تبليغاتX
حقوق ایران و فرانسه


حقوق ایران و فرانسه

 

کارگردان: بهمن فرمان آرا
نویسنده: بهمن فرمان آرا
بازیگران: رضا کیانیان .... بابک حمیدیان .... مریم بوبانی .... بیتا فرهی .... رویا نونهالی .... نیکو خردمند .... هدایت هاشمی .... رعنا آزادی فر .... قلندر لکی .... سیاوش چراغی پور .... فرید ولی زاده .... ۱۲سحر خلخالیان .... فرزین صابونی .... امیرحسین رستمی
   
خلاصه فیلم: داستان : در "خاک آشنا" نامدار‌ (رضا کیانیان) نقاش و هنرمندی است که در گریز از هیاهوی مرکز به روستایی در کردستان پناه برده و سال‌ها است به خلق آثار خود مشغول است


فيلم خاكْ‌آشنا رو ديدم...

در اين فيلم رضا كيانيان نقش يه پير فرهيخته و عاشق‌پيشه منزوي رو بازي مي‌كرد ... دقيقا عين آلپاچينو در فيلم "بوي خوش يك زن" (the sens of the woman) ... در هر دوي اين فيلم‌ها هم يه جوون كنار اين پيرمردهاي به ظاهر بداخلاق ولي خوش‌قلب و فرهيخته اضافه مي‌شوند (توي فيلم خاك‌ْآشنا پسرخواهر كيانيان و توي فيلم "بوي خوش يك زن" يك دانشجو كه براي مراقبت از آلپاچينوي نابينا استخدام مي‌شود) ... در نهايت، توي هر دوي اين فيلم‌ها رابطه اين دو پسر و دو پيرمرد رابطه مريد و مرادي مي‌شه ... تم اصلي و دغدغه هر دوي اين فيلم‌ها نشون دادن زن به عنوان يه موجود سزاوار پرستش هست!!!

فيلم بوي خوش يك زن كه نياز به تعريف من نداره... اگه ديده باشين حتما لذت بردين... فقط اينو بگم كه يكي از بهترين فيلم‌هايي هست كه ديدم و توصيه مي‌‌كنم حتما ببينين و لذت ببرين... صحبتم فيلم خاك‌ْ‌‌آشنا هست كه براي حمايت از حقوق هنرمندان، 1500 تومن پول رو واسش دادم و رفتم سينما... اين فيلم، نسبتا خوش ساخت و همراه با مناظر زيبايي از منطقه كردستان بود... اما باز هم فيلم ايراني بود و به جاي يك پيام عميق و مؤثر، شاهد حضور چندين شعار هستيم: عشق پاك و صادقانه، حمايت از آثار باستاني، توجه به تاريخ مرز و بوم، مذموم بودن مواد مخدر و شيشه و كراك و ... همين‌ها باعث مي‌شد كه همه اين‌ها به طور گذرا مطرح شود و تماشاگر مجبور بود به سادگي از آن رد شود...

نكته جالب اينجاست: توي اين فيلم و تيزرهاي تبليغاتي اين فيلم پنج زن نقش اصلي وجود دارد... هر پنج تا زن، هر چي هستن، از خوشگلشون گرفته تا اون زشتشون، ويژگي زن‌هاي ايراني، حداقل ويژگي‌هاي مادران ما رو ندارن:

1- شبنم (رويا نونهالي): عشق سال‌هاي جواني كيانيان كه پس از اينكه مدت‌ها با هم بودن ولش مي‌كنه و با يه آدم پولدار ازدواج مي‌كنه و مي‌ره آمريكا... بعدها كه برمي‌گرده دليلش رو اين‌طور مي‌گه: من زيادي توي عشق تو غرق شده بودم ترسيده بودم نتونم تو زندگي تو رو راضي كنم!

۲- خواهر رضا كيانيان: چهارتا شوهر رفته ... از يكي از شوهراش به اسم محمود يه پسر داره كه خود اين محمود قبول نداره كه پسرشه... يعني نمونه يك زن كاملا آزاد!

۳- دختر كرد: پسرخواهر كيانيان با يه نيگا عاشق خوشگلي اين دختر مي‌شه و مي‌ره تو نخش و اين دختر با چند تا گل گول ظاهر دلفريب پسر تهروني مي‌شه و بي‌خيال نامزدش مي‌شه... شايد با شلوار كردي نامزدش حال نكرده بوده!

۴- همکار کيانيان (نيکو خردمند): اين خانم اصلا ازدواج نكرده بود... و از زندگيش هم كاملا راضي بود و اظهار داشت كه اگه الان هم بميرم مشكلي نيست و چيزي از زندگي طلبكار نيستم!

۵- خدمتكار کيانيان: اين خانم هم كه اصلا كلا آدم مبهمي بود... نه معلوم بود شوهر داره يا نداره... اصلا رابطه‌اش با كيانيان در چه حديه!

وقتي اين فيلم رو مي‌ديدم ياد سه‌گانه سينمايي فرانسوي "امانوئل" افتادم كه در دهه 1370 براي طبيعي كردن انواع روابط جنسي خارج محدوده در فرانسه به روي پرده رفت! يعني مي‌شه ايران هم بشه آمريكا؟ اگه اروپا هم بشه قبوله... اصلا همين دوبي بشه كه رضا كيانيان تو اين فيلم مي‌گه مگه به اينجا هم مي‌شه گفت خارج!  شايد کارگردان اونقدرها هم ناشي‌ نبوده و طرح هم‌زمان مسايل بسياري که ريشه در مليت و تاريخ ما دارد، همچنين لوگوي اول فيلم، بهانه‌اي هست تا بر اين مسايل غيرفرهنگي!!! سرپوش بگذارد...

 

نوشته شده در 88/05/15ساعت 18:46 توسط رسول رضايي| |

وضوح شعری نگاه

نویسنده: دیدیه کورنو

اين مطلب ترجمه اي است از مقاله اي به زبان فرانسه... خيلي سعي كردم خوب ترجمه بشه... ولي اگه نقصاني در ترجمه بود بذارين به حساب بي تجربگي و نداشتن دانش كافي در بحث هنر! ادامه اين مقاله را در قسمت "ادامه مطلب" بببينين...

یک رشته هدایت گر شعرگونه در آثار کیارستمی جریان دارد که به گفته ژان کوکتو، «سینمای شعر را به تصویربرداری شعر و شعر در شکل اصلی خود یعنی نوشته، مربوط می‌گرداند». خود کیارستمی می‌گوید: «شعر، تصویربرداری و سینما بخش اصلی دغدغه های من را تشکیل می‌دهند. من در پی آن هستم. جدایی انداختن بین آنها به نظرم عجیب می‌آید»، که با این گفته خود به اندیشه و مفهومی می‌پیوندد که میشلانگلو آنتونیونی به نوبه خود بیان داشته است: «نقاشی و نوشتن دو فعالیتی هستند که تصور نمی‌کنم با سینما بیگانه باشند».

از آنجایی که در همه آثار کیارستمی شعر جریان دارد، نه تنها آشکارا نقاط مشترکی با رباعی فارسی عمر خیام پیدا می‌کند، بلکه همچنین به صورت حداقلی تر با شعرهای هایکو ژاپنی و نقاشی ژاپنی و منبع فرهنگی عمیق دارای منشأ چینی آن تلاقی می‌کند. کیارستمی از این شباهت‌ها آگاه است و در پی نشان دادن تعلق خاطر خود به آسیا است. کافی است صرفا در این مفهوم پلان Ten on Ten را یادآور شویم که در آنجا دوربین DV خود را از خودروی خود خارج می‌کند، و سپس درختی را به تصویر می‌کشد که یادآور یک هایکو است:

«درخت سروی خودنمایی می‌کند
در بالای یک تپه
او به چه کسی فخر می‌فروشد؟»

حرکت این دوربین پس از آن به یک پلان بسیار بزرگ از مورچه‌ها –موضوع دیگری از هایکو- ختم می‌شود که به دور سوراخی در زمین در حال فعالیت هستند. درکی از یک ذره بینی بودن که در همه جهان انعکاس دارد، همانگونه که غالبا در هایکو، و شعرهای خاصی وجود دارد. کیارستمی این امر را در یکی از شعر های خودش که از این شکل الهام گرفته است، ذکر نمی‌کند:

«همواره بی سرانجامند
گفتارهای من
با خودم»

و در "کلاس سینما"ی او که به صورت انعکاسی به فیلم "باد ما را با خود خواهد برد"ارجاع می‌دهد: «برای من خوشایند است که در یک کتاب به یک صفحه سفید فراموش شده برخورد کنم (...). بسیار کنجکاو هستم تا از حوادث ناشناخته این صفحه که در بین دو صفحه گم شده است، اطلاع یابم. برای من بسیار جذاب است که از حوادث این صفحه غیرقابل مشاهده آگاه شوم... این کار یعنی فکر کردن به چیزهایی که قابل مشاهده نیستند.»


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/02/06ساعت 0:32 توسط رسول رضايي| |

 

دیشب رفتم یه فیلم دیدم : "زاگرس"

بگذریم از اینکه محمد علی نجفی خیلی به خودش فشار آورده بود که مشکلات سیستم اداری، بحث سد سازی و از بین رفتن میراث فرهنگی (مثالش همون سد سیوند بود)، مدیر خوب و ... را به صورت ام پی تری واسه تماشاگر نشون بده ، اما به نظر من تم اصلی این فیلم یک چیز بود:

  • ابتدای فیلم، فیلم را به کسانی تقدیم کردند که در ساختن سد فداکاری کردند ...
  • در جریان فیلم نشون داده شد که همه کسانی که در ساختن سد فداکاری کردند ، فقط به خاطر یک زن بوده ... دست آخر هم همه دست یک زن را گرفتند و سر خونه زندگیشون رفتند ... این وسط هم تنها قربانیان حادثه کارگران معمولی سد بودند ...
  • جالب بود ... وقتی مدیر جدید تشریف آوردند، همه مدیران قبلی از سمتشون کنار رفتند و معشوقه قبلی جناب مدیر و معشوقه جدیدش سمت های مدیریتی گرفتند ...

 

نوشته شده در 86/11/30ساعت 11:6 توسط رسول رضايي| |

 

خیلی وقت بود یه فیلم درست و حسابی ندیده بودم ... بعد از ظهر توی اتاق خوابگاهمون تنها بودم و هوس کردم سری به فیلم های داخل هارد کامپیوتر بزنم ... از بعد از تعطیلات عید نوروز، فیلم آپوکالیپتو (APOCALIPTO) محصول سال 2006 را داشتیم ولی حوصله دیدنش رو نداشتم ... اصلا باورم نمی شد که اینقدر زیبا و جذاب باشه ...

TinyPic image

داستان این فیلم با جمله ای از ویل دورانت (یا به تلفظ صحیح فرانسوی "دوران") شروع می شه:

A great civilization is not conquered from without until it had destroyed itself from within (W. Durant)

ترجمه اش هم اینجوریه: هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد مگر آنکه خود را از درون نابود کرده باشد.

خیلی خوب بود که از اول نمی دونستم که کارگردان فیلم کیه ... چون اگر می دونستم که کارگردان و بازیگر مشهور آمریکائی، مل گیبسون که فیلم مشهور میهن پرست (Patriote) رو کارگردانی کرده، توی این فیلم هم نقش داره (اونم چه نقشی! از نویسندگی و کارگردانی بگیر تا تهیه کنندگی) از همون اول دنبال رد پای تمدن آمریکا می گشتم و فکرم رو الکی مشغول می کردم ...

اما خوب ... حرف من خیلی هم بی راه نبود ... بالاخره این آقای گیبسون، زهر خودش رو در ده دقیقه انتهایی فیلم ریخت و پای کریستف کلمب و انگلیسی های کاشف آمریکا را به فیلمی که کاملا در دنیای بومی سرخ پوستی در جریان بود باز کرد و با این حربه، داستان فیلم را به دنیای مدرن معاصر پیوند داد ...

میل گیبسون، با همان عرق وطن پرستی و عشق به آمریکای خود در این فیلم، به دنبال ساختن یک تاریخ درخشان برای نیاکان خود و کاشفان سرزمین آمریکاست ... تو این فیلم، انگلیسی های نجیب !!! رو نشون داد که خیلی آروم و با متانت پا به این سرزمین گذاشتند ... اصلا هم تپانچه و اسلحه و این چیزا همراشون نبود ... خیلی خوب و اتو کشیده داشتند می اومدن ... انگار نه انگار که یه مسافرت دریایی طولانی اونهم با اون امکانات زمان خودشون رو انجام داده بودن ...

TinyPic image

بر عکس، داستان این فیلم نشون می ده که این کشتارها و خونریزی های سرخ پوستان که در تاریخ از آن یاد شده است، توسط خود بومیان انجام گرفته است ... بدبخت ویل دوران بیچاره! اگه می دونست یه بار از این جمله اش که اون بالا آوردیم اینجوری سو استفاده می شه، صد سال هم این جمله رو به زبون نمی آورد !

جالب تر از همه اینکه، بومیان سرخپوست قاره آمریکا در برخورد با این تمدن حق انتخاب داشتند! یعنی بعضی به استقبال کشتی و قایق های انگلیسی رفتند و برخی دیگه در کمال آزادی، راه جنگل را در پیش گرفتند و باز هم به زندگی همیشگیشون برگشتند ... بازم بگین که آمریکا مهد دموکراسی و آزادی نیست ...

TinyPic image

سرتون رو درد نیارم ... فیلم رو که دیدم کلی تو فکر رفتم که بابا ... بعضی ها تو اوج بی تمدنی و فقر تاریخی، می آن و اونقدر با شخصیت های افسانه ای مثل تن تن ها، سوپرمن ها، مرد عنکبوتی ها (راستی جدیدا نسخه 4 اون هم به بازار اومده)، زوروها، لوک خوش شانس ها و ... برا خودشون افتخار می تراشند ... ما هم ساکت نشستیم و می ذاریم به راحتی پیشینه تاریخی ملی و مذهبی مون بر باد بره ... باز هم خوبه چند وقت یه بار فیلمی مثل فیلم 300 ساخته می شه که ما یادمون بیفته که ایرانی هستیم و باید با انسجام و در کنار همدیگه از هویتمون دفاع کنیم ...

پانوشت : فیلمنامه این فیلم، توسط یک ایرانی به نام فرهاد صفی نیا، در کنار میل گیبسون نوشته شده است. آقا فرهاد! مشاور فیلم 300 که نبودی؟!

TinyPic image

 

نوشته شده در 86/02/26ساعت 10:13 توسط رسول رضايي| |

  بر جا مانده

 

«وقتي تو سن تو بودم به من مي‌گفتند بزرگ که شدي يا پليس مي‌شي يا جاني. من مي‌گم وقتي يه تفنگ پر شده جلوي صورتته چه فرقي مي‌کنه که کدوم يکي باشي»- فرانک کاستلو (جک نيکلسون)

 

 

 

 

مارتين اسکورسيزي، کارگردان اين فيلم، پس از تجديدخاطره اسطوره آمريکايي (ميليادر هاوارد هوگو در «هوانورد») و بعد از نشان دادن واقعيت‌هاي محل زندگي خود («دار و دسته نيويورکي»)، سبک خود را تغيير مي‌دهد و يکي از بزرگترين موفقيت‌هاي اخير سينماي هنک‌کنگ، يعني فيلمي ماجرايي با نام «روابط شيطاني» (2003) را برمي‌گزيند. داستان این فيلم هنک‌کنگي، اشاره به آخرين درجه جهنم در مذهب بودا دارد که معني مستقيم آن در زبان چيني، «راه بدون توقف» مي‌شود. ساخت اين فيلم در هنک‌کنگ در سال 2003، به عنوان معجزه فروش در گيشه سينما اطلاق شد؛ چرا که در آن دوره از زمان سينماي هنک‌کنگ دچار بيماري بود و اين فيلم به عنوان استثنا و ناجي تلقي شد. در همان سال، شرکت توليدي «پلان بي» که به بازيگر مطرح سينمايي «براد پيت» تعلق دارد، حقوق انتشار بازسازي اين فيلم در هاليوود را خريداري کرد.

 

مارتين سکورسيزي که هم اکنون در سن 64 سالگي به سر مي‌برد و به زعم بسياري به عنوان بزرگترين کارگردان زنده آمريکايي است، ديگر چيزي براي اثبات خود لازم ندارد. با اين وجود، او برمي‌گردد! اين سينماگر ايتاليايي-آمريکايي در ميان دو فيلم مستند موزيکال خود، که يکي در مورد باب ديلان است و ديگري در مورد رولينگ استونز، موفق شده است کار درخشنده جديدي ارائه دهد. فيلم «بر جا مانده» در ايالات متحده جزو فيلم‌هاي پرفروش قرار دارد. رده‌بندي اين فيلم در تمام سايت‌هاي اينترنتي هم بالاتر از حد معمول است؛ حتي از نگاه منتقدان نيز مي‌توان گفت در مقايسه با تمامي فيلم هاي سال 2006، مثبت‌ترين ارزيابي‌ها را به خود اختصاص داده است.

 

اولين نکته جالب توجه در مورد اين فيلم، خود نام آن است؛ نام انگليسي فيلم The Departed مي‌باشد که با نام‌هاي «عازم شده»، «جدا شده»، «از ياد رفته»، «متوفي» و غيره به فارسي برگردانده شده است؛ ولي همين فيلم با نام Les Infiltres، يعني «نفوذي ها» در سينماهاي کشور فرانسه به نمايش در آمده است. در اينجا ما نام «برجا مانده» را بر آن برمي‌گزينيم.

 

نماي داستان:

 

در اين فيلم دو دسته شخصيت خوب و بد روبه روي هم قرار مي‌گيرند: کارآگاه هاي پليس شهر بوستون و مافياي ايرلندي جنوب همان شهر. اين شخصيت‌ها همه با هم زندگي کرده‌اند و بزرگ شده‌اند و راه و رسم يکديگر را خوب مي‌دانند. فرانک کاستلو (جک نيکلسون) سردسته آدم بدها، کولين ساليوان (مت ديمن) را از کودکي زير بال و پر خود مي‌گيرد تا بعد او را در داخل کادر پليس شهر، خبرچين و مأمور خودش بکند. ساليوان که انساني با اعتماد به نفس بالا و مرد کارآمدي مي‌باشد، مورد توجه همگان قرار مي‌گيرد و به سرعت پله‌هاي ترقي را مي‌پيمايد. بيلي کوستيگان (لئوناردو ديکاپريو) که شخصيتي متزلزل و حساس دارد، و در خانواده‌اي تبهکار به دنيا آمده است، از آنجايي که درهاي نخبه شدن در ميان پليس هاي دولتي را به روي خود بسته مي‌بيند، چاره‌اي جز اين نمي‌يابد تا وظيفه و مأموريت نفوذ را در نزد دار و دسته کاستلو به انجام برساند که مورد تعقيب نيروهاي انتظامي ايالات متحده قرار داشت. او که فارغ‌التحصيل مدرسه پليس است، از همان روز اول استخدام کاری می‌کند تا به ظاهر اخراج شود و با نقش مبدل گانگستر خشن و تازه از راه رسيده به داخل گروه کاستلو نفوذ می‌کند تا در زمان مساعد تمام دار و دسته را به تور بياندازد.

 

ولي تنها پليس نيست که حقه «زير دريايي» را به کار مي‌بندد. کاستلو نيز تمامي توجه خود را براي قرار دادن شخصي در قلب نيروهايي که در پي شکست وي هستند، مبذول مي‌دارد تا بتواند با رو دست زدن، به طور هميشگي در جايگاه خود بماند. هر کدام از اين دو جبهه علاوه بر اين، جاسوس‌هايي را در ميان نيروهاي خود داشتند تا خيانت‌هاي احتمالي را برملا سازند... بعد در ميان دعواهاي کلامي خشن و حرف‌هاي نژادپرستانه، تيپيک پليس‌ها و دزدها، سرها و دست هاست که روي در و ديوار له مي‌شوند، کارد مي‌خورند، جمجمه‌ها با پرواز گلوله‌ها پخش مي‌شوند و با حرکت آشناي دوربين روي ريل سکورسيزي به سمت جلو يا عقب صحنه، روي موسيقي راک (رولينگ ستونز يا وان موريسون براي مثال)، ريتم تند فيلم تثبيت مي‌شود.

 

جذابيت فيلم با تنش و دلهره آن از جايي اوج مي‌گيرد که دو مأمور مخفي خوب و بد، از وجود يکديگر با خبر مي‌شوند بدون آنکه هنوز هويت هم را شناخته باشند، و با هر نيرنگ و بي‌رحمي ممکن، براي حفظ پوشش خودشان، در صدد شکار آن ديگري برمي آيند. در نتيجه صحنه‌هايي را شاهد مي‌شويد که طپش قلبتان را بالا خواهد برد. فقط به ياد داشته باشيد با دوستي که پيش از شما اين فيلم را ديده يک کلمه هم حرف نزنيد که دانستن ذره‌اي از «پلات» فيلم و آنچه بر سر شخصيت‌ها مي‌آيد، لذت و هيجان فيلم را بر باد خواهد داد!

 

نقد فیلم:

 

در فیلم‌نامه، همان حوادث و وقایع متن اصلی نگاه داشته شده است؛ تنها تفاوتی که به چشم می‌خورد اضافه شدن یک شخصیت مؤنث (ورا فارمیگا) است که در نقش روانپزشک ظاهر می‌شود و وظیفه دارد تا کوستیگان را پس از حبس تحت‌نظر داشته باشد و با سولیوان تبهکار دوست می‌شود. به بیان دیگر، این اضافه نمودن به انگیزه تلطیف این فیلم انجام گرفت و اینکه تا حدی از خشونت فیلم کاسته شود.

 

وقايع اين فيلم برخلاف فيلم هنک کنگي «روابط شيطاني»، در آسيا اتفاق نمي‌افتد، بلکه محل تمامي اين جريانات همگي در محله‌هاي پست و فقيرنشين بوستون و ماساچوست و در ميان طايفه تبهکاران مي‌باشد. «درگذشته»، علاوه بر آنکه مشابهت‌هايي با «روابط شيطاني» دارد، از ويژگي فيلم‌هاي هنک‌کنگي هم برخوردار است: تحرک و آکسيون سريع و جابجايي‌هاي غيرمنتظره، موقعيت هاي به تله افتادن يا به قتل رسيدن غيرمنتظره شخصيت ها، بدون لحظه‌اي مکث.

 

اين تقليد از دو جهت نقايصي را به دنبال دارد؛ از سويي، با اين عمل، عمق دادن به شخصيت‌ها فدا مي‌شود و با کمبود دراما يعني «انگيزه‌هاي واقعي تقابل هاي حياتي ميان اين شخصيت‌ها که به يک موقعيت مشخص، وزن و اعتبار دراماتيک مي‌دهد» رو به رو مي‌شويم؛ چيزي که ما از فيلم‌هاي حادثه‌اي هنک‌کنگي انتظار نداريم اما از مارتين سکورسيزي توقع مي‌رود؛ چون از او شاهکارهايي چون «راننده تاکسي» و «گانگسترها» و «کازينو» را ديده‌ايم. البته بايد منصفانه بيان داشت سکورسيزي پيش از اين هم فيلم‌هاي خوش‌ساخت، اما کم‌مايه ساخته است. از سوي ديگر، «درگذشته» عليرغم تمامي ويژگي‌های ممتازش در رقابت با همتاي خود يعني «روابط شيطاني» با مشکل و دشواري رو به رو خواهد شد؛ زيرا علاوه بر آنکه طولاني‌تر و پيچیده‌تر از آن است، به دليل عدم بومي بودن، فاقد اصالت و تأثير فيلمنامه‌اي لازم است که بتواند به طور کامل مخاطب را جذب کند.

 

اين فيلم فراتر از فيلم‌هايي که تا کنون به وفور ساخته شده اند، به کمک آنچه تقارن آینه‌ها در برابر هم نامیده می‌شود، بي‌درنگ مسأله‌اي اجتماعي و سياسي را مطرح مي‌سازد. اين فيلم، با عوض کردن هويت‌ها، نشان دادن فساد در کار و خاطرنشان کردن شيوه يکساني که پليس و تبهکاران به کار مي‌بندند، صرفا به نقش انسان‌هاي ساده و فريب خورده نمي‌پردازد. در اين فيلم به پيآمدهاي ناگوار اين امر نيز اشاره مي‌نمايد: پراگماتيسم ماکياولي - آنچه توجيه وسيله براي هدف گفته مي‌شود-، نسبيت اخلاق و همچنين چندين برابر شدن خشونت.

 

«بر جا مانده» در فهرست فيلم‌هايي با ژانر پليسي قرار گرفته است. شايد اين امر در نگاه اول براي مخاطبي که با فيلم‌هاي مارتين سکورسيزي انس دارد عجيب باشد؛ چرا که سکورسيزي با فيلم‌هاي گانگستري اش شهره است. ولي اگر کمي با دقت به موضوعي که وي ساخته و پرداخته کرده است نگاه شود خواهيم ديد که نمي‌توان با جزم نظر به پليسي بودن اين فيلم داد. سکورسيزي در اين فيلم نيز مي‌خواهد آن‌سوي قانون، يعني طبقه تبهکار و گانگسترها را به تصوير بکشد. بله، درست است که در اين فيلم نيروهاي پليس وجود دارند ولي عملکرد آنها نيز دقيقا مانند گانگسترها است! مرز اين فيلم ميان پليس‌ها و گانگسترها دائما در نوسان است، زيرا غالبا رفتارشان با هم شباهت دارد. وانگهي، همان‌گونه که آوردیم، اصلا فيلم مي‌خواهد همين شباهت را به نوعي درشت‌‌نمايي کند. به ويژه آنکه مي‌بينيم که هيچگاه تا کنون، ناکارآمدي قانون – و نه فقط پرداختن به فلان «طبقه تبهکار»- تا اين حد در فيلم هاي او حاضر نبوده و موضوع اصلي قرار نداشته است.

 

سکورسيزي در اين فيلم بارها مي‌خواهد اين مطلب را القا نمايد که هر انساني، ناگزير از احساسات، اعتقادات يا ويژگي‌هاي شخصيتي است که از همان ابتدا به طور کاملا تبعيض‌آميز در نطفه وي قرار داده شده است. به عقيده وي، اين عامل وراثتي تا زمان مرگ وي در موفقيت وي نقش دارد و پايه و اساس عمل وي قرار مي‌گيرد. با ديدن اين فيلم، نوعي عقيده به جبرگرايي در ذهن بيننده رسوخ مي‌کند؛ بدين‌توضيح که تمامي اعمالي که در اين فيلم از شخصيت‌هاي اصلي سر مي‌زند، سرچشمه در طبقه اجتماعي دارد که در آن متولد شده‌اند.

 

«بر جا مانده» فيلمي پر برخورد است: اين فيلم با صحنه زد و خوردي آغاز مي‌شود و با يک انتقام خونسردانه پايان مي‌پذيرد. از آنجايي که در اين فيلم خشونت بيش از حد و ديالوگ‌هايي که غالبا زننده و رکيک هستند به چشم مي‌خورد، از همان ابتداي اکرانش پيش‌بيني مي‌شد که مخاطباني از همه قشرهاي مردم پيدا نکند.

 

 

سکورسيزي در اين فيلم برخلاف بسياري از فيلم‌هاي گذشته‌اش با دنياي گانگسترها از ديد نمادگرایی و نه انسان‌شناختي برخورد مي‌کند. اوج اين کار را مي‌توان در رویارويي با کاستلو مشاهده کرد. این کارگردان برای آنکه شخصیت خبیث و اهریمنی وی را بسیار شفاف و به دور از هر گونه نقاب و پرده‌ای نشان دهد، در اولین سکانسی که از او به تصویر می‌کشد، او را در سایه روشن نشان می‌دهد که به تدریج در نور ظاهر می‌گردد. کاستلو شخصيتي خانه‌نشين است و عملا در جريان درگيري‌ها و عمليات حضور ندارد. در غالب اوقات، او را نشسته بر روي صندلي، رستوران، در بار و يا از پشت تلفن مي‌بينيم. او نقش بنيادين دارد و ديگران را جذب و ترغيب مي‌کند. شايد انتخاب جک نيکلسون براي ايفاي اين نقش نيز دقيقا به خاطر همين جذابیت شخصيت وي باشد.

 

کاستلو هيچ اعتمادي به جامعه، دولت و کليسا ندارد. اين رفتار کاستلو به طرزي رمزآلود نشان‌دهنده زمان و بافت فيلم است؛ جريان فيلم ناظر به زماني است که در آن هيچ کس شايسته اعتماد کردن نيست و حتي انسان از سايه خودش هم مي‌گريزد. «بر جا مانده» همانند بسياري از فيلم‌هاي اخير هاليوودي نگاه رندانه‌اي به جامعه آمريکايي پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 دارد. کارگردان اين فيلم در اين رابطه مي‌گويد: «اين حادثه، تمامي ارزش‌هاي دنياي ما را دگرگون ساخته است. ديگر هيچ کس نمي‌داند که چه کسي قابل اعتماد است و در عين حال همه بايد براي يافتن راه گريز تلاش کنند». در اين فيلم، همانند «دار و دسته نيويورکي»، دو يا سه بار در ديالوگ‌هاي اين فيلم به اين جريان اشاره شده است. سکورسيزي، کارگردان اين فيلم علاوه بر اين کارها تمايل دارد تا بيشتر از آنکه به طور مصداقي به خود اين موضوع بپردازد، با ريشه‌هاي اين مسأله برخورد کند. او هم اکنون در حال کار بر پروژه‌اي است که به آغاز درگيري‌هاي آمريکا در خاورميانه در دهه‌هاي 40 و 50 ميلادي مربوط مي‌شود. سکورسیزی ضمن تأکید بر به بن‌بست خوردن دولت آمریکا می‌افزاید: «به نظر من بسیار جذاب‌تر است که بر روی شکست دیپلماسی و ناکارآمدی زر و زور مانور داده شود».

 

با ديدن سکانس آغازين اين فيلم که يک درگيري داخل شهري را به تصوير مي‌کشد، بيننده ناخودآگاه به ياد «دار و دسته نيويورکي» مي‌افتد. اين پيوند کاملا عمدي است و در واقع مي‌توان «بر جا مانده» را شرح و توضيحي بر آن فيلم دانست. خود کارگردان يکي از عمده دلايلي که ساخت اين فيلم را بر عهده گرفته است همين امر مي‌داند. شباهت‌هاي اين دو فيلم فراوانند: بافت ايرلندي-آمريکايي، طرح مفهوم سرزمين و خشونتي که اين مفهوم مي‌تواند دامن بزند، شخصيت‌هايي که علاقه دارند در خيابان زندگي کنند و غيره. سکورسيزي علاوه بر دلايل فوق، يک سري دلايل شخصي نيز در اين کار دنبال مي‌کند. خود او در اين رابطه اظهار مي‌دارد: «من خوشحال بودم که بار ديگر به آمريکايي‌هايي که اصالتا ايرلندي هستند بپردازم؛ من که کاتوليک ايتاليايي-آمريکايي هستم، شيفته و مسحور جامعه ايرلندي، درک آنها از مذهب، فرهنگ، موسيقي، ادبيات و به ويژه سينماگران آن هستم. به نظر من هاليوود همواره وام‌دار سينماگراني همچون جان فورد و ديگران است».

 

يکي از مشخصه‌هاي بارز اين فيلم را مي‌توان ديالوگ‌هاي قوي فيلم عنوان کرد. «وقتي سن تو بودم به من مي‌گفتند بزرگ که شدي يا پليس مي‌شوي يا جاني. من مي‌گم وقتي يه تفنگ پر شده جلوي صورتته چه فرقي مي‌کنه که کدوم يکي باشي؟» اين جمله ابتدايي فيلم از فرانک کاستلو، شعار اصلي فيلم و نوشته تبليغاتي آخرين ساخته سکورسيزي را تشکيل مي‌دهد. اينجا هم مارتي (اسمي که در هاليوود براي اين کارگردان استفاده مي‌شود) کار تهيه‌کنندگان را براي پيدا کردن يک شعار تبليغاتي –چيزي که اين روزها در هاليوود مرسوم شده است- راحت کرده است.

 

سکورسيزي از آن‌ جمله کارگردانان مطرح و افسانه‌اي هاليوود است که تا کنون هنوز جايزه اسکار دريافت نکرده است. هنگامي که «هوانورد» در رقابت اسکار حضور داشت، وي به شوخي اظهار مي‌داشت که اين فيلم باعث مي‌شود تا بالاخره تنديس اسکار را از آن خود کند. وقتي از وي در اين رابطه سؤال شد، اين‌گونه پاسخ داد: «هدف من از ساخت هوانورد، به دست آوردن اين جايزه نبود. من هيچگاه نتوانسته‌ام فيلمي را با اين هدف بسازم. در دهه هاي 70 من آرزوي کسب جايزه اسکار را داشتم، ولي اکنون نسبت به آن کاملا بي‌تفاوتم. من کاملا از معيارهاي داوران اسکار آگاه هستم. مسايلي از قبيل طراحي لباس و صحنه، هنرپيشگان مطرح و تصوير برداري پرفروغ و جذاب از جمله معيارهاي اصلي است. به علاوه، فيلم دار و دسته نيويورکي به نظر من بيشتر با اين معيارها تطبيق داشت و خيلي‌ها مي‌گفتند ارزش اسکار را دارد، در حالي که حرفشان غلط از آب درآمد. فيلم هوانورد را تنها به خاطر علاقه قلبي‌ام به زندگي هاوارد هوگو ساختم». به حق هم همين است. هنگامي که کارنامه فيلم‌سازي وي را ورق مي‌زنيم، هميشه همين سبک را مشاهده مي‌کنيم. موضوعات خيانت و وفاداري، موضوعات روايي هستند که همواره بدان عشق مي‌ورزيده است.

 

بسياري از مجلات سينمايي جو تبليغاتي وسيعي به راه انداخته اند تا اعضاي آکادمي اسکار را متقاعد کنند با اعطاي جايزه بهترين کارگرداني به سکورسيزي هم کلکسيون افتخارات اين فيلم‌ساز تکميل کنند و هم آکادمي اسکار را از تکرار خاطره تلخ جايزه ندادن به يکي از برجسته‌ترين فيلمسازان آمريکا برحذر دارند. اما همان‌گونه که گفته شد خود سکورسيزي به اين مسايل بي‌توجه است و در اين فيلم باز هم همچون فيلم‌هاي قبلي‌اش يک کلاس فيلم‌سازي به راه مي‌اندازد. شخصيت پردازي، بازي‌گرفتن‌ها، صحنه‌آرايي، نورپردازي، فيلم‌برداري و هر عنصر ديگر فيلم‌سازي در اين فيلم مي‌تواند به عنوان يک کلاس درس مورد استفاده قرار گيرد.

 

 

بازی‌های خیره‌کننده، یکی از جهت‌های قوت این فیلم است که به چشم می‌آید. جک نیکلسون عصبی که برای اولین بار قدم به دنیای این کارگردان می‌گذارد، مت دیمون با بازی اثر گذار خود و لئوناردو دیکاپریو که سومین فیلم خود را با سکورسیزی تجربه می‌کند، در فهرست بهترین بازیگران هستند. طبق گزارش روزنامه های سینمایی، جک نیکلسون پس از شک و تردیدهای بسیار زیاد تنها به این دلیل حاضر به بازی در این فیلم شده است که چند فیلم اخیرش در ژانر کمدی بوده و می خواسته تا از آن جو فاصله بگیرد. ولی چیزی که مهم است شخصیت‌سازی مثال زدنی نیکلسون از فرانک کاستلوی خبیث است. نیکلسون قرار است به راحتی شکنجه کند و آدم بکشد اما با شکلک‌های صورتش و شوخی‌ها و کلمات قصارش، حالت تهدیدآمیز را از شخصیت خود سلب می‌کند و به آن جنبه‌ای دلقک‌وار می‌دهد. لئوناردو دیکاپریو در سومین همکاری‌اش با سکورسیزی با بازی فوق‌العاده خود رسما پیشوند «ستاره» را از کنار اسمش حذف می‌کند؛ ستاره‌ای که با تایتانیک ظهور کرد و به عقیده منتقدین آن زمان نان چهره زیبایش را می‌خورد، سرانجام بعد از چند بازی درخشان، خودش را بر کلوب بازیگران تراز اول آمریکا تحمیل کرد. مارک واهبرگ، مارتین شین، الک بالدوین و حتی ورا فارمیگای تازه وارد، هر کدام یکی از به یادماندنی ترین نقش‌های دوران بازیگری خود را به اجرا درمی‌آورند. به این سبب، «برجا مانده» را می‌توان محل تضارب و برخورد هنرپیشگانی از نسل‌های مختلف دانست.

 

به عنوان حسن ختام بد نیست که به پایان فیلم اشاره شود. اگر برای فیلم «تب» (Heat) که همواره از آن به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های پلیسی نام برده می‌شود، می‌توانستیم دو پایان (پیروزی آدم خوبه یا آدم بده) متصور شویم، قطعا سرانجام فیلم «بر جا مانده» جزو ده پیش‌بینی اول شما نخواهد بود.

 

 

نوشته شده در 85/09/18ساعت 13:16 توسط رسول رضايي| |

 

نگاهی به فیلم فرانسوی-اسراییلی

"به خاطر یکی از دو چشمم" (pour un seul de mes deux yeux) 

       

سپيده‌دم است و نور ضعيفي همه جا را روشن كرده است. دسته‌اي از دانشجويان جوان كه در اين موقع صبح در مكان بلندي ايستاده‌اند، با لهجه آمريكايي، گرم صحبت هستند. مرد جواني كه كمي از بقيه بزرگسال‌تر به نظر مي‌رسد، آنها را وادار به سكوت مي‌كند و از آنها مي‌خواهد تا هر آنچه مي‌شنوند، به زبان آورند. دانشجويان پاسخ مي‌دهند:‌ «نجواي باد، و صداي قدم‌هايت بر روي سنگريزه‌ها.» ولي او پافشاري مي‌كند: «آيا فريادهاي روميان را در پايين اين برج و بارو نمي‌شنويد؟» و به حدي آنان را مورد سرزنش قرار مي‌دهد كه اين جوانان كم سن و سال، با وجود آنكه خيلي مطمئن نيستند، همگي تصديق مي‌كنند كه صداي آخرين ساعات قلعه ماسالا را شنيده‌اند!!!

 

برخي از فيلم‌هاي مستند به گونه‌اي هستند كه مشاهده آنها انسان را ناراحت مي‌كند، به شدت به هيجان درآورده و حس غريبي را در اعماق وجود او بر جاي مي‌گذارد. ”به خاطر يكي از دو چشمم“، فيلم جديد آوي موگرابي، كارگردان ارزشي اسرائيلي، در شمار همين سنخ فيلم‌ها مي‌باشد. او در اين فيلم سعي در واقع‌نمايي دارد و به شدت از دست‌کاري در تصاوير گريزان است. موگرابي، فلسطين اشغالي را كشوري نشان مي‌دهد كه در آن مرگ، بي‌وقفه جريان دارد و تمام اين كار به خاطر ايجاد مدينه فاضله‌اي است كه براي يهوديان حق زندگي كردن را به ارمغان آورد!

 

”به خاطر يكي از دو چشمم“ را در اصل بايد يك طنزنامه سياسي دانست كه جنايات آريل شارون، نخست وزير سابق رژيم صهيونيستي، را برملا مي‌سازد. موضوع اين فيلم كه تنازع اعراب و اسرائيلي‌ها را به تصوير مي‌كشد، به گونه‌اي طرح شده است كه هيچ‌كس نمي‌تواند بي‌تفاوت از كنار آن بگذرد. همان‌طور که مي‌دانيم، در انتفاضه دوم، حملات شهادت‌طلبانه عليه اسراييلي‌ها افزايش چشم‌گيري يافته، و از سوي ديگر، فلسطيني‌ها را در مرداب فقر و نا اميدي غوطه‌ور ساخته است. در همين راستا، کارگردان با تهيه اين فيلم در تلاش است تا به مخاطبان بقبولاند که حل مشکلات ميان فلسطيني‌هاي به ستوه آمده و ارتش همه جا حاضر اسراييل، تنها از طريق گفتمان امکان‌پذير است. اساس فيلم بر دو محور استوار است: افسانه‌هاي ماسالا و سامسون، و مكالمه تلفني كارگردان با دوست فلسطيني‌اش.

 

موگرابي، روابط اسراييلي‌ها و فلسطيني‌ها را در پرتو افسانه‌هايي مطالعه مي‌كند كه مبناي هويت اسرائيلي‌ها است. افسانه سامسون بيان مي‌دارد چگونه يك قهرمان عبري، كه در چنگال فلسطيني‌ها بود، ترجيح مي‌دهد تا با ويران نمودن كليسايي كه در آن زنداني بود، دشمنانش را به قتل برساند، حتي اگر اين كار به كشته شدن خودش مي‌انجاميد. وانگهي عنوان فيلم، به جمله سامسون، پيش از اقدام به خودكشي برمي‌گردد. او با موهاي بريده و درحالي كه چشمانش كور شده بود، عرضه مي‌داشت: «پروردگارا! من از تو خواهش دارم، به ياد من باش. اين بار هم مثل هميشه به من قدرت عنايت فرما. بار خدايا! من به خاطر يكي از دو چشمم از فلسطيني‌ها انتقام مي‌گيرم». ماسالا نام قلعه‌اي افسانه‌اي است. در سال 72 ميلادي، يعني شش سال پس از تخريب معبد اورسليم، گروهي از يهوديان ملي‌گراي افراطي (زلوت‌ها) ترجيح مي‌دهند تا به جاي آنكه به دست دشمن رومي گرفتار آيند، در آنجا به طور جمعي خودكشي كنند. در اين ماجرا پدران، فرزندانشان را به دست خود به قتل رسانيدند. برخي بر اين اعتقاد هستند كه اين افسانه، بر اساس داستان تحريف شده‌اي ساخته شده است كه تاريخ آن به زمان ايجاد رژيمي به نام اسراييل برمي‌گردد.

 

اين دو افسانه، از زمان مدرسه به نوجوانان اسراييلي آموزش داده مي‌شود و به آنها ياد مي‌دهد كه مرگ بهتر از تسليم است. در هنگام بازديد گردشگران از آثار باستاني باشكوهي كه از ماسادا باقي مانده است، راهنمايان يهودي همواره همين طرز فكر آن يهوديان بي‌پروا (!!!) را به توريست‌ها القا مي‌كنند. تمام خطوط فكري موگرابي در اين فيلم، به همين مسأله و نتايج آن برمي‌گردد. ولي هر چند هر دوي اين افسانه‌ها واقعيت داشته باشند، اعمالي همچون كشتن فرزندان هرگز توجيهي ندارد، و زلوت‌ها بر خلاف اصل احترام به حفظ جان انسان‌ها عمل كرده‌اند. اين اصل، از تعاليم مسلم يهوديت و تمامي اديان آسماني است. وانگهي، تاريخ نگار فلاويوس ژوزف، در كتاب ”جنگ يهوديان“، در زمان نقل اين ماجرا از تعريف و تمجيد كار آنها خودداري كرده است و بالعكس با نكوهش از اين واقعه سخن مي‌گويد.

 

موگرابي، فلسطيني‌ها را با اين قهرمانان يهودي ديروز در مواجهه با رومي‌ها، مقايسه مي‌كند و نتيجه مي‌گيرد كه عملكرد اين قهرمانان كه تاريخ خاورميانه معاصر بر روي آنان بنيان نهاده شده است، به طرزي عجيب و باورنكردني شباهت فراواني به عمليات شهادت طلبانه فلسطيني‌هاي امروز دارد. آيا مطابق تعاريف خود اسراييلي‌ها و هم‌فكران آمريكايي‌شان، که عمليات‌هاي اخير را تروريستي مي‌دانند، نمي‌توان سامسون را به خاطر آنکه دشمنانش را به همراه خود به قتل مي‌رساند، در نهايت يک فرد تروريست دانست؟

 

دومين محور فيلم، كه ضبط مكالمه‌هاي تلفني است، بسيار تكان‌دهنده مي‌باشد. در اين بخش، دوربين صرفا رو در روي كارگردان قرار داده شده است. در اينجا، صداي دوست ناشناس فلسطيني او به گوش مي‌رسد (كه به فرانسه دوبله شده است)، بي‌آنكه خود او ديده شود. او از مقررات منع عبور و مرور و اقدامات امنيتي اسراييلي‌ها سخن مي‌گويد. روي هم رفته، اين مکالمه‌ها از تجارب تلخ و دلخراش اين دوست و به ويژه بي‌ميلي وي به زندگي حکايت دارند. اين گفتارها كه گاه عجيب و اغلب مستأصل و همراه با نااميدي است، در طول فيلم، در ميان هر يك از سكانس‌هايي كه در سرزمين‌هاي اشغالي فيلم‌برداري شده است، تكرار مي‌گردد.

لحن تند و شديد فيلم، در ساختار خود از شدت رو به افزايشي بهره‌مند است. كلمات و موقعيت‌ها، بيش از بيش تند هستند. اين خشونت در سكانس كنسرت به اوج خود مي‌رسد: جمعي از جوانان، با مشت‌هاي بلند كرده، از ته دل به تكرار اين شعار خشن مي‌پردازند: «انتقام، انتقام، عليه فلسطين».

”به خاطر يكي از دو چشمم“، مدت زمان زيادي پيش از آنكه موگرابي به فكر ساختن اين فيلم بيافتد، به وجود آمد، زيرا مكالمات تلفني با دوست فلسطيني‌اش، كه در اين فيلم بر آن تأكيد شده است، در ماه‌هاي آوريل و مي 2002 ضبط شده‌اند. خود كارگردان توضيح مي‌دهد: «در آن زمان من تصور نمي‌كردم كه بر روي آن فيلمي بسازم، چه برسد به اينكه آن مكالمات، در قلب فيلم جاي گيرند. تنها چند ماه بعد، و در حالي كه روي طرح اين فيلم كار مي‌كردم، به ارزش آنها پي بردم».

 

به اعتراف موگرابي، اين فيلم مستند، برخلاف سه فيلم اخيرش، يعني ”چگونه توانستم بر ترس خود فايق آيم و آريل شارون را دوست بدارم“، ”تولدت مبارك آقاي موگرابي“ و ”ماه اوت پيش از انفجار“، فاقد سناريوي دقيق و منسجمي است كه از قبل نوشته شده باشد. موگرابي براي ساخت اين فيلم، طي صد روز، تمامي نقاط اراضي اشغالي را زير پا گذاشته است، بي‌آنکه، به گفته خود او، هر شب که به رختخواب مي‌رفت، بداند که فردا چه چيزي در انتظار اوست. او بازگو مي‌كند: «من هيچگاه نمي‌دانستم در حين فيلم‌برداري چه اتفاقي قرار است بيافتد. به عنوان مثال، در مورد صحنه آغازين اين فيلم، تمام آنچه مي‌دانستم آن بود كه گروهي از دانشجويان انگليسي هستند كه يك راهنما قصد دارد تا داستان ماسادا را براي آنها بازگو نمايد. ولي اصلا به ذهنم خطور نمي‌كرد كه اين امر به صحنه‌ي تفكر جمعي مبدل گردد، و من به هيچ وجه در خلق اين صحنه دخالتي نداشتم! بحث‌هاي تلفني با دوست فلسطيني‌ام نيز همينطور است».

 

در اين فيلم، كارگردان سعي دارد تا صداي بيماري‌هاي دروني كشور فلسطين اشغالي را از دريچه خاطرات شخصي خود كه به صورت فيلم درآمده است، به گوش همگان برساند. مكالمات تلفني اين فيلم، با نشان دادن برگ‌هايي از زندگي روزمره، اوضاع و احوال تاريك جامعه فلسطين اشغالي را نشان مي‌دهد. تمامي اين‌ها تنها گوشه‌اي از واقعيت محض هستند كه بي‌عدالتي‌هاي هر روزه را به تصوير مي‌كشند.

 

در صحنه‌هايي كه ديوار حايل به تصوير كشيده شده است، سربازان اسراييلي كه در دژهاي كوچك و لباس‌هاي زرهي پناه گرفته‌اند به سختي ديده مي‌شوند. آنها در هنگام صحبت از بلندگو استفاده مي‌كنند كه اين امر باعث مي‌شود تا صداي آنها نيز مانند ظاهرشان، مثل آدم آهني به گوش برسد. شايد اين كارگردان به طور رندانه قصد دارد نهايت سنگدلي و بي‌تفاوتي سربازان اسراييلي را در برابر وضعيت اسف‌بار فلسطيني‌ها نشان دهد. مشاهده اين جنبه‌هاي تاريك، باعث مي‌شود تا در پايان فيلم، خود موگرابي، در مواجهه با سربازاني كه به طور مستبدانه راه را بر كودكان فلسطيني كه قصد رفتن به مدرسه را دارند، سد كرده‌اند، از كوره در برود. 

 

در خاتمه کلام، به اولين سکانس فيلم که در ابتداي اين مقاله آورده شد، نگاه دوباره‌اي مي‌افکنيم. هدف کارگردان از خلق اين صحنه آن است که به طور غيرمستقيم، اين نظر را القا کند که افسانه‌هايي مانند ماسالا واقعيت ندارند و تنها در اثر تأکيد و پافشاري راويان آنهاست که در همگان اين باور به وجود آيد که منطبق با واقع هستند.

 

”به خاطر يكي از دو چشمم“، كه از 30 نوامبر امسال بر روي پرده سينما قرار دارد، جايزه ويژه جشنواره بين‌المللي فيلم‌هاي مستند مارسي در سال 2005 را از آن خود كرده است، و در بخش خارج از رقابت جشنواره كن 2005، حضور پررنگي از خود نمايش گذاشت.

 

 

نوشته شده در 85/07/04ساعت 16:20 توسط رسول رضايي| |

 

مونيخ

 

فيلمي كه از همان آغاز جنجالبرانگيز بود

 

 

§    سركنسول اسراييل در لوس‌آنجلس از فيلم مونيخ انتقاد كرد و گفت «اين فيلم جديد تصوير نادرستي از تعقيب تروريست‌ هاي سازمان آزادي‌بخش- عاملان كشتار المپيك 1972- توسط موساد ارائه كرده است.» وي اين فيلم‌ساز را به دليل مساوي دانستن سرويس‌هاي اسراييلي و اهداف فلسطيني آنها مورد سرزنش قرار داد.

§    ايهود دانوخ سركنسول اسراييل در لوس‌آنجلس گفت: «اسپيلبرگ از مناقشه اسراييل و فلسطين به عنوان يك لاف‌زني واقعي و اظهارات كاملاً سطحي ياد كرده است».

 

خلاصه زندگي كارگردان:

استيون اسپيلبرگ، در 18 دسامبر 1946 در شهر "سن‌سيناتي" (Cincinnati) از توابع "اُهايو" متولد شد و در دوره جواني، با ساخت فيلمهاي كوتاه، به كارگرداني روي آورد و سپس در دانشگاه ايالتي كاليفرنيا و در رشته سينما مشغول تحصيل شد. وي در دوره دانشجويي با ساخت فيلم كوتاه "آمبلين" مورد توجه اهالي هنر قرار گرفت و به عنوان دستيار كارگردان، جذب تلويزيون آمريكا شد. اسپيلبرگ در سال 1971 با ساخت فيلم "دوئل"، توانست وجهه‌اي جهاني براي خود كسب كند و در ادامه فعاليت‌هاي هنري خود با دريافت 3 جايزه اسكار، به عنوان مطرح‌ترين فيلمساز هاليوود و جهان به شمار آيد. وي تا كنون بيش از 100 فيلم را تهيه و نزديك به 50 فيلم را كارگرداني كرده است.

 

درباره فيلم:

بعد از همكاري موفقيت‌آميز اسپيلبرگ و تام كروز در دو فيلم "گزارش اقليت" (2002) و "جنگ دنياها" (2005)، و نيز فيلم "اگه مي‌توني منو بگير" كه در فاصله اين دو فيلم ساخته شده است، فيلم "مونيخ" از 23 دسامبر در ايالات متحده و كانادا بر روي صحنه آمد، و قرار است در 25 ژانويه سال 2006 در اروپا نمايش داده شود.

 

در ابتدا پيش‌بيني مي‌شد كه فيلمبرداري اين فيلم در تابستان 2003، در چندين كشور من‌جمله فرانسه انجام گيرد. هنوز چند هفته از آغاز فيلمبرداري نگذشته بود كه اين كار به دلايل چندي منتفي شد. از مهمترين اين دلايل، هم‌زماني چندين پروژه سينمايي با همديگر بود. از آنجايي كه اسپيلبرگ قصد داشت تا اقتباس سينمايي از رمان "جنگ دنياها" كه در اواخر قرن نوزدهم توسط اچ. جي. ولز به رشته تحرير درآمده بود را به همراه هنرپيشه معروف تام كروز دنبال کند. خود تام كروز نيز، فيلمبرداري از مأموريت غيرممكن 3 را به خاطر اين فيلم، به تعويق انداخته بود. فيلمبرداري از اين فيلم، مدت‌هاي طولاني به طول انجاميد و با صرف هزينه‌هاي هنگفتي همراه بود (حدود هفتاد ميليون دلار).

 

اين اولين باري نيست كه اسپيلبرگ به فيلمي با چنين دست‌مايه عظيمي دست مي‌زند. او تهيه‌كننده فيلم‌هايي همچون "دندان‌هاي دريا"، "پارك ژوراسيك"، "جنگ دنياها" و همچنين "فهرست اشنايدر" است. ولي، با فيلم «مونيخ» اولين بار است كه اين كارگردان به طرح نبردي مي‌پردازد كه هنوز ادامه دارد و پايان نپذيرفته است از آنجايي كه انتفاضه دوم، در سپتامبر امسال وارد ششمين سال پياپي خود شده، و بيش از 4900 كشته از دو طرف داشته است، اين فيلم مورد حساسيت از دو طرف قرار دارد.

يكي از منابع الهام‌بخش اين فيلم، تأليف ادبي "انتقام" اثر گئوزگ جوناس است. در آغاز نيز قرار بود تا عنوان اين فيلم "انتقام" باشد، ولي بعدها به "مونيخ" تغيير نام داد و اكنون با همين نام بر سر در سينماهاي آمريكا ديده مي‌شود.

 

نگارش فيلمنامه اين فيلم ابتدا بر عهده اريك روث (نويسنده فيلمنامه "فارست گامپ") بود، ولي پس از مدت كوتاهي به توني كوشمار واگذار شد. توني جوايز بسياري از قبيل جايزه پوليتزر (جايزه معروف ادبي دانشگاه كلمبيا كه باني آن ژوزف پوليتزر بود) را از آن خود كرده است. بيشتر سوابق توني، تا پيش از اين كار، به نگارش نمايشنامه‌هاي تلويزيوني در تلويزيون آمريكا برمي‌گردد. مي‌دانيم كه چارلز راندولف (استاد سابق فلسفه، فيلمنامه نويس "زندگي ديويد گال" و "مفسر") نيز بر سناريوي مونيخ در زمان مشخصي كار كرده است. ولي عادت هاليوود بر آن قرار دارد تا سناريوي يك فيلم را تنها به شخص نسبت دهند و نه به تمام آنهايي كه در آن شركت كرده‌اند و اين موقعيت نصيب توني شد. دليل آنكه توني براي ادامه اين كار توسط اسپيلبرگ فراخوانده شد، آن بود تا به نمايشنامه آن كه بسيار سرد و بي‌روح ارزيابي مي‌شد، جنبه انساني‌تري بدهد. با اين وجود، تنها مشكل فيلم، سناريوي آن نبود.

 

از همان آغاز فيلمبرداري، اين فيلم مورد بحث و جدل واقع شد. همان‌گونه كه مجله تايمز خاطرنشان مي‌سازد، اسپيلبرگ موضوع كنايه‌هايي قرار داشت كه بر طبق آن، «اين كارگردان جامعه يهودي هاليوود، بسيار به اندازه‌اي طرفدار اسراييل است كه نمي‌تواند فيلم شرافتمندانه‌اي توليد كند‌».

 

استيون اسپيلبرگ پيش‌بيني كرده بود كه ساخت فيلم "مونيخ" در 6 دسامبر 2005 به پايان برسد تا بتواند در رقابت‌هاي اسكار شركت داشته باشد. كار بر روي موسيقي اين فيلم توسط جان ويليامز، تنها يك ماه پيش از اين ضرب‌الاجل به انجام رسيد و جالب آنكه اين قطعات در مونتاژ نهايي فيلم به چشم نمي‌خورد. اين عجله در هاليوود شايع است، زيرا اغلب فيلم‌هايي كه هر سال جايزه اسكار مي‌گيرند، تنها مدت اندكي پيش از مراسم اهداي اسكار بر روي صحنه آمده‌اند. نشريات زيادي از جمله لوس‌آنجلس تايمز، براي اين كارگردان اين كار را غيرممكن مي‌دانستند، ولي اسپيلبرگ در همان زمان طرح اين مطالب، جواب دندان‌شكني به آنها مي‌دهد: «فيلم‌هاي زيادي مانند اين فيلم وجود ندارند كه فيلمبرداري خود را در اول ژوييه شروع كرده باشند و در عين حال اميدوار باشند كه در 23 دسامبر بر روي پرده سينما رود. ولي اين كار عملي خواهد شد. توليد "مونيخ" دقيقا همان‌طور كه بايد، پيش مي‌رود.»

 

داستان فيلم استيون اسپيلبرگ مبتني بر حوادث تاريخي واقعي است. در بازي‌هاي تابستاني المپيك مونيخ 1975، كه در روزهاي پنجم و ششم ماه دسامبر برگزار شد، يك گروه فلسطيني متشكل از هشت عضو، كه خود را "سپتامبر سياه" مي‌ناميدند، يازده ورزشكار تيم المپيك اسراييل را به گروگان گرفتند. اين گروگان‌گيري به دنبال اقدام نجاتي كه توسط پليس آلمان انجام گرفت، با يك كشتار جمعي به پايان رسيد. در آن زمان سرويس‌هاي مخفي اسراييلي به تعقيب و قتل سركرده‌هاي اين گروه پرداختند. در اين واقعه، يازده اسراييلي، پنج فلسطيني و دو پليس آلمان كشته شدند. اين فيلم يك تيم ضربت موساد را تعقيب مي‌كند كه مأمور از پا درآوردن فلسطينيان مسلحي است كه در ربودن ورزشكاران اسراييلي در سپتامبر سياه المپيك مونيخ دست داشتند. اين كارگردان در اين خصوص توضيح مي‌دهد: «حمله مونيخ توسط سپتامبر سياه و پاسخ متقابل اسراييلي‌ها قطعا از دوره‌هاي زماني با اهميت تاريخ مدرن خاورميانه مي‌باشد».

 

اين فيلم يكي از معدود تهاجمات و تاخت و تازهاي هاليوود است كه موضوع آن به طور مستقيم كشمكش ميان اعراب و اسراييل مي‌باشد. همچنين اين فيلم، مسأله «قتل‌هاي نمادين» عمل‌گرايان (يعني كساني كه براي برتري دادن يك انديشه سياسي، به اعمال خشونت بار دست مي‌زنند) توسط دولت اسراييل را مطرح مي‌سازد. همان‌طور كه مشاهده مي‌شود، امروزه نيز همين سياست در سرزمين‌هاي فلسطيني‌نشين دنبال مي‌شود.

 

اين كارگردان در گفتگوي اختصاصي با مجله تايم خاطرنشان شده است كه «من همواره در هنگامي كه منافع اسراييل مورد تهديد واقع شود، موافق پاسخ دندان‌شكن و قوي از جانب اسراييل هستم. با وجود تمامي اين آشتي‌ناپذيري‌ها، بايد سنگ‌بنايي براي صلح وجود داشته باشد، زيرا بزرگترين دشمن نه فلسطيني‌ها هستند و نه اسراييلي‌ها. بزرگترين دشمن در منطقه، سازش‌ناپذيري است».

 

هنوز از سوي فلسطيني‌ها واكنشي در قبال اين فيلم انجام نگرفته است، ولي مقامات اسراييلي آشكارا به انتقاد از آن پرداخته‌اند. به عنوان مثال، سركنسول اسراييل در لوس‌آنجلس از فيلم مونيخ انتقاد كرد و گفت «اين فيلم جديد تصوير نادرستي از تعقيب تروريستهاي سازمان آزادي بخش- عاملان كشتار المپيك 1972- توسط موساد ارائه كرده است». وي اين فيملساز افسانه‌اي را به دليل مساوي دانستن سرويسهاي اسراييلي و اهداف فلسطيني آنها مورد سرزنش قرار داد.

ايهود دانوخ سركنسول اسراييل در لوس‌آنجلس گفت اسپيلبرگ از مناقشه اسراييل و فلسطين به عنوان يك لاف‌زني واقعي و اظهارات كاملاً سطحي ياد كرده است. به گفته او، اين فيلم براساس كتاب نادرست گئوزگ جوناس ساخته شده است. مقصود دانوخ كتاب “انتقام: داستان واقعي تيم ضدتروريستي اسراييل” بود، كه قبلا به آن اشاره كرديم.

 

دانوخ در ادامه اظهار داشت: قبول دارم اين فيلم در هاليوود به عنوان يك فيلم خوش ساخت معرفي خواهد شد ولي از زاوية پيامي كه دارد مشكل‌ساز است.

 

 يكي از روزنامه نگاران هاآرتس، معتبرترين روزنامه اسراييل، بعد از طرح اين فيلم آن را با يك عنوان وصف نموده است: «بيش از حد ساده». او مي‌نويسد: «بيشتر اسراييلي‌ها واقعا در خصوص تصميم دولت مبني بر تعقيب نمودن و قتل عاملين حادثه كشتار مونيخ ترديدي ندارند. شايد كارگردان هاليوودي، موضوعات اين چنين داغ را از زاويه درست خود مطرح نكرده‌اند».

 

اسپيلبرگ در ساخت اين فيلم، با آنهايي که در روز اين ترور در صحنه حاضر بودند يا به نحوي در آن مشارکت داشتند، صحبت کرده است. ولی کسانی مثل ابو داوود، فرمانده كماندوهايي كه در دسامبر 1972، يازده ورزشكار اسراييلي را به گروگان گرفته و به قتل رسانيده‌اند) و رييس وقت موساد، زامير، به طور علني اعلام كرده‌اند كه اسپيلبرگ پيش از فيلمبرداري هيچ مشورتي با آنها نكرده است و ديد اين كارگردان در خصوص تراژدي 1972 صرفا مخصوص خود اوست. برخي از منابع آگاه اظهار مي‌دارند كه اين فيلم، در واقع بر اساس گفته‌هاي يووال آويو (يك عضو ساختگي موساد) به نويسنده، ساخته شده است. در صورتي كه ادعاي چنين فردي مبني بر آنكه سال‌ها از رهبران يك تيم موساد بوده است، نادرست مي‌باشد.

 

اين فيلم بحث و جدل تندي را باعث شده است. افسران موساد كه مأموريت داشتند تا بر طبق دستورات صادره از سوي حكومت، اين گروه فلسطيني را تعقيب كرده و به قتل برسانند. در واقع، رژيم اسراييل مبارزه‌اي را عليه آنچه آن را تروريست مي‌نامد، به راه انداخته است. هدف از اين مبارزه، كشتار بدون محاكمه متهمين به عمليات‌هاي تروريستي!!! مي‌باشد. آنها با نام‌گذاري اين مبارزه به "خشم خداوندي" قصد دارند تا به كارهاي خود مشروعيت دهند. توجيهي كه از طرف آنها مطرح مي‌شود، آن است كه «هيچ جاي امني در دنيا براي شهروندانشان براي اينكه در امنيت باشند وجود نخواهد داشت».

 

هدف از اسپيلبرگ، در تهيه اين فيلم كمك كردن به روند صلح ميان اسراييل و فلسطين است. او عقيده دارد: «هيچ فيلم، كتاب و هيچ اثر هنري نمي‌تواند باعث خروج از بن‌بست امروز خاورميانه گردد. ولي به زحمت تلاش براي آن مي‌ارزد‌‌». او اين مطلب را در مصاحبه با مجله تايمز عنوان كرده است.

در ايالات متحده آمريكا، جامعه يهودي پس از اكران فيلم "فهرست اشيندلر" بر اين عقيده است كه اسپيلبرگ با توليد اين فيلم، خواهان نشان دادن آن است كه «او پيش از آنكه طرفدار اسراييل باشد ، به طرفداري از يهوديت مي‌پردازد».

 

به دليل مشكلات فراروي تهيه فيلم‌هاي مشابه اين فيلم، اسپيلبرگ از همان ابتدا در به دست گرفتن اين پروژه دقت به خرج داده است. او از كاخ سفيد، رييس جمهور سابق بيل كلينتون و همچنين مسؤول روابط عمومي هاليوود مشاوره‌هاي جداگانه‌اي را دريافت داشته است. استيون اسپيلبرگ كه در طي فيلمبرداري تهديدات به مرگ بسياري را دريافت داشته است، دائما در ميان چندين بادي‌گارد در طي اين مدت محصور بود. آتش گرفتن غيرقابل توجيه يك كاميون تجهيزات سنگين بر اين تنش كه از قبل هم بالا بود، افزود.

 

اسپيلبرگ تصميم دارد تا در پروژه‌اي براي صلح خاورميانه سرمايه‌گذاري نمايد كه در آن كودكان فلسطيني و اسراييلي مشاركت دارند. او به فكر آن است تا 250 دوربين فيلمبرداري را در بين آنها توزيع نمايد تا آنها از زندگي خود اطلاع به دست بدهند.

 

هنوز مشخص نيست كه به كمك فيلمبرداري زندگي‌هاي روزمره اين كودكان، آيا در نهايت يك فيلم مستند خواهد بود يا خير؟ خود اسپيلبرگ توضيح مي‌دهد: «هدف آن است كه هر كس خود را عرضه كند، خود را در زندگي روزمره فيلم‌برداري نمايد. در آخر كار، كاست‌ها ميان اسراييلي‌ها و فلسطيني‌ها مبادله خواهند شد. من اميدوارم كه اين جوانان پس از آنكه اين كاست‌ها را مشاهده نمودند، آگاه شوند كه تفاوتي ميان كودك فلسطيني و اسراييلي نيست».

 

با انتظار براي مشاهده نتيجه اين تجربه، استيون اسپيلبرگ بايد به تهيه «اينديانا جونز 4» با هنرپيشگي «هريسون فورد» بپردازد.

 

نوشته شده در 84/11/26ساعت 10:53 توسط رسول رضايي| |


Design By : Night Skin