي شود و اين امر با مأجوربودن او نزد خداوند منافاتي ندارد. نكته آخر اينكه ماده مذكور به شوهر حق چنين كاري را داده است نه اينكه اورا مكلف كرده باشد ولذا او ميتواند از اعمال حق خود خودداري كرده،و براي مجازات خاطيان به محكمه مراجعه كند يا با توسل به لعان، همسر خود را طلاق دهد. نتيجه گيري با توجه به مباحث مطرح شده در اين مختصر بايد اذعان داشت كه نظر به ايراداتي كه به استدلالات راجع به توجيه حكم ماده 630 قانون مجازات اسلامي (قتل در فراش) وارد است به درستي نميتوان تئوريهاي مطرح شده درمورد مبناي اين حكم را توجيه كرد.از طرف ديگر به دليل آنكه روايت مرسله شهيد اول كه به عنوان مستند فقهي اين حكم معرفي شده، توسط فقها مورد ترديد قرار گرفته – ولو اينكه بعضي معتقدند ضعف آن با عمل مشهور جبران شده است – لزوم احتياط در دماء و نفوس مسلمانان و جلوگيري از سوءاستفاده برخي اشخاص از اين حكم، ايجاب ميكند كه از فتوا دادن براساس آن خودداري شود. همچنين با توجه به وجود نص قانوني درمورد كيفيات مخففه قضايي(ماده 22 قانون مجازات اسلامي) و امكان برخورداري مرتكب جرم ا زتخفيف براساس ماده مذكور، قراردادن حكم ماده 630 قانون مجازات اسلامي در شمول كيفيات مخففه مناسبتر به نظر ميرسد. به عبارت ديگر، وجود عواملي مانند «رفتارو گفتارتحريك آميز مجني عليه يا وجود انگيزه شرافتمندانه در ارتكاب جرم» تحت عنوان اوضاع و احوال خاصي كه متهم تحت تاثير آنها مرتكب جرم شده- كه قابل انطباق با موضوع قتل زن ومرد اجنبي توسط شوهر است و درماده 22 قانون مجازات اسلامي به آن تصريح گرديده- اين امكان را براي قاضي رسيدگي كننده به موضوع فراهم ميسازد كه با تشخيص موضوع، مرتكب را از تخفيف مجازات برخوردار سازد. بنابراين بهتر بود كه مقنن امكان تعميم حكم ماده 22 قانون مجازات اسلامي را به مجازات هاي شرعي معين {حدود} فراهم مي ساخت تا علاوه بر مجازاتهاي تعزيري و بازدارنده، حدود شرعي كه حكم ماده 630 يكي از موارد آن است مشمول حكم ماده 22 قانون مجازات اسلامي قرار گيرند، تا درموارد مشابه بدون تصويب متن قانوني كه ممكن است مورد سوءاستفاده قرار گيرد، قاضي در بررسي هر دعوا تخفيف لازم را اعمال كند. به علاوه در صورتي كه مقنن نظر به حفظ حكم ماده 630 به لحاظ محتوايي داشته باشد به منظور جلوگيري از سوءاستفاده از حكم مذكور ميتواند مورد را با ماده 226 قانون مجازات اسلامي تطبيق دهد تا مدعي (شوهر) درصورت اثباتمهدورالدم بودن زن يا اجنبي از قصاص معاف شود. در اين صورت نيازي به تعيين مقرره مستقلي مانند ماده 630 نخواهد بود، هرچند توجيه ماده اخيرالذكر نيز مجل تأمل است وتحليل آن احتياج به فرصت ديگري دارد. به هرحال حفظ حكم ماده 630 با وضعيت موجود به مصلحت جامعه نيست و با هدف «حفظ امنيت قضايي» مغايرت دارد. وام مسکن یا وام مسکِّن؟! اجراي سياستهاي مقطعي و بسيار ضعيف كه براي رفع معضل مسكن اتخاذ ميشود، نميتواند پاسخ گوي اين نياز و حل آن باشد؛ وامهاي 10 و 18 ميليوني و غيره به هيچ عنوان حلال مشكلات ناشي از مسكن نيست بلكه اين وامها و همچنين خريد و فروش آنها كه متداول شده، مشكلات را بيشتر ميكند. دولت و قوه مجريه بايد فكرهاي زيربنايي، اساسيتر و برنامهريزي شدهتري در نظر بگيرند كه آن هم مساله زمين است چون عامل مهم افزايش قيمت مسكن زمين است كه كل ثمن مسكن را در بر ميگيرد. طبيعي است وقتي شخصي وام مختصري براي تهيه مسكن دريافت ميكند اقدام به خريد و فروش و رفع ساير مشكلاتش ميكند. زيرا با آن مبلغ از وام قادر به تهيه مسكن نيست بنابراين به شكل ديگري از آن استفاده ميكند. خريد و فروش وامها نتايج منفي را در سطح جامعه به همراه دارد؛ از جمله مشكلات در اين خصوص دادن وكالت عزل به خريدار است كه طبق قانون، وكالت در سه مورد اثرش را از دست ميدهد كه يكي از اين موارد فوت موكل يا وكيل است؛ با فوت يكي از اين دو نفر اثر قانوني وكالت داده شده، منتفي ميشود و متعاقب آن مشكلات ديگري از جمله درگيري ورثه دو طرف، كشيده شدن اين درگيريها به دستگاه قضايي و افزايش پروندههاي قضائي به وجود ميآيد به اين معنا كه مشكلي كه در ابتدا به ميزان پول خريد مسكن بود به معضلات ديگري تبديل ميشود. اگر بخواهيم جلوي پيامدهاي منفي را بگيريم طبيعتا كساني كه ميتوانند از اين امتياز براي خريد مسكن ارزان قسمت استفاده كنند، آسيب ميبينند و از امتياز متزلزل موجود محروم ميشوند و اگر اجازه دهيم كه روال موجود ادامه يابد نتايج مذكور به وجود ميآيد يا اگر در كنار وكالتي كه از سوي دريافتكننده امتياز وام به خريدار داده ميشود بيعنامهاي هم تنظيم كنند، (وقتي وكالت بعد از فوت اثر قانونياش را از دست بدهد بيعنامهاي كه فيمابين خريدار و دارنده امتياز وام منعقد ميشود، اثرش را از دست نميدهد) تا جلوي مشكل از دست رفتن اعتبار قانوني وكالتنامه را جبران كرد اما مطمئنا به اين سادگي هم نخواهد بود و مشكل به شكلي ميان ورثه دو طرف موجود خواهد بود. به نظر من خريد و فروش وام مسكن و ساير وامهاي مشابه، يك تخلف قانوني و جرم است و همانند خريد و فروش امتياز موافقت اصولي است كه در ماده 2 قانون تشديد مجازات كلاهبرداري و اختلاس بيان شده است. معتقدم اين مساله قانوني نيست اما افراد جامعه براي رفع معضل موجود به اين مساله (خريد و فروش وام) صبغه قانوني داده و وكالت محضري و بيعنامه تنظيم ميكنند. امتيازي كه بانك مسكن به فردي براي خريد مسكن ميدهد قائم به شخص است و اگر قرار باشد اين فرد امتياز مذكور را در جامعه خريد و فروش كند به نظرم مشمول ماده 2 قانون تشديد مجازات كلاهبرداري و اختلاس مصوب مجمع تشخيص مصلحت نظام سال 1368 خواهد بود. در صورتی که در تشخيص مالكيت ساختمان بعد از فوت دارنده امتياز وام اختلافی حاصل شود، تنها مرجع تشخيص مالكيت، دستگاه قضايي است و اگر بيعنامهاي وجود داشته باشد با فوت صاحب وام وقتي وكالت از بين ميرود بيعنامه وجود دارد و به استناد ماده 219 تعهداتي كه صاحب وام در قبال خريدار ايجاد كرده به قوت خود باقي است و تشخيص آن بر عهده دادگاه است. علم حقوق و ماشین های هوشمند نویسنده: دکتر محسن فرشاد منبع: مجله وکالت ظهور رايانهها، ماشينهاي سايبرنتيك، و ماشينهاي هوشمند علم حقوق را نيز به شدت تحتتأثير قرار داده است. آنجا كه قانون وضع شود، و آنجا كه جامعه بشري نيازمند به وضعمقررات و حفظ نظم عدالت و ركوبي جرم است، دانش حقوق رخ مينمايد و نقش اساسي خواهد داشت. اختراع كامپيوتر يا رايانه، جهاني را آفريده است كه نيازمند مقررات ويژه اي است، و جوامع بشري براي مصون ماندن از آفات يك چنين تكنولوژي غول آسائي نيازمند قوانين و مقرراتخاصي هست. تكنولوژي ماشينهاي هوشمند شامل كامپيوتر و ابر كامپيوتر، سيبرنتيك، بيونيك، وروباتهاي هوشمند است فضاي رايانهاي Cyber-space و حقوق رايانهاي Cyber-law نيز به دنبال ظهور ماشينهايهوشمند در دنياي حقوق پيدا شدهاند. فضاي رايانهاي فضائي است كه در آن اطلاعات و دادههاي علمي، صنعتي، حقوقي، اقتصادي و يا هر اطلاعات ديگري ثبت ميشود و زندگي خصوصي اشخاص نيز در آن ثبت و ضبط ميشود. آيا هر كسي، در هر جاي دنيا حق دارد بدون اجازه صاحب آن به اطلاعات، به ويژه اگر محرمانه باشد، دست پيدا كند؟ جواب آنرا در همين مبحث خواهيم دارد. حقوق رايانهاي، حقوقي است كه فضاي رايانهاي را از لحاظ قانوني مورد حمايت و پشتيابيقرار خواهد داد. حقوق رايانهاي داراي آثار وضعي در حقوق خصوصي، و از سوي ديگر درحقوق كيفري است. در حقوق خصوصي نیز، حاكميت قانون در فضاي رايانهاي از يك طرف در حقوق مدني، و ازسوي ديگر در حقوق تجارت متصور است. ما در حال حاضر قوانين مصرح و ويژهاي براي مقابله با آثار ماشينهاي هوشمند در نظامحقوقي خود نداريم، اما با وحدت ملاك و تنقيح مناط قادر هستيم طيف قوانين ديگر را به فضايرايانهاي تسري دهيم. به همين دليل ما ابتدا از حقوق مدني شروع مي كنيم. حقوق اقلیت ها تا کجا؟! اصل 13 قانون اساسی: «ايرانيان زرتشتي، كليمي و مسيحي تنها اقليت هاي ديني شناخته ميشوند كه در حدود قانون در انجام مراسم ديني خود آزادند و در احوال شخصيه و تعليمات ديني بر طبق آيين خود عمل مي كنند». ماده 881 قانون مدنی: «كافر از مسلم ارث نمي برد و اگر در بين ورثه متوفاي كافر مسلم باشد، وراث كافر ارث نمي برند اگر چه از لحاظ طبقه و درجه مقدم بر مسلم باشند» (اصلاحی مطابق قانون اصلاح موادی از قانون مدنی مصوب 1370). این روزها در مجلس زمزمه هایی از سوی برخی نمایندگان در جریان است که اعتقاد دارند که ماده 881 قانون مدنی با اصل 13 قانون اساسی در تعارض است؛ در اینجا می خواهیم به صورت خیلی مختصر، دلایل سازگاری و عدم تعارض این دو ماده قانونی را بیان کنیم. اصل 13 قانون اساسي كه مبين رسمي بودن اديان آسماني (مسيحي و كليمي و زرتشتي) است، بدين معني است كه حقوق پيروان چنين اديان، به عنوان شهروند ايراني حفظ ميشود. طبق اين اصل قانون اساسي، دولت وظيفه دارد با صيانت از حقوق اقليتهاي ديني رسمي، حقوق شهروندي آنان را مانند مسلمانان رعايت كند. نکته ای که بدان توجه نمی شود آن است که اين اصل قانون اساسي ربطي به قانون مدني ندارد؛ چرا که اصل 13 قانون اساسي عهدهدار بيان حقوق شهروندي در جامعه است در حالي كه ماده 881 قانون مدني پيرامون تعيين روابط در حوزه احوال شخصيه است. اين ماده قانون مدني تصريح ميكند كه كساني ميتوانند از مسلمانان ارث ببرند كه خود مسلمان هستند. ماده مذكور در قانون مدني در حوزه اسلامي مربوط به احوال شخصيه است و منافاتي با حفظ حقوق شهروندي غيرمسلمانان، مانند حق شركت در انتخابات، حق استفاده از امكانات عمومي و... ندارد. حتی پيروان ديگر اديان نيز در حوزه احوال شخصيه داراي احكام خاص خود هستند. برای نمونه، بر اساس مباني ارامنه، ازدواج شخص ارمني با غير ارمني باطل عنوان شده است و اين دليل نميشود كه بگوييم به حقوق ساير شهروندان، تعدي شده است. در نتیجه، قانوني كه مبتني بر بيان حقوق شهروندي است در جايگاهي متفاوت از قانوني است كه در حوزه احوال شخصيه مطرح ميشود. روانشناسی در حقوق حقوق جزا به تنهايی قادر به استخراج و اعمال مفاهيم خود نيست. از آنجایی که وظيفه حقوق جزا و کیفری، حمايت از ازرش های جامعه است، برای تشخيص این ارزش ها ناگزير از درک مبانی دينی، فقهی، فسلفی، جامعه شناختی و جرم شناختی هر جامعه است. حقوق دان جزايی، بايد ابتدا ارزش های جامعه خود را درک کرده و سپس با استفاده از روش های ارائه شده در علوم جرم شناسی و کيفرشناسی، روش های مناسبی را برای مقابله با نقض ارزش ها اتخاذ نمايد. یکی از این روش ها، استفاده از علم روان شناسی است. در مطالعه علل رفتار مجرمانه هميشه بايد عوامل چندگانه موجد جرم و تاثير متقابل آنها را در يكديگر مورد نظر قراردهيم. برحسب مورد ممكن است تاثير يكي از اين عوامل از عامل ديگر بيشتر باشد، ولي هيچ گاه يك عامل واحد، علت كليه رفتارهاي مجرمانه نيست. در بزه كاري، عوامل اجتماعي و رواني هردو بر يكديگر اثر مي گذارند و با يكديگر همبستگي دارند. عوامل دسته اول در محيط وجود دارد و فرد را تحت تاثير قرار مي دهد. عوامل دسته دوم نيز در درون شخصيت موجود است و در مقابل محيط واكنش نشان مي دهند و روشن است كه از لحاظ كيفيت و كميت، تغيير پيدا مي كنند و ممكن است به صورت هاي بي شمار با يكديگر تركيب يابند. روان شناسی، تمام عرصههای زندگی انسان، قبل از تولد، بعد از تولد، در جریان زندگی و تا آخرین لحظات حیات اجتماعی را مطالعه میکند. همچنین در شناخت پدیدههای جرم، ناهنجاریهای اجتماعی و اخلاقی، روان شناسی با مکانیزم و روند خاص، میتواند تحلیل، ارزیابی و جلوگیری نماید. روان شناسی؛ جرم را عملی میداند که نظم اجتماع را به هم میزند و مجرم کسی است که عملاً مرتکب جرم میشود، و دست خود را به این پدیده آلوده میسازد. خداوند انسان را خلیفه، جانشین، امانتدار، صاحب اراده، اختیار و دارای عقل و اندیشه که همه چیز را تحلیل و ارزیابی نماید، خلق کرد. ولی انسان در دورههای مختلف تاریخ که تحت تأثیر احساسات خویش قرار گرفته، در یک دوره از زندگی دست به جرم و جنایت میزند. پدیده جرم ریشههای عمیق و تاریخی دارد و واژه «جرم» را دانشمند فرانسوی به نام توپینارد (Topinard) برای اولین بار در مطالعات و تحقیقات رواشناختی خود به کار بست و پس از آن دانشمندان دیگری با نظریات مختلف وارد صحنههای جنایی شدند و کار خود را با پرسیدن سئوالات ذیل آغاز کردند: ـ جرم چه تأثیری بر شخصیت انسان میگذارد؟ ـ ریشههای روانشناختی جرم کدام است؟ ـ چگونه میتوان از وقوع این پدیده جلوگیری کرد؟ ـ درمان شخصت تبهکار چگونه امکانپذیر است؟ در جواب به چنین سئوالات و مشابه آن روان شناسی با نگرش به ابعاد شخصیت انسان، سرگذشت تحولات اجتماعی و خانواده، مطالعات و تحقیقات عمیق را انجام دادند. گرچه ریشه جرم و جنایت را میتوان تا سپیده دم تاریخ بشری به واپس برد، از آن هنگامی که آدم و حوا به علت ارتکاب عمل نهیشدهای چون خوردن گندم از بهشت رانده شد و پسرشان قابیل برادر خود هابیل را به قتل رساند، پدیده جرم آغاز شد. از آن لحظه دردناک تاریخی به این سو، جنایت همان جنایت باقی ماند. اما همواره رنگ عوض کرد و سایه خود را بر گستره گیتی افگند. به گفته نلسون «ساختار اجتماعی، سیاسی و اقتصادی یک جامعه بر اساس طبیعت انسانها، تمایلات و تواناییهای آنها بنا شده است».
الباحث: رسول رضايي
الأستاذ المشرف: الدكتور مسعود أخوان فرد
الأستاذ المساعد: الدكتور نجاد علی ألماسي
الفرع الدراسي: الدراسات الإسلامية و القانون
إنّ الحقوق ذات الصلة بالابتكارات الفكرية عبارة عن مجموعة من القواعد الحقوقية التي تتناول حقوق الفنانين و منتجي الأقراص المدمجة و الأفلام و كذلك القنوات الإذاعية و التلفزيونية. فحقوق هؤلاء غالباً ما تشابه حقوق الطبع و النشر في ما وراء الحدود إذ إنّ ريع الأعمال الفنية و الفكرية من البعد الدولي حريّ بالاهتمام. و بما أنّ قواعد الحقوقية المتوفرة و الناشئة عن الاتفاقيات الدولية لا تجدي في هذا الموضوع، فثمة اختلافات كثيرة بين القوانين الوطنية و من هنا تبدوا أهمية التنازعات بين القوانين لاستخلاص نظام دولي خاص في هذا النمط من القواعد الحقوقية.
تحقيق حاضر به دو موضوعي محدود ميشود كه اساس تحليل ما بر آن قرار دارد؛ يعني حقوق بينالملل خصوصي و مالكيت ادبي و هنري.
حقوق مرتبط در معناي حقيقي در ايران تنها در پيشنويس لايحه حمايت از حقوق مالكيت ادبي و هنري ايران كه بر اساس قانون نمونه وايپو و با همكاري سازمان ثبت اسناد و املاك كشور و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تهيه شده است، به چشم ميخورد. متن فوقالذكر تا كنون به صورت قانون در نيامده است اما مطالعه آن از اين لحاظ مفيد است كه ميزان گرايش قانونگذار ما به برخي مقررات و استانداردهاي بينالمللي در زمينه مالكيت فكري را نشان ميدهد.



J’ai visité votre blog « http://rasulrezaie.blogfa.com/post-73.aspx », il était intéressant.
Veuillez visiter les adresses web ci-dessous :
International Legal and Economical Adviser
Conseiller Juridique et Economique International
Paris France
0033614831236
0033950759886

ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

