توپی سفید و صورتی اینجا در این غزل

هی غلت می خورد ـ‌ همه ی مردم محل

فریاد می زنند :کجا توپ می رود؟

و بین بچه ها سر آن می شود جدل

آنوقت می رسد سر بیتی که کودکی

با چوبدست می کند آن توپ را بغل:

«من پا ندارم و تو بدردم نمی خوری

اما بیا دوست من باش لا اقل

بابای من اگر چه فقیر است ، بد که نیست

چون قول داده پای مرا می کند عمل»

می گرید و می افتدش از دست توپ و بعد

جا می خورد به قهقه ی مردم محل

این توپ پله پله می افتد ز بیتهام

و مثل بغض می ترکد گوشه ی غزل

                                       از : محمد سعید میرزایی


پانوشت ۱ : کودکان بسیار معصومند

پانوشت ۲ : نپرسید چرا این پست رو گذاشتم... دلیل خاص و شخصی داشتم... اصلاً هم به تم این شعر و عکس ربطی نداره... ضمناً خود شعر و عكس هم ربطي به همديگه ندارن ! 

پانوشت ۳ : ماها کم کودکان خیابانی رو ندیدیم و کم غصه نخوردیم براشون... لابد چند وقت قبل هم تو اخبار اون کودکی که از ناپدریش کتک خورده بود رو دیدین... اما خیلی از کودکان دور و بر ما هم که فک می کنیم خوشبخت هستند وجود دارن که غمگینن... فقط به دنبال گدایی یه لبخندن... تا حالا فک کردین ما آدم بزرگا چقد وحشتناکیم... به قول نامجو : کاشکی قضاوتی در کار بود !

 

ایر ژوژ : juge.ir

ایر ژوژ : juge.ir