اين زود دل سپردن ما دست ديده نيست

اين فتنه ايست زير سر گلعذارها

هر قدر حرفه اي بشوي نابلدتري

در عشق خوش به حال دل تازه كارها

                                                                                   از : محسن رضواني

اين چند مدت با اموري به غايت عجيب و غريب رو به رو شدم... البته منظورم چيز تازه اي نيس... همه اينا سابقه طولاني داره... مثلاً از وقتي كه سري تو سرها بلند كردم و به عناوين مختلف، حداقلش دراومدن ريش و سيبل، تو چشم بودم... از همون اواخر راهنمايي و دبيرستان به خاطر يه كم درس و بيشتر فعاليت هاي زياد فوق برنامه، شدم يه گاو پيشوني سفيد تمام عيار...

اونقد با آدماي مهم دور و اطراف حشّ و نشر داشتم كه ديگه بحثاي پيش پا افتاده اي مث كار و ازدواج و اينا اصلاً تو فكرم نبود... از همون بچگي جلسات مهم شهرمونو شركت مي كردم و مث همه توهمات كودكانه همه رو به چشم پدرخانوم و مادرخانومايي مي ديدم كه مي خوان دخترشون رو به من قالب كنن!!!

گذشت و گذشت...

رفتم دانشگاه... ديگه تنها سدّي هم كه جلوم حس مي كردم برداشته شد...

گذشت و گذشت...

باز هم گذشت و گذشت...

رسيد به الان...

به عقب نگاه مي ندازم...

خنده داره...

الان كه موقع بازدهي توانايي هاي منه اصلاً كسي تو محلات نمي گه فلاني مي خواهيمت...

چند روز پيش مراسم شبي با قرآن در محلات برگزار شد و منم اتفاقي محلات بودم و شركت كردم... يك قاري خوب از تهران دعوت كرده بودن و يه قاري خيلي سطح پايين رو با كلي تمجيد ازش و خانوادش (!) تو مراسم فرستادن... به فكر افتادم كه چرا از من دعوت نكردن... از اين فكر خنده ام گرفت... از وقتي تهران اومدم براي تحصيل و بعدش سربازي و حالا هم كار يازده سال مي گذره... مگه تو اين مدت ازم سراغي گرفته بودن... جايي مث مهد قرآن شهرمون كه بدون اغراق همه تسهيلات گرفتنش و شروع به كارش به اعتبار اسم من (!) بود حتي يه كلاس قرآن پيش دبستانيش رو به من پيشنهاد نمي ده... لازم به ذكره كه كاملاً تدريس اونجا مجانيه و فقط از روي عشق و علاقه اس !

ياد نماينده شهرمون افتادم... از زماني كه سن و سالي نداشتم با اون كه طلبه جواني بود آشنا بودم... هميشه سلام عليك داشتيم... وقتي نماينده شد به خودم گفتم من كه همه شرايط احراز يه كار حداقلي تو شهرمون رو دارم... اينم نماينده شده همه چي حله... اما جالبه... بعد نماينده شدن ايشون هميشه سلام و عليكهاي گرممون ادامه داشت تا اينكه يه بار پرسيد كه كجا كار مي كني و من گفتم بيكارم... از اون تاريخ به بعد رو در رو هم كه شديم سرش رو به كار ديگه اي گرم كرده و فقط سرد جواب داده.... از طرف ديگه يه سري آدمايي كه يه قرون نمي ارزن رو جاهاي مختلف سر كار گذاشته !

با همه علاقه اي كه به شهرم دارم نمي تونم از بيان اين واقعيت طفره برم كه شهر كوچيكه و طرز فكر و نگاه هم بسته اس... فكر شاخ شدن يه آدم هم آزارشون مي ده و ... تا زماني كه قرار نبود جاي كسي رو اشغال كنم "رسول رضايي" معروف شهرمون بودم و بعد اون حتي واسه امريه گرفتن سربازي هم باهام همكاري نكردن !

اصلاً كار و اين مسايل هيچي...

ازدواج...

ازدواج...

ازدواج...

نمي خوام تو موضوع ازدواج وارد جزئيات بشم... تو وبلاگم كه شده دفترچه خاطرات زندگي من پره از اين مسايل... فقط يه جمله معروف... مي گن فلاني بيرونش بقيه رو كشته توش ما رو... الان حكايت من شده... خدا رو شكر با روحيه اي كه دارم هر جايي كه مي رم باعث توجه همه مي شم و خيلي زياد مورد توجه قرار مي گيرم... چه توي جامعه، چه كار و تدريس و... به نظرم چه ارباب رجوع و چه دانشجوهام و چه ديگران از دور كه من رو مي بينن دوست دارن با من باشن... خودشيفتگي نيس... از برخوردها و تعاملات آدم يه چيزايي دستگيرش مي شه و مي تونه خودشو با بقيه مقايسه كنه يا حرفاي بقيه رو بشنوه... اما جالبه... تا مي رسه به زماني كه من عاشق (!!!) كسي مي شم و مي رم سراغش كلاً همه پا پس مي كشن... جواب استخاره ها بد مي آد... تصميم ها عوض مي شه... نرخ ها بالا مي ره و...


پانوشت ۱ (با ديدي مثبت) : هنوز نتونستم دليل اين مشكلات بفهمم... فقط به يه مسأله مهم واقعاً ايمان آوردم: "الخير في ما وقع"... با همه بديهاي خودم، هنوز هم ايمان دارم كه تا الانش فقط لطف خدا بوده كه اينجام و از الان به بعد هم من تصميم گيرنده نيستم... ولي مطمئنم خدا بهترين ها رو براي من كنار گذاشته... مثلاً‌ خيلي مثبت كه به طرد شدنم از شهرم بخاطر كار فكر مي كنم به اين فكر مي افتم كه خدا نمي خواد منو پايبند جايي كنه كه به خاطر اقتضائات و جبر اونجا، بلندپروازي ها و ديدم تقليل پيدا كنه... همينطور ازدواج... همينطور بقيه تصميمات مهم زندگي...

پانوشت ۲ : سوژه اصلي اين مطلبم نمي دونم از كجا تو ذهنم اومد... ديگه آب از سرم گذشته كه خيال كنن عاشق (!) كسي شدم و بهم جواب رد داده... اما مطمئناً محل كار جديدم كه با انتقال آدمها از شهرهاي بزرگ به شهرهاي كوچك سر و كار داره بي تأثير نبوده !