ماری عزیزم !

در همان نخستین دیدار حضورت مرا جذب کرد... همان بار که در نمایشگاه طرح هایم در استودیوی آقای دِی در حالی که شیئی نقره ای را در گردنت لمس می کردی به سویم آمدی و پرسیدی: می تونم چندتا از این تابلوها را تو نمایشگاهم نمایش دهم؟... موافقت کردم و هر چه صحبت ما بیشتر ادامه می یافت احساس من بهتر و بهتر می شد...

وقتی برای اولین بار به خانه ات آمدم احساس کردم فضای اتاق، آن کتاب ها، آن شیوه تزئیین خانه، تطابق عمیقی با من دارد... از شیوه گفتگومان خوشم آمد و نیز از مهارت نرم تو در اینکه مرا به صحبت درباره خودم وامی داشتی...

اشخاص دیگری نیز مرا جالب یافته بودند خوش داشتند نظاره گر صحبت من باشند چون متفاوت بودم اما برای آنها فراتر از یک سرگرمی نبودم و هنگامی که موضوع جالبتری ظاهر می شد از یاد می رفتم... با این وجود تو توانستی چیزی که در ژرفای دلم داشتم احساسی را که در آن به ندرت با دیگری شریک می شدم بیرون بکشی... این عالی بود و به همین شیوه ادامه دادیم...

در پاریس که بودم همیشه تصویر تو ایمان تو و محبت تو را کنار خودم داشتم.... آنجا پی بردم به جای فقط تماشای شهر خودم را مطالعه کنم و ببینم رابطه ما چگونه آغاز شد و چگونه بر موقعیت من تأثیر گذاشت... با وجود دوریت از من در خیابان ها، کوی ها و کافه ها حضور گرم تو همراهم بود...

وقتی برگشتم کوشیدم با همان موجود شیرینی که می شناختم ملاقات کنم... بعد، از تو تقاضای ازدواج کردم... از آن روز به بعد زخم زدن به مرا آغاز کردی و به این زخم زدن ادامه دادی... من رنج می بردم و هیچ کلامی از زبان من و هیچ کاری از سوی من قادر نبود جلوی تو را بگیرد... زخم های تو بر من فرود می آمد و اندک اندک مرا می کشت...

به خانه برمی گشتم و فکر می کردم اگر خورشید، گرما و رنگین کمان را می پذیرم باید تندر را نیز بپذیرم و طوفان را و باران را ... تلاش می کردم اما احساس می کردم درونم چیزهای مهمی دارد می میرد...

همه چیز را فقط به این خاطر می گویم که بدانی سال های اولیه آشناییمان را با هم چگونه دیدم... مسایل عمیق تر هرگز عوض نشد... تطابقی که با هم داشتیم آن شناخت شور نخستین دیدار، همه اینها ادامه داشته و همواره ادامه خواهد داشت... من تو را برای ابد دوست دارم...

اکنون بیشتر از اولین دیدارمان دوستت دارم و به این می گویند سرنوشت... هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند... نه من و نه تو هیچکدام نمی توانیم این رابطه را عوض کنیم... می خواهم همیشه یادت بماند که تو در دنیای من بسیار عزیزی...

و امروز این را فهمیده ام که ازدواج ما غیرممکن بود.. هر دومان را نابود می کرد... زندگی مشترک ما به شیوه ای متفاوت انجام شد و رستگاری ما از همین بود... تو به من کمک کردی خودم را و کارم را بشناسم... گمان می کنم من هم همین کار را با تو کرده باشم و به خاطر این با هم بودن خدا را سپاسگذارم...

جبران خلیل جبران- نامه های عاشقانه یک پیامبر


پانوشت ۱ : من می فهمم که خلیل که با نوشتن این سطرها چقد سبک شده بوده... و من می فهمم که حسرت زندگی مشترک با ماری تا آخرین لحظه زندگیش با اون بوده... چقد بین احساس و واقعیت فاصله هست !

پانوشت ۲ : در جایی خواندم که هشتم مارس روز جهانی زن است... این روز رو به همه اونایی که زن رو از اندرونی ها درآوردن و اون رو جهانی می خواستن تبریک می گم... واقعاً موفق شدن... هزار بر هیچ به نفع مردها... جالبه که کسی مث شهریار (که مثلاً جزو آدم حسابیامون هس!!) میاد و می گه: «یک دم ز حقوق مدنی دم بزن ای زن/ وین دام سیه سلسله بر هم بزن ای زن»... بعدش همه به خصوص زن ها با شور و شوق، همنوا با دیگران "خر برفت خر برفت" رو تکرار می کنن! زنی که اسطوره بود و دست نیافتنی، تبدیل شد به یک کالای بازاری... به همون آهنگی که عشق پاک سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۲۳ خلیل و ماری در غرب به انواع و اقسام همخوابگی ها تبدیل شد، شاهد بی میلی به ازدواج در کشور خودمون هستیم... تا کی می خوایم تقصیر رو به گردن مدت طولانی تحصیل و بی پولی و بی شغلی بندازیم؟ تا کی می خوایم خودمون رو گول بزنیم؟ کاملاً مشخصه دختر یا پسری که تجربه روابط آزاد رو داشته باشه معلومه که تن به قید و بند ازدواج نمی ده! اصلاً بیخیال ملیت ایرانی و فرهنگش که تو حرف خیلی سنگش رو به سینه می زنیم... هورا آزادی به سبک غربی!

پانوشت ۳ : آلبوم صوتی این اثر رو پسندیدم:  delzendeha.blogfa.com/post-408.aspx