به پهلو دراز كشيده بودم و كتاب مي‌خوندم... يه دونه مورچه رفت لاي صفحات كتاب... با وسواس بيرونش آوردم كه له نشه... با چشم بدرقه‌ش كردم تا مطمئن شم از كنارم دور شده... لحظاتي بعد مورچه ديگري از روي كتابم رد شد... فوتش كردم و از روي كتاب به كناري زدم... هنوز زماني نگذشته بود كه سر و كله دو تا مورچه پيدا شد... ديگه از اون‌همه حوصله خبري نبود و بدون توجه به اينكه نكنه پاهاشون بشكنه يا له بشه با دست انداختمشون كنار !

دقت كردم ديدم دقيقاً سر راه يه دسته مورچه قرار دارم كه به صورت منظم در حال عبور هستند و من و كتابم اين وسط مزاحم هستيم... ديگه رسماً كتابمو گذاشتم كنار و شروع به بازي با اونا كردم... بعضي وقتا شيطنت مي كردم و آذوقه‌اي كه بر دهانشان بود رو ازشون مي‌گرفتم و بعضي وقتا آجيل رو خيلي خرد مي‌كردم و مي‌ذاشتم تو مسيرشون تا ببينم عكس‌العملشون چيه !

به جرأت مي تونم بگم بيش از يك ساعت منو مشغول داشتن... عجيب بود اما همشون عين هم بودن... عكس‌العمل همه‌شون در برابر كارها و حركات من يكسان بود... اگر قرار بود يك چيز رو بردارن همشون برمي‌داشتن... اگه برنمي‌داشتن همشون يه دور باهاش بازي مي‌كردن و بعد رهاش مي‌كردن مي‌رفتن... بعضي وقتا مورچه‌اي رو مي‌ديدم كه آذوقه كوچكي به دهان گرفته و حركت مي‌كنه... اگر بر سر راهش آذوقه بزرگتري مي‌ذاشتم اون شيء كوچك و بي‌ارزش رو رها مي‌كرد و مي‌رفت سراغ اون بزرگه... عكس‌العمل‌ها مو نمي‌زد... انگار كلاً از اول يه مورچه بوده و از روي اون فتوكپي كردن تو تيراژ بالا !


پانوشت ۱ : مورچه‌ها زيباترين و نازترين حشرات روي زمين هستن !

پانوشت ۲ : فقط مورچه‌ها كه اين‌جور نيستن... جوجه‌هاي رنگي دم عيد رو ديدين؟ صدتا هم باشن دنبال هم راه مي‌رن و يه جور رفتار مي‌كنن... تجربه كردين كه وقتي يه دفعه توي يه جمع شلوغ وارد مي‌شين در وهله اول چهره هيشكي رو نمي‌تونين تشخيص بدين و همه يه شكلن؟! اصلاً خودِ برادران زلزله‌زده ژاپني! اصلاً دقّت كردين خانوما چقد مث همن؟!

پانوشت ۳ : سه تا خبر خوب: اول؛ کتاب "حقوق تجارت بین‌الملل" من چاپ شد... اونقد خوشگل شده که حرف نداره ! بعدش؛ فعلاً اسمم تو قرعه‌کشی محل کارم واسه عمره درومده... اگه قسمت باشه توی فصل بهار مشرّف می‌شم ! سوم؛ بالاخره یه قرارداد نصفه و نیمه نوشتم با محل کارم !

پانوشت ۴ : قسمتی از یک شعر زیبا را تقدیم می کنم... برای دیدن متن کامل آن شعر به این آدرس بروید: http://nice-poem.persianblog.ir/post/1447/

دوباره سرخ، دوباره سپید خواهی شد

و قهرمان رمانی جدید خواهی شد !

دو گونه سرخ تر از روز پیش خواهی کرد

به روی دوش دو گیسو پریش خواهی کرد

دوباره بوی حضورت ، دوباره بوی تنت

طپیدن دو کبوتر به زیر پیرهنت !

دوباره خنده ی معصوم سرسری گل من

و حرف های قشنگی که از بری گل من !

دوباره وسوسه ی داغ باده ای دیگر

برای آمدن شاهزاده ای دیگر

به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است

بخند ! خنده ات از دیگران قشنگ تر است !

ببین هنوز دهان هزار خنده تویی

بخند ! آخر این داستان برنده تویی

به خود نگیر اگر شعر دلپسند نبود

مرا ببخش اگر مثنوی بلند نبود !

نگیر خرده بر این بیت های سر در گم

که بی تو شاعر خوبی نمی شوم خانم !

دوباره قلب من و وسعت غمی که نگو

من و خیال شما و جهنّمی که نگو

و داغ خاطره ها تا همیشه بر تن من

گناه با تو نبودن فقط به گردن من !

از : حامد ابراهیم پور