حقوق ایران و فرانسه
«وقتي تو سن تو بودم به من ميگفتند بزرگ که شدي يا پليس ميشي يا جاني. من ميگم وقتي يه تفنگ پر شده جلوي صورتته چه فرقي ميکنه که کدوم يکي باشي»- فرانک کاستلو (جک نيکلسون) مارتين اسکورسيزي، کارگردان اين فيلم، پس از تجديدخاطره اسطوره آمريکايي (ميليادر هاوارد هوگو در «هوانورد») و بعد از نشان دادن واقعيتهاي محل زندگي خود («دار و دسته نيويورکي»)، سبک خود را تغيير ميدهد و يکي از بزرگترين موفقيتهاي اخير سينماي هنککنگ، يعني فيلمي ماجرايي با نام «روابط شيطاني» (2003) را برميگزيند. داستان این فيلم هنککنگي، اشاره به آخرين درجه جهنم در مذهب بودا دارد که معني مستقيم آن در زبان چيني، «راه بدون توقف» ميشود. ساخت اين فيلم در هنککنگ در سال 2003، به عنوان معجزه فروش در گيشه سينما اطلاق شد؛ چرا که در آن دوره از زمان سينماي هنککنگ دچار بيماري بود و اين فيلم به عنوان استثنا و ناجي تلقي شد. در همان سال، شرکت توليدي «پلان بي» که به بازيگر مطرح سينمايي «براد پيت» تعلق دارد، حقوق انتشار بازسازي اين فيلم در هاليوود را خريداري کرد. مارتين سکورسيزي که هم اکنون در سن 64 سالگي به سر ميبرد و به زعم بسياري به عنوان بزرگترين کارگردان زنده آمريکايي است، ديگر چيزي براي اثبات خود لازم ندارد. با اين وجود، او برميگردد! اين سينماگر ايتاليايي-آمريکايي در ميان دو فيلم مستند موزيکال خود، که يکي در مورد باب ديلان است و ديگري در مورد رولينگ استونز، موفق شده است کار درخشنده جديدي ارائه دهد. فيلم «بر جا مانده» در ايالات متحده جزو فيلمهاي پرفروش قرار دارد. ردهبندي اين فيلم در تمام سايتهاي اينترنتي هم بالاتر از حد معمول است؛ حتي از نگاه منتقدان نيز ميتوان گفت در مقايسه با تمامي فيلم هاي سال 2006، مثبتترين ارزيابيها را به خود اختصاص داده است. اولين نکته جالب توجه در مورد اين فيلم، خود نام آن است؛ نام انگليسي فيلم The Departed ميباشد که با نامهاي «عازم شده»، «جدا شده»، «از ياد رفته»، «متوفي» و غيره به فارسي برگردانده شده است؛ ولي همين فيلم با نام Les Infiltres، يعني «نفوذي ها» در سينماهاي کشور فرانسه به نمايش در آمده است. در اينجا ما نام «برجا مانده» را بر آن برميگزينيم. نماي داستان: در اين فيلم دو دسته شخصيت خوب و بد روبه روي هم قرار ميگيرند: کارآگاه هاي پليس شهر بوستون و مافياي ايرلندي جنوب همان شهر. اين شخصيتها همه با هم زندگي کردهاند و بزرگ شدهاند و راه و رسم يکديگر را خوب ميدانند. فرانک کاستلو (جک نيکلسون) سردسته آدم بدها، کولين ساليوان (مت ديمن) را از کودکي زير بال و پر خود ميگيرد تا بعد او را در داخل کادر پليس شهر، خبرچين و مأمور خودش بکند. ساليوان که انساني با اعتماد به نفس بالا و مرد کارآمدي ميباشد، مورد توجه همگان قرار ميگيرد و به سرعت پلههاي ترقي را ميپيمايد. بيلي کوستيگان (لئوناردو ديکاپريو) که شخصيتي متزلزل و حساس دارد، و در خانوادهاي تبهکار به دنيا آمده است، از آنجايي که درهاي نخبه شدن در ميان پليس هاي دولتي را به روي خود بسته ميبيند، چارهاي جز اين نمييابد تا وظيفه و مأموريت نفوذ را در نزد دار و دسته کاستلو به انجام برساند که مورد تعقيب نيروهاي انتظامي ايالات متحده قرار داشت. او که فارغالتحصيل مدرسه پليس است، از همان روز اول استخدام کاری میکند تا به ظاهر اخراج شود و با نقش مبدل گانگستر خشن و تازه از راه رسيده به داخل گروه کاستلو نفوذ میکند تا در زمان مساعد تمام دار و دسته را به تور بياندازد. ولي تنها پليس نيست که حقه «زير دريايي» را به کار ميبندد. کاستلو نيز تمامي توجه خود را براي قرار دادن شخصي در قلب نيروهايي که در پي شکست وي هستند، مبذول ميدارد تا بتواند با رو دست زدن، به طور هميشگي در جايگاه خود بماند. هر کدام از اين دو جبهه علاوه بر اين، جاسوسهايي را در ميان نيروهاي خود داشتند تا خيانتهاي احتمالي را برملا سازند... بعد در ميان دعواهاي کلامي خشن و حرفهاي نژادپرستانه، تيپيک پليسها و دزدها، سرها و دست هاست که روي در و ديوار له ميشوند، کارد ميخورند، جمجمهها با پرواز گلولهها پخش ميشوند و با حرکت آشناي دوربين روي ريل سکورسيزي به سمت جلو يا عقب صحنه، روي موسيقي راک (رولينگ ستونز يا وان موريسون براي مثال)، ريتم تند فيلم تثبيت ميشود. جذابيت فيلم با تنش و دلهره آن از جايي اوج ميگيرد که دو مأمور مخفي خوب و بد، از وجود يکديگر با خبر ميشوند بدون آنکه هنوز هويت هم را شناخته باشند، و با هر نيرنگ و بيرحمي ممکن، براي حفظ پوشش خودشان، در صدد شکار آن ديگري برمي آيند. در نتيجه صحنههايي را شاهد ميشويد که طپش قلبتان را بالا خواهد برد. فقط به ياد داشته باشيد با دوستي که پيش از شما اين فيلم را ديده يک کلمه هم حرف نزنيد که دانستن ذرهاي از «پلات» فيلم و آنچه بر سر شخصيتها ميآيد، لذت و هيجان فيلم را بر باد خواهد داد! نقد فیلم: در فیلمنامه، همان حوادث و وقایع متن اصلی نگاه داشته شده است؛ تنها تفاوتی که به چشم میخورد اضافه شدن یک شخصیت مؤنث (ورا فارمیگا) است که در نقش روانپزشک ظاهر میشود و وظیفه دارد تا کوستیگان را پس از حبس تحتنظر داشته باشد و با سولیوان تبهکار دوست میشود. به بیان دیگر، این اضافه نمودن به انگیزه تلطیف این فیلم انجام گرفت و اینکه تا حدی از خشونت فیلم کاسته شود. وقايع اين فيلم برخلاف فيلم هنک کنگي «روابط شيطاني»، در آسيا اتفاق نميافتد، بلکه محل تمامي اين جريانات همگي در محلههاي پست و فقيرنشين بوستون و ماساچوست و در ميان طايفه تبهکاران ميباشد. «درگذشته»، علاوه بر آنکه مشابهتهايي با «روابط شيطاني» دارد، از ويژگي فيلمهاي هنککنگي هم برخوردار است: تحرک و آکسيون سريع و جابجاييهاي غيرمنتظره، موقعيت هاي به تله افتادن يا به قتل رسيدن غيرمنتظره شخصيت ها، بدون لحظهاي مکث. اين تقليد از دو جهت نقايصي را به دنبال دارد؛ از سويي، با اين عمل، عمق دادن به شخصيتها فدا ميشود و با کمبود دراما يعني «انگيزههاي واقعي تقابل هاي حياتي ميان اين شخصيتها که به يک موقعيت مشخص، وزن و اعتبار دراماتيک ميدهد» رو به رو ميشويم؛ چيزي که ما از فيلمهاي حادثهاي هنککنگي انتظار نداريم اما از مارتين سکورسيزي توقع ميرود؛ چون از او شاهکارهايي چون «راننده تاکسي» و «گانگسترها» و «کازينو» را ديدهايم. البته بايد منصفانه بيان داشت سکورسيزي پيش از اين هم فيلمهاي خوشساخت، اما کممايه ساخته است. از سوي ديگر، «درگذشته» عليرغم تمامي ويژگيهای ممتازش در رقابت با همتاي خود يعني «روابط شيطاني» با مشکل و دشواري رو به رو خواهد شد؛ زيرا علاوه بر آنکه طولانيتر و پيچیدهتر از آن است، به دليل عدم بومي بودن، فاقد اصالت و تأثير فيلمنامهاي لازم است که بتواند به طور کامل مخاطب را جذب کند. اين فيلم فراتر از فيلمهايي که تا کنون به وفور ساخته شده اند، به کمک آنچه تقارن آینهها در برابر هم نامیده میشود، بيدرنگ مسألهاي اجتماعي و سياسي را مطرح ميسازد. اين فيلم، با عوض کردن هويتها، نشان دادن فساد در کار و خاطرنشان کردن شيوه يکساني که پليس و تبهکاران به کار ميبندند، صرفا به نقش انسانهاي ساده و فريب خورده نميپردازد. در اين فيلم به پيآمدهاي ناگوار اين امر نيز اشاره مينمايد: پراگماتيسم ماکياولي - آنچه توجيه وسيله براي هدف گفته ميشود-، نسبيت اخلاق و همچنين چندين برابر شدن خشونت. «بر جا مانده» در فهرست فيلمهايي با ژانر پليسي قرار گرفته است. شايد اين امر در نگاه اول براي مخاطبي که با فيلمهاي مارتين سکورسيزي انس دارد عجيب باشد؛ چرا که سکورسيزي با فيلمهاي گانگستري اش شهره است. ولي اگر کمي با دقت به موضوعي که وي ساخته و پرداخته کرده است نگاه شود خواهيم ديد که نميتوان با جزم نظر به پليسي بودن اين فيلم داد. سکورسيزي در اين فيلم نيز ميخواهد آنسوي قانون، يعني طبقه تبهکار و گانگسترها را به تصوير بکشد. بله، درست است که در اين فيلم نيروهاي پليس وجود دارند ولي عملکرد آنها نيز دقيقا مانند گانگسترها است! مرز اين فيلم ميان پليسها و گانگسترها دائما در نوسان است، زيرا غالبا رفتارشان با هم شباهت دارد. وانگهي، همانگونه که آوردیم، اصلا فيلم ميخواهد همين شباهت را به نوعي درشتنمايي کند. به ويژه آنکه ميبينيم که هيچگاه تا کنون، ناکارآمدي قانون – و نه فقط پرداختن به فلان «طبقه تبهکار»- تا اين حد در فيلم هاي او حاضر نبوده و موضوع اصلي قرار نداشته است. سکورسيزي در اين فيلم بارها ميخواهد اين مطلب را القا نمايد که هر انساني، ناگزير از احساسات، اعتقادات يا ويژگيهاي شخصيتي است که از همان ابتدا به طور کاملا تبعيضآميز در نطفه وي قرار داده شده است. به عقيده وي، اين عامل وراثتي تا زمان مرگ وي در موفقيت وي نقش دارد و پايه و اساس عمل وي قرار ميگيرد. با ديدن اين فيلم، نوعي عقيده به جبرگرايي در ذهن بيننده رسوخ ميکند؛ بدينتوضيح که تمامي اعمالي که در اين فيلم از شخصيتهاي اصلي سر ميزند، سرچشمه در طبقه اجتماعي دارد که در آن متولد شدهاند. «بر جا مانده» فيلمي پر برخورد است: اين فيلم با صحنه زد و خوردي آغاز ميشود و با يک انتقام خونسردانه پايان ميپذيرد. از آنجايي که در اين فيلم خشونت بيش از حد و ديالوگهايي که غالبا زننده و رکيک هستند به چشم ميخورد، از همان ابتداي اکرانش پيشبيني ميشد که مخاطباني از همه قشرهاي مردم پيدا نکند. سکورسيزي در اين فيلم برخلاف بسياري از فيلمهاي گذشتهاش با دنياي گانگسترها از ديد نمادگرایی و نه انسانشناختي برخورد ميکند. اوج اين کار را ميتوان در رویارويي با کاستلو مشاهده کرد. این کارگردان برای آنکه شخصیت خبیث و اهریمنی وی را بسیار شفاف و به دور از هر گونه نقاب و پردهای نشان دهد، در اولین سکانسی که از او به تصویر میکشد، او را در سایه روشن نشان میدهد که به تدریج در نور ظاهر میگردد. کاستلو شخصيتي خانهنشين است و عملا در جريان درگيريها و عمليات حضور ندارد. در غالب اوقات، او را نشسته بر روي صندلي، رستوران، در بار و يا از پشت تلفن ميبينيم. او نقش بنيادين دارد و ديگران را جذب و ترغيب ميکند. شايد انتخاب جک نيکلسون براي ايفاي اين نقش نيز دقيقا به خاطر همين جذابیت شخصيت وي باشد. کاستلو هيچ اعتمادي به جامعه، دولت و کليسا ندارد. اين رفتار کاستلو به طرزي رمزآلود نشاندهنده زمان و بافت فيلم است؛ جريان فيلم ناظر به زماني است که در آن هيچ کس شايسته اعتماد کردن نيست و حتي انسان از سايه خودش هم ميگريزد. «بر جا مانده» همانند بسياري از فيلمهاي اخير هاليوودي نگاه رندانهاي به جامعه آمريکايي پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 دارد. کارگردان اين فيلم در اين رابطه ميگويد: «اين حادثه، تمامي ارزشهاي دنياي ما را دگرگون ساخته است. ديگر هيچ کس نميداند که چه کسي قابل اعتماد است و در عين حال همه بايد براي يافتن راه گريز تلاش کنند». در اين فيلم، همانند «دار و دسته نيويورکي»، دو يا سه بار در ديالوگهاي اين فيلم به اين جريان اشاره شده است. سکورسيزي، کارگردان اين فيلم علاوه بر اين کارها تمايل دارد تا بيشتر از آنکه به طور مصداقي به خود اين موضوع بپردازد، با ريشههاي اين مسأله برخورد کند. او هم اکنون در حال کار بر پروژهاي است که به آغاز درگيريهاي آمريکا در خاورميانه در دهههاي 40 و 50 ميلادي مربوط ميشود. سکورسیزی ضمن تأکید بر به بنبست خوردن دولت آمریکا میافزاید: «به نظر من بسیار جذابتر است که بر روی شکست دیپلماسی و ناکارآمدی زر و زور مانور داده شود». با ديدن سکانس آغازين اين فيلم که يک درگيري داخل شهري را به تصوير ميکشد، بيننده ناخودآگاه به ياد «دار و دسته نيويورکي» ميافتد. اين پيوند کاملا عمدي است و در واقع ميتوان «بر جا مانده» را شرح و توضيحي بر آن فيلم دانست. خود کارگردان يکي از عمده دلايلي که ساخت اين فيلم را بر عهده گرفته است همين امر ميداند. شباهتهاي اين دو فيلم فراوانند: بافت ايرلندي-آمريکايي، طرح مفهوم سرزمين و خشونتي که اين مفهوم ميتواند دامن بزند، شخصيتهايي که علاقه دارند در خيابان زندگي کنند و غيره. سکورسيزي علاوه بر دلايل فوق، يک سري دلايل شخصي نيز در اين کار دنبال ميکند. خود او در اين رابطه اظهار ميدارد: «من خوشحال بودم که بار ديگر به آمريکاييهايي که اصالتا ايرلندي هستند بپردازم؛ من که کاتوليک ايتاليايي-آمريکايي هستم، شيفته و مسحور جامعه ايرلندي، درک آنها از مذهب، فرهنگ، موسيقي، ادبيات و به ويژه سينماگران آن هستم. به نظر من هاليوود همواره وامدار سينماگراني همچون جان فورد و ديگران است». يکي از مشخصههاي بارز اين فيلم را ميتوان ديالوگهاي قوي فيلم عنوان کرد. «وقتي سن تو بودم به من ميگفتند بزرگ که شدي يا پليس ميشوي يا جاني. من ميگم وقتي يه تفنگ پر شده جلوي صورتته چه فرقي ميکنه که کدوم يکي باشي؟» اين جمله ابتدايي فيلم از فرانک کاستلو، شعار اصلي فيلم و نوشته تبليغاتي آخرين ساخته سکورسيزي را تشکيل ميدهد. اينجا هم مارتي (اسمي که در هاليوود براي اين کارگردان استفاده ميشود) کار تهيهکنندگان را براي پيدا کردن يک شعار تبليغاتي –چيزي که اين روزها در هاليوود مرسوم شده است- راحت کرده است. سکورسيزي از آن جمله کارگردانان مطرح و افسانهاي هاليوود است که تا کنون هنوز جايزه اسکار دريافت نکرده است. هنگامي که «هوانورد» در رقابت اسکار حضور داشت، وي به شوخي اظهار ميداشت که اين فيلم باعث ميشود تا بالاخره تنديس اسکار را از آن خود کند. وقتي از وي در اين رابطه سؤال شد، اينگونه پاسخ داد: «هدف من از ساخت هوانورد، به دست آوردن اين جايزه نبود. من هيچگاه نتوانستهام فيلمي را با اين هدف بسازم. در دهه هاي 70 من آرزوي کسب جايزه اسکار را داشتم، ولي اکنون نسبت به آن کاملا بيتفاوتم. من کاملا از معيارهاي داوران اسکار آگاه هستم. مسايلي از قبيل طراحي لباس و صحنه، هنرپيشگان مطرح و تصوير برداري پرفروغ و جذاب از جمله معيارهاي اصلي است. به علاوه، فيلم دار و دسته نيويورکي به نظر من بيشتر با اين معيارها تطبيق داشت و خيليها ميگفتند ارزش اسکار را دارد، در حالي که حرفشان غلط از آب درآمد. فيلم هوانورد را تنها به خاطر علاقه قلبيام به زندگي هاوارد هوگو ساختم». به حق هم همين است. هنگامي که کارنامه فيلمسازي وي را ورق ميزنيم، هميشه همين سبک را مشاهده ميکنيم. موضوعات خيانت و وفاداري، موضوعات روايي هستند که همواره بدان عشق ميورزيده است. بسياري از مجلات سينمايي جو تبليغاتي وسيعي به راه انداخته اند تا اعضاي آکادمي اسکار را متقاعد کنند با اعطاي جايزه بهترين کارگرداني به سکورسيزي هم کلکسيون افتخارات اين فيلمساز تکميل کنند و هم آکادمي اسکار را از تکرار خاطره تلخ جايزه ندادن به يکي از برجستهترين فيلمسازان آمريکا برحذر دارند. اما همانگونه که گفته شد خود سکورسيزي به اين مسايل بيتوجه است و در اين فيلم باز هم همچون فيلمهاي قبلياش يک کلاس فيلمسازي به راه مياندازد. شخصيت پردازي، بازيگرفتنها، صحنهآرايي، نورپردازي، فيلمبرداري و هر عنصر ديگر فيلمسازي در اين فيلم ميتواند به عنوان يک کلاس درس مورد استفاده قرار گيرد. بازیهای خیرهکننده، یکی از جهتهای قوت این فیلم است که به چشم میآید. جک نیکلسون عصبی که برای اولین بار قدم به دنیای این کارگردان میگذارد، مت دیمون با بازی اثر گذار خود و لئوناردو دیکاپریو که سومین فیلم خود را با سکورسیزی تجربه میکند، در فهرست بهترین بازیگران هستند. طبق گزارش روزنامه های سینمایی، جک نیکلسون پس از شک و تردیدهای بسیار زیاد تنها به این دلیل حاضر به بازی در این فیلم شده است که چند فیلم اخیرش در ژانر کمدی بوده و می خواسته تا از آن جو فاصله بگیرد. ولی چیزی که مهم است شخصیتسازی مثال زدنی نیکلسون از فرانک کاستلوی خبیث است. نیکلسون قرار است به راحتی شکنجه کند و آدم بکشد اما با شکلکهای صورتش و شوخیها و کلمات قصارش، حالت تهدیدآمیز را از شخصیت خود سلب میکند و به آن جنبهای دلقکوار میدهد. لئوناردو دیکاپریو در سومین همکاریاش با سکورسیزی با بازی فوقالعاده خود رسما پیشوند «ستاره» را از کنار اسمش حذف میکند؛ ستارهای که با تایتانیک ظهور کرد و به عقیده منتقدین آن زمان نان چهره زیبایش را میخورد، سرانجام بعد از چند بازی درخشان، خودش را بر کلوب بازیگران تراز اول آمریکا تحمیل کرد. مارک واهبرگ، مارتین شین، الک بالدوین و حتی ورا فارمیگای تازه وارد، هر کدام یکی از به یادماندنی ترین نقشهای دوران بازیگری خود را به اجرا درمیآورند. به این سبب، «برجا مانده» را میتوان محل تضارب و برخورد هنرپیشگانی از نسلهای مختلف دانست. به عنوان حسن ختام بد نیست که به پایان فیلم اشاره شود. اگر برای فیلم «تب» (Heat) که همواره از آن به عنوان یکی از بهترین فیلمهای پلیسی نام برده میشود، میتوانستیم دو پایان (پیروزی آدم خوبه یا آدم بده) متصور شویم، قطعا سرانجام فیلم «بر جا مانده» جزو ده پیشبینی اول شما نخواهد بود. 


| Design By : Night Skin |

